عشق به وطن، عشق سادهای نیست. عشق بیدرد و بیچالشی هم نیست. آدم میتواند یک وقتهایی از وطنش دلخور باشد، میتواند از سختیها و بیعدالتیها گلایه کند، میتواند حتی گاهی خسته شود اما نمیتواند نسبت به آن بیتفاوت باشد. اصلا وطن شبیه ریشه است؛ ریشهای که شاید دیده نشود اما اگر نباشد، هیچ شاخهای نمیماند و آدم میتواند از باد شکایت کند، از طوفان بترسد ولی ریشهاش را رها نمیکند.
وقتی از وطن حرف میزنیم، نمیشود از کسانی نگفت که برای ماندن همین خاک، از جانشان گذشتند. شهدا فقط نامهایی در کتابها نیستند. آنها قصههای ناتمام هستند. آدمهایی مثل همه ما؛ با خانواده، با آرزو و با زندگی. آنها هم میخواستند بمانند، زندگی کنند، پیر شوند اما لحظهای رسید که فهمیدند اگر نروند، ممکن است این خاک نماند.
شهادت انتخابشان بود؛ انتخابی آگاهانه، نه از سر اجبار. انتخاب میان«من»و«ما».میان زندگی شخصی و آینده یک سرزمین. شهدا رفتند تا وطن بماند و خاکمان تحقیر نشود. آنها رفتند تا ما امروز بمانیم؛ با همه اختلافات، نقدها و دغدغهها.
اگر امروز هنوز میشود نام وطن را بلند گفت، نتیجه همان انتخابهاست. انتخاب کسانی که سهم خودشان از زندگی را به فردای این سرزمین بخشیدند.
وطن امروز در دست ماست؛ در رفتار ما و در انتخابهای روزمره ما. حفظ وطن یعنی درست کار کردن وقتی میشود سرسری گذشت. یعنی مسئول بودن وقتی کسی نگاه نمیکند. یعنی امید داشتن وقتی ناامیدی سادهتر است. یعنی ساختن، حتی وقتی خستهایم.
وطن با شعار زنده نمیماند. با عمل زنده میماند؛ با انسانهایی که هنوز به این خاک احساس تعلق دارند. با کسانی که میدانند وطن را نمیشود دوست داشت و در عین حال نسبت به آن بیمسئولیت بود.
وطن عزیز است. چون برای ماندنش جان دادهاند و ما امروز اگر وطن را دوست داریم، باید طوری زندگی کنیم که شایسته این خاک، این نام و این جانهای رفته باشیم.