جنایت در یک بعدازظهر بارانی‌

ساعت 4 بعدازظهر روز 28 آگوست بود. کمیسر رالف کویل که تمام صبح را در دفتر فرماندهی پلیس در جلسات ماهیانه شرکت کرده تازه به محل کارش رسیده بود که به او اطلاع داده شد، دختر جوان 27‌ساله‌ای به نام الیزابت ایکنز در محل کارش در یک شرکت کامپیوتری در منطقه پترولیا، خیابان تنسی به طرز مشکوکی به قتل رسیده است. کمیسر رالف کویل با اطلاع از این حادثه با عجله به محلی که اعلام شده بود حرکت کرد و دقایقی بعد در خیابان تنسی که خیابان نسبتا شلوغی در مرکز شهر بود، حاضر شد.
کد خبر: ۱۷۷۰۲۱

وقتی کمیسر به محل رسید، باران شروع به بارش کرده بود و ترافیک در خیابان سنگین‌تر شده بود. قتل در طبقه پنجم یک ساختمان قدیمی رخ داده بود. این ساختمان درست در وسط خیابان تنسی قرارداشت. خیابان نسبتا باریک که در محاصره ساختمان‌های کوچک و بزرگ که اکثرا هم تجاری بودند قرار داشت. در مقابل ساختمان تعداد زیادی افراد و ماموران پلیس جمع شده بودند و هم همه‌ای گنگ در میان آنها به گوش می‌رسید.

با شروع بارش هر لحظه از تعداد افرادی که در مقابل ساختمان بودند کم می‌شد. در مقابل ساختمان دو مامور پلیس با یونیفورم نظامی ایستاده  و مانع ورود و خروج افراد به داخل ساختمان می‌شدند. حتی اهالی ساختمان هم حق ورود به ساختمان را نداشتند. همه منتظر کمیسر بودند تا با حضور در محل و انجام تحقیقات دستورات لازم را صادر نماید.

کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به ساختمان 146 انداخت. آن ساختمان کاملا قدیمی با نمایی رنگ و رو رفته بود که در محاصره ساختمان‌های بلند مرتبه قرار داشت.

کمیسر پس از این که به دقت اطراف را از نظر گذراند از لابه‌لای جمعیت که برای فرار از باران در پناه دیوار صف کشیده بودند، عبور کرد و با راهنمایی سروان گارسیا افسر تجسس کلانتری منطقه از پله‌های باریک ساختمان بالا رفت تا به طبقه پنجم رسید.

در طبقات ساختمان که اکثرا دو واحدی بودند انواع و اقسام تابلوی شرکت‌ها به چشم می‌خورد. در واقع در هر طبقه دو یا سه شرکت قرار داشت. و لذا ساختمان بسیار شلوغ و پرتردد بود. اما طبقه پنجم متعلق به شرکت رایانه‌ای رافائل بود. البته شرکتی که تقریبا نیمه تعطیل بود. چرا که تابلو سر در آن رنگ و رفته و در ورودی نیز وضع مناسبی نداشت. در شرکت هم کاملا باز بود و یک مامور پلیس در جلو در ایستاده بود.

کمیسر وقتی وارد شرکت شد با وضعیت مناسبی روبه‌رو نشد. اوضاع آشفته‌ای در شرکت حاکم بود. میزها در اطراف شکل نامنظمی داشتند. پرده‌های پنجره بسیار کثیف بودند. و روی میز انبوه کاغذها انباشته شده بودند. در سمت چپ ساختمان دو اتاق قرار داشت که وضعیت یکی از اتاق‌ها هم بسیار آشفته بود. اما اتاق دیگر وضعیت مناسب‌تری داشت. یک میز بزرگ و البته شیک و چند مبل راحتی و یک میز رایانه که در روز آن کامپیوتر قرار داشت.
جسد زن جوان نیز در داخل همان اتاق و در کنار میز کامپیوتر در حالی که به طرز دلخراشی خفه شده بود، رها شده بود.

او یک بلوز آبی رنگ، شلوار جین و کفش کتانی سفید رنگ به تن داشت. صورتش کاملا کبود شده و جای فشار و قرمزی کاملا بر روی گلویش دیده می‌شد.

دست‌های دختر بیچاره در کنار بدنش قرار گرفته بودند و چشمان نیمه بازش به سقف دوخته شده بود. موهای آشفته‌ای داشت که به نظر می‌رسید برای زنده ماندن و گریز از دست قاتل تقلای بسیار کرده است.

صندلی مقابل رایانه واژگون شده بود و در کنار پاهای خمیده جسد افتاده بود.

بر روی میز یک گوشی تلفن همراه، کیف زنانه، یک بسته سیگار، جاسیگاری، چند ته سیگار و یک فندک طلایی رنگ دیده می‌شد. مونیتور رایانه روشن بود و بر روی تصویر آن صورتحسابی دیده می‌شد. همچنین چندین CD و دیسکت در کنار کیف زنانه مشاهده می‌شد. شواهد امر نشان می‌داد مقتوله در پشت میز کامپیوتر مورد حمله قرار گرفته و توسط قاتل خفه شده است.

کمیسر در بررسی دقیق بر روی جسد چند نقطه خراشیدگی بر روی صورت مقتوله مشاهده کرد که حکایت از مقاومت او برای رهایی از دست قاتل داشت.

همچنین در زیر ناخن‌های بلند او مقداری پوست بدن دیده می‌شد که نشان می‌داد مقتوله برای رهایی از دست قاتل ناخن‌هایش را بر روی پوست احتمالا دست یا صورت مقتوله کشیده است.

کمیسر دستور داد تا با دقت آثار باقیمانده از پوست در زیر ناخن‌های مقتوله جدا و به اداره تشخیص هویت ارسال گردد تا آزمایش‌های لازم به عمل آید.

کمیسر بعد از این که به دقت جسد را وارسی کرد، دستور انتقال آن را به پزشکی قانونی داد. ضمن این که نظریه دکتر جان گوتی نماینده پزشکی قانونی را در مورد قتل جویا شد. که وی گزارش داد:
بررسی‌های اولیه حکایت از آن دارد که حداقل 4‌ساعت از زمان وقوع قتل می‌گذرد. در واقع قتل بین ساعت 12 ظهر تا یک بعداظهر رخ داده است و مرگ نیز براثر خفگی رخ داده است و آنچه که از شواهد برمی‌آید قاتل می‌بایستی آدم قوی  و تنومندی بوده باشد که این چنین زن جوان را غافلگیر کرده و با دستان قوی‌اش او را به این طرز وحشتناک خفه کرده است.

وی علت اصلی مرگ را هم احتمالا خفگی اعلام نمود و عنوان کرد برای بررسی بیشتر بایستی جسد کاملا کالبد شکافی شود.

کمیسر سپس به بررسی دیگر اتاق‌ها پرداخت. در اتاق‌های ضلع غربی بسیاری از وسایل جمع شده و داخل کارتن قرار گرفته بود.

آشپزخانه کوچک ساختمان تقریبا وضعیت مناسبی داشت. کمیسر پس از بازرسی دقیق ساختمان گوش به اظهارات سروان گارسیا داد. سروان جوان که هیکلی ورزشکاری داشت و بسیار آرام صحبت می‌کرد به کمیسر گفت: ساعت حدود 30/15 بود که به کلانتری اطلاع داده شد، زن جوانی به نام الیزابت ایکنز که در شرکت رایانه‌ای واتز به عنوان منشی مشغول کار بوده در دفتر شرکت خفه شده است. کسی که این خبر را داد دانیل ویلابرن مدیر شرکت بود. او که بسیار سراسمیه و آشفته بود و صدایش آشکارا می‌لرزید دائم درخواست کمک می‌کرد و از ما می‌خواست هر چه زودتر خودمان را به اینجا برسانیم. بلافاصله به نزدیک‌ترین گشت کلانتری اطلاع دادیم که آنها هم ظرف 7 دقیقه به اینجا رسیدند و بعد از تایید خبر ما هم خودمان را به اینجا رساندیم. سروان ادامه داد: متاسفانه زن بیچاره به طرز دلخراشی خفه شده بود. آن طور که ما در تحقیقات اولیه متوجه شدیم مقتوله به نام الیزابت ایکنز 2 سال است که در این شرکت کار می‌کند. او بعد از جدایی از همسرش راوتی در این شرکت به عنوان منشی و حسابدار مشغول کار شده بود. اما از 3 یا 4 ماه پیش که شرکت بدهی زیادی بالا آورد و تقریبا رو به ورشکستگی گذاشت بسیاری از کارمندان شرکت اخراج شدند و فقط الیزابت که حسابدار شرکت بود و یک مستخدم شرکت و ادوارد الیس پیک موتورسوار شرکت باقی ماندند. تا پس از این که شرکت تسویه حساب‌ها را انجام داد، تکلیف آنها هم روشن شود.

سروان گارسیا اضافه کرد: آن طور که بررسی‌ها ‌نشان می‌دهد در لحظه حادثه هیچ‌کس در ساختمان نبوده است و فقط مدیر شرکت آقای دانیل ویلابرن که در طول روز گاها به شرکت سر می‌زده وقتی وارد شرکت می‌شود با جسد الیزابت روبه‌رو شده و بعد هم موضوع را با ما در میان می‌گذارد. بعد از ورود ماموران همه چیز تحت کنترل قرار گرفت و صحنه جنایت کاملا حفظ شد.

کمیسر چند سوال از سروان گارسیا کرده و آن گاه به سراغ دانیل ویلابرن مدیر شرکت رفت. دانیل ویلابرن که مرد قد بلند، خوش لباس اما سراسیمه و مضطرب به نظر می‌رسید با لحن دورگه‌ای به  کمیسر گفت:
الیزابت زن بسیار مهربان و در عین حال پرکاری بود. او نسبت به شرکت بسیار متعهد بود. حتی زمانی که کار شرکت در اوج خودش بود او با تمام توان کار می‌کرد و بعد از ورشکستگی هم همچنان با علاقه به کارش ادامه می‌داد. با این که دو ماه بود که حقوق نگرفته بود اما همچنان با تعهدکار می‌کرد و دائم تکرار می‌کرد تا پایان کار هستم حتی اگر حقوقی هم به من نپردازید.

وی ادامه داد:‌ الیزابت پس از شکست در ازدواجش به اینجا آمد، او از طرف شوهر معتادش بسیار مورد ‌آزار و اذیت قرار گرفته بود. از این رو اصلا نسبت به مردها اطمینان نداشت و بسیار بدبین بود. بارها از زبانش شنیدم که می‌گفت از همه مردها متنفر است. او واقعا  در زندگی با همسر سابقش عذاب کشیده بود و از این رو هم همیشه از مردها گریزان بود اما نسبت به کارش بسیار تعهد داشت.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که چرا شرکت شما به ورشکستگی کشیده شده گفت: وضعیت بازار به ناگهان دگرگون شد و ما هم که پشتوانه مالی نداشتیم با کمبود نقدینگی روبه‌رو شدیم و از طرفی نتوانستیم به تعهدات خود عمل کنیم و لذا مجبور شدیم کار را جمع کنیم. البته تا آنجا که می‌توانستیم بدهی‌ها را دادیم ولی ادامه کار برایمان واقعا سخت بود. از این رو تصمیم گرفتیم شرکت را تعطیل کنیم و یک کار جدید را شروع کنیم. الیزابت هم این روزها به حساب و کتاب‌ها می‌رسید تا وضعیت مالی شرکت را شفاف و حساب‌ها را ببندیم.

دانیل ویلابرن در خصوص مایک مستخدم شرکت وادوارد الیس گفت:
مایک4  3 روزی است بیمار و در خانه استراحت می‌کند. او یک پیرمرد 60 ساله است که از ابتدای آغاز به کار شرکت با ما همکاری  می‌کرد. مرد مهربانی است اما به علت بیماری و کهولت سن خیلی کم به شرکت می‌آید. به خصوص حالا که وضعیت ما نابسامان است و قادر به پرداخت حقوق نیستیم. اما ادوارد الیس که در واقع پیک‌ماست و کارهای بانکی و مشتریان را انجام می‌دهد در مقابل هر سرویسی که می‌رود پولش را می‌گیرد. او چند ماهی است که با ما کار می‌کند. گویا از ظهر به بیرون رفته و هنوز نیامده و خبری هم از او ندارم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس از وی خواست سریعا با ادوارد تماس بگیرد و از او بخواهد فوری به شرکت بیاید.

دانیل ویلابرن هم همین کار را کرد. نیم ساعتی طول کشید که ادوارد وارد شرکت شد و با دیدن ماموران رنگ از رخش پرید و در حالی که نگاهی سرگردان داشت رو به دانیل ویلابرن گفت:
چه اتفاقی افتاده است.

وقتی دانیل موضوع را به وی گفت گوشه اتاق نشست و سرش را در میان دستانش گرفت.

دقایقی بعد کمیسر شروع به بازجویی از او کرد، ادوارد گفت: بیچاره الیزابت، زن خوب و مهربانی بود. سرش به کار خودش گرم بود. باور نمی‌کنم. شوهر اولش که او را خیلی اذیت کرد مرتکب این جنایت شده باشد.

وی که دستکش چرمی و کاپشن چرمی به تن داشت و کلاه ایمنی مخصوص موتورسوارها در دست داشت افزود: من ساعت 2 بعدازظهر برای کاری از شرکت بیرون رفتم، در آن ساعت الیزابت در اتاق مشغول کار بود. قاعدتا در آن ساعت روز خیابان خلوت است. وقتی از ساختمان بیرون رفتم یک مرد غریبه که حالتی خمیده داشت و یقه پالتویش را بالا زده بود به سرعت وارد ساختمان شد و از طبقات بالا رفت. راستش به او شک کردم اما چون کار داشتم توجهی نکردم. فکر می‌کنم قاتل همان مرد بود. وی افزود: من دیگر خبری از شرکت نداشتم تا این که دقایقی پیش آقای دانیل ویلابرن تماس گرفت و از من خواست سریعا به شرکت بیایم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آن‌گاه دستور دستگیری قاتل را داد.  شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمسیر از کجا او را شناخت. کمیسر 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها