80 سال وقت ‌برای فکر کردن

«زندگی من از بچگی پستی و بلندی‌های زیادی داشت که باعث می‌شد هرگز طعم خوشحالی واقعی را حس نکنم. نمی‌دانم چرا گاهی اوقات بعضی از آدم‌ها در زندگی‌شان هیچ مشکل و دغدغه‌ای ندارند و بعضی‌ها هم از لحظه اول که وارد این دنیا می‌شوند با بدبیاری مواجهند. من از دسته دوم بودم.
کد خبر: ۱۵۹۷۱۵

تنها 3 سال سن داشتم که مادرم را از دست دادم و پدرم به ناچار به تنهایی از من نگهداری می‌کرد. سختی زندگی فشار زیادی به او می‌آورد و از آنجایی که هیچ حرفه‌ای هم نداشت و مجبور بود با دستفروشی زندگی‌اش را پیش ببرد کم‌کم به مواد مخدر و الکل معتاد شد.

اعتیادش روز به روز بیشتر می‌شد تا وقتی که به خوبی به یاد می‌آورم که 10 ساله بودم که یک روز ناگهان در خانه روی زمین افتاد. من که تازه از مدرسه به خانه برگشته بودم با صدای بلند صدایش می‌کردم و او را تکان می‌دادم اما هیچ حرکتی از خودش نشان نمی‌داد. تنها راهی که به ذهنم رسید این بودکه سراغ همسایه بروم و آنها را از ماجرا مطلع کنم.

چند ساعت بعد و زمانی که پلیس و آمبولانس در خانه‌مان حاضر شد متوجه شدم که او جانش را از دست داده است. چند سال بعد بود که دقیق برایم توضیح دادند که مرگ او به علت استفاده همزمان از الکل و مواد مخدر بوده است که بدنش را دچار شوک کرده و جانش را گرفته است. پس از مرگ پدرم من به ناچار با عمه‌ام زندگی کردم. او زن مهربان و آرامی بود که برایم دلسوزی می‌کرد اما از نظر مالی در مضیقه بود و وارد شدن من به زندگی‌اش مشکلاتش را بیشتر می‌کرد.

تصور کنید که در سن 10 سالگی نه پدر داشته باشید و نه مادر و مجبور باشید با زنی زندگی کنید که علی‌‌‌رغم این که شما را دوست دارد اما به خاطر مضیقه مالی از وجودتان ناراضی است. سال‌های سال عمرم را با احساس گناهی که داشتم در خانه عمه‌ام سپری کردم.

همه سعی‌ام را می‌کردم که کوچکترین خرج اضافی برای او که تنها عضو خانواده‌ام بود نتراشم و هرطورکه هست پیش او بمانم. 16 ساله که شدم او ازدواج کرد و همسرش اجازه نداد که من پیش آنها زندگی کنم. شاید هم حق داشت. او معتقد بود پسر 14 ساله باید آنقدر عاقل شده باشد که بتواند روی پای خودش بایستد. از همان زمان بود که آواره خیابان‌ها شدم.

مدتی را به عنوان فروشنده بلیت در سینما مشغول به کار بودم از آنجایی که به پول احتیاج زیادی داشتم همه سعی‌ام را می‌کردم تا هر طور شده با دقت به کارم ادامه بدهم تا مبادا از کار اخراج شوم. درست یادم نیست شاید 4 یا 5 سال بعد بود که از فروشندگی بلیت بیرون آمدم و در یک بوتیک به عنوان فروشنده مشغول به کار شدم. دیگر توانسته بودم هر طور شده مبلغ کمی پول پس‌اندازکنم و برای خودم اتاقی اجاره کرده و چند تکه وسایل بخرم.

عمه‌ام هم پس از ازدواجش دور از چشم همسرش هرچند وقت یکبار به دیدن من می‌آمد و مقداری از پول‌هایی را که از خرج خانه‌اش پس‌انداز کرده بود، به من می‌داد. به‌نظرم می‌رسید که دنیا دوباره روی خوش به من نشان می‌دهد که عمه‌ام به شکل ناگهانی از دنیا رفت.

او در حال گذر از خیابان بود که با یک اتوبوس برخورد کرد و در جا جان خود را از دست داد. مرگ او ضربه بزرگی به من بود که احساس می‌کردم دیگر توانش را ندارم. با خود فکر می‌کردم مگر می‌شود برای یک پسر که هرگز کار بدی در زندگی‌اش نکرده است این همه بدبیاری به بار بیاید؟

چطور ممکن است که من بر اثر حوادث مختلف همه اعضای خانواده‌ام را از دست بدهم و در این دنیای به این بزرگی به تنهایی زندگی کنم؟ از همان زمان بود که تصمیم به انتقام گرفتم می‌خواستم به همه دنیا ثابت کنم که افرادی هم هستند که از اول زندگیشان بدبخت و بدشانس به دنیا می‌آیند و حسرت یک دوچرخه در بچگی به دل آنها می‌ماند. من از آن دسته بودم.» ماموران پلیس میسوری امریکا پس از 4‌‌روز تلاش برای پیدا کردن پسربچه 12 ساله‌ای به نام «بن اونیای» توانستند او را در منزل مردی 40 ساله که «مایکل دلوین» نام داشت پیدا کنند.

پیدا شدن این پسربچه پس از 4 روز نه تنها خوشحالی خانواده او را در پی داشت بلکه پسر نوجوان 16 ساله دیگری نیز که بیش از 5/4 سال قبل گم شده بود در آپارتمان این مرد پیدا شد. «شان هورن‌بک» 12 ساله بود که در حال رفتن به خانه دوستش با دوچرخه ناگهان گم شده بود و تلاش برای پیدا کردن او در تمامی این سال‌ها بی‌نتیجه مانده بود. ماموران پس از داخل‌شدن به منزل مرد مظنونی که او را از روی وانت سفید رنگش شناسایی کرده بودند توانستند هر دوی این پسرها را در آپارتمان صحیح و سالم پیدا کنند و به خانواده‌هایشان بازگردانند.

به گفته این دو پسر در طول این مدت آقای «دلوین» از آنها به سختی کار می‌کشیده است و حتی دستور تمیز کردن کف و پنجره‌های خانه‌اش را چند بار در روز به آنها می‌داده است. ظاهرا این مرد با کار کشیدن از پسرهای کم‌سنی که در رفاه زندگی می‌‌کرده‌اند سعی داشته به آنها نشان دهد زندگی به آسانی که آنها دیده بوده‌اند نیست و می‌‌تواند زجرآور باشد. «بعد از مرگ عمه‌ام چند ماهی را بیکار بودم تا این که در یک رستوران به عنوان صندوقدار مشغول به کار شدم.

دیدن چهره‌های پسربچه‌‌های کم‌سن و سال که با والدینشان برای غذا خوردن به رستوران می‌آمدند عذاب بزرگی بود. مدام خودم را می‌خوردم و فکر می‌کردم چطور من هرگز نتوانستم به اندازه آنها از زندگیم لذت ببرم. این موضوع همیشه برایم جای سوال داشت و باعث می‌شد به تمام آنها با نفرت نگاه کنم. سال‌های سال را با همین فکر زندگی می‌کردم و خود‌خوری‌ام ادامه داشت.

در همان رستوران قدیمی مانده بودم و دیگر به عنوان حسابدار کار می‌کردم و صاحب آپارتمانی کوچک با یک وانت سفید رنگ شده بودم تا این که بالاخره تصمیم به انتقام گرفتم. با خودم فکر کردم بالاخره باید به پسربچه‌هایی که در نعمت و راحتی بزرگ می‌شوند بفهمانم که همه مردم چنین زندگی‌هایی نداشته‌‌اند و سختی‌های زیادی کشیده‌اند. این بود که حدود 4 سال قبل زمانی که از محل کارم به خانه برمی‌گشتم پسری حدود 12 ساله را دیدم که سوار بر دوچرخه‌ای گرانقیمت و لباس‌هایی شیک در حال چرخیدن در خیابان بود. احساس کردم او همان زندگی را دارد که من همیشه آرزویش را در بچگی داشته و به آن نرسیده‌ام. این بود که به طور ناخودآگاه جلوی او پیچیدم و او را به زور سوار وانتم کردم.

در طول چند سالی که او در آپارتمان من زندگی می‌کرد کارهای سخت و توانفرسا از او می‌کشیدم و به او به چشم یک کارگر نگاه می‌کردم تا این که چند ماه قبل بار دیگر پسر دیگری را در خیابان دیدم. او هم دوچرخه‌سوار بود و در گوشش موسیقی گذاشته بود و خوشحال و سرحال در کوچه‌‌ها می‌چرخید. او را هم به زور به خانه‌ام بردم تا در کنار «شان» کارگری خانه‌‌ام را بکند. آنها روزی یک وعده غذا داشتند و حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زدند و احساس می‌کردم کم‌کم سختی زندگی را چشیده‌اند، اکنون فکر می‌کنم 80‌سال حبس زمان خوبی باشد برای این که به گذشته‌ام بیشتر فکر کنم و مشکلات را برای خود حل کنم. »

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها