نوروز ، هنر هفتم ، جعبه جادو

اگر دوست دارید تعطیلات نوروز را در خانه بمانید و خستگی یک سال فعالیت را از تن و روح به در کنید و البته به دنبال یک سرگرمی خوب و مفرح هم هستید ، توصیه می کنیم از کنار تلویزیون تکان نخورید ، قرار است فیلم های برتر خارجی
کد خبر: ۱۲۹۲۷۴
از شبکه های مختلف تلویزیون به نمایش درآید.

سیاه / معجزه زبان

«سیاه» سال پیش جوایز بهترین فیلم ، کارگردانی (سانجی لیلا بانسالی) و بازیگران مرد و زن (آمیتاب باچان و رانی موکرجی) را از اکثریت مراسم جوایز سینمایی در کشور هند گرفت . این درام اجتماعی با حال و هوای خاص و سنگین خود شبیه «معجزه گر» آرتورپی (با بازی آی بنکرافت) است . دبراج ساهی (باچان) یک معلم دلسوز است که شاگردی کرولال و کور به نام میشل مک نالی (موکرجی) دارد. او میشل را زمانی که فقط 8سال داشت ، ملاقات کرد. میشل متوجه هیچ چیز نمی شود. به همین دلیل وی بشدت آدمی خشن و گیج است که نمی تواند زندگی اش را سرو سامان دهد. دنیای او سیاه است . دبراچ می خواهد رنگ روشنی به زندگی سیاه میشل بدهد. هدف او خلق امید و روشنی دردنیای سیاه و تاریک میشل است. (دبراج تلاش دارد هویت واقعی میشل را به او معرفی کند. تلاش دبراج باعث می شود احساسات انسانی او زنده شود و کم کم با زندگی واقعی ارتباطی منطقی برقرار کند. بزودی میشل یاد می گیرد که به استاد سختکوش خود احترام بگذارد. سیاه را می توان از حالا اثری کلاسیک ارزیابی کرد. فیلم یک اثر غیرمعمول و جالب توجه است که شباهت زیادی به دیگر محصولات بالیوودی ندارد. بسیاری از منتقدان سینمایی آن را یک فیلم ویژه و مخصوص می دانند و براحتی می توان گفت این تحلیل درست است . سانجی لیلابانسالی یکی از مستعدترین فیلمسازان دوران معاصر سینمای هند است .صنعت سینمای هند طی سالهای اخیر فیلمهای پر سر وصدا و موفقی مثل صدمه ، اسپارش و کویی میل گیا، تهیه و تولیدکرده است . قهرمانان و کاراکترهای اصلی این فیلمها همه از نظر فیزیکی به چالش کشیده شده اند. حتی «خاموشی» فیلم دهه نوری یانسالی هم درباره یک زوج کرولال بود که یک بچه معمولی دارند که به موسیقی علاقه مند است . این فیلم باوجود حضور ستارگانی مثل سلمان خان و مانیشا کویرالا در نمایش عمومی شکست تجاری خورد. قصه سیاه در یک دنیای غیرمتعارف رخ نمی دهد. مهربانی و محبت حرف اول را در آن می زند اما حال و هوای قصه آن به گونه ای است که مشابه آن را تا امروز در کمتر فیلم هندی ای دیده ایم . پیش از این یک بار گلزار در دهه 70 میلادی تلاش کرد تا با ساخت فیلم «کوشش» (با بازی جایا باچان و سانجیو کومار) در این راه قدم بردارد. این فیلم هم مثل سیاه موفق به دریافت تعداد زیادی جایزه شد.میشل مک نالی (که نقش دوران کودکی اش را عایشه کاپور بازی می کند) در یک خانواده دورگه هندی به دنیا آمده است . او دختری باهوش و مستعد است که در دنیای تاریک زندگی می کند. او می خواهد با غلبه برموانع حرف بزند و با دنیای دور و بر خود ارتباط برقرار کند اما ناتوانی اش در این کار باعث شده تاوی به موجودی خشن ، تند و بی رحم تبدیل شود. از سوی دیگر دبراج ساهی مردی غریبه است. او هم مشکلات خاص زندگی خود را دارد و از بچگی کر و لال بوده است . مسوولان مدرسه اعتقاد دارند او توانایی خیلی خوبی دارد و می تواند معلم خوبی برای میشل بشود. ورود دبراج به منزل میشل با خوشامدگویی همراه نیست . برخورد غیرمودبانه با دبراج باعث آزردگی خاطرش می شود اما گذشت زمان نشان می دهد وی به این سادگی ها عقب نشینی نمی کند. دبراج متوجه می شود برای تعلیم دادن به میشل ، لازم است گاهی مثل خود او عمل و رفتار کند.کاملا مشخص است که سانجی لیلابانسالی هنگام ساخت فیلم نگاهی به قصه زندگی عجیب و غریب هلن کلر داشته است . این قصه سال 1962 به فیلم سینمایی تبدیل شد و سیاه در بسیاری از لحظات این فیلم را به یاد می آورد. فیلمی مثل سیاه پیش از هر چیز به بازیهای 2 بازیگر اصلی اش تکیه دارد، البته نقش بقیه کاراکترهای قصه را نباید فراموش کرد یا از یاد برد.بخش مهمی از فیلم ، موفقیت خود را مدیون فیلمبرداری عالی و چشم نواز راوی کی چاندران است . هر یک از نماهایی که او گرفته در کنار زیبایی ، معنا و مفهوم خاصی هم دارد. در حقیقت مسائلی مثل صحنه پردازی و حتی گریم و طراحی لباس در خدمت قصه فیلم و مضمون آن قرار دارند. آمیتاب باچان و رانی موکرجی در این فیلم یکی از بهترین بازیهای کارنامه سینمایی خود را عرضه می کنند؛ البته سیاه فیلم رانی موکرجی است و او توانسته از فرصتی که پدید آمده نهایت استفاده را بکند. بانسالی پیش از سیاه درام کلاسیک و دلدادگی «ریوداس» را با بازی شاهرخ خان ، مادوری دیکشیت و آیشواریارای کارگردانی کرد. سیاه در مقام مقایسه با آن فیلم ، کاری بسیار متفاوت است . تماشاگران غیرهندی هم به اندازه بینندگان این کشور آسیایی از تماشای سیاه راضی خواهند شد، فیلمی جذاب و حساسیت برانگیز که بیننده را درگیر ماجراهای شخصیت های اصلی خود می کند.

ماشین ها / پس چرا ماشین ها نه؛

انیمیشن های رایانه ای همیشه جذابیت خاصی برای تماشاگران سینما و تلویزیون داشته اند و «ماشین ها» (2006) تازه ترین اثر کارتونی شرکت والت دیزنی که با همکاری شرکت رایانه ای پیکسار تهیه شده است می تواند به راحتی تماشاگران خود را راضی و خشنود کند. جان لستر که تعدادی از بهترین انیمیشن های رایانه ای صنعت سینما را کارگردانی کرده ، این فیلم را با کمک جورانفت ساخته است . این کمدی اکشن خانوادگی و ورزشی از پل نیومن ، بازیگر کهنه کار سینما کمک گرفته تا جذاب تر به نظر بیاید. او که خود یک اتومبیلران موفق دنیای مسابقه های اتومبیلرانی است ، در فیلم به جای دومین کاراکتر اصلی یعنی داک هادسن حرف می زند. لاتینگ مک کوئین (با صدای اوئن ویلسن) کاراکتر اصلی فیلم است . بانی هانت ، مایکل کتین ، لاری کیبل گای ، چیچ ماریس و تونی شالوب هم به جای بقیه کاراکترهای مهم این اثر انیمیشنی صحبت کرده اند. تمام شخصیت های فیلم ماشین های مختلف و رنگارنگی هستند که نمونه شان را هم در کوچه و خیابان و هم پشت شیشه مغازه های اسباب بازی فروشی می توان دید.مک کوئین یک ماشین زبر و زرنگ مسابقه های اتومبیلرانی است . این ماشین جوان و خوش آتیه اگر چه قهرمان مسابقه هاست و عکسهایش روی جلد مجلات مختلف چاپ می شود اما موجودی مغرور و خودخواه است که توجهی به محیط پیرامون خود ندارد. هنگام سفر برای شرکت در مسابقه ای در کالیفرنیا، مک کوئین ناخواسته راهش را گم می کند و سر از یک شهر کوچک و منزوی به نام رادیاتور اسپرینگ ، در می آورد. این شهر زمانی محل برپایی مسابقه های بزرگ اتومبیلرانی بوده است ، اما اکنون سالهاست که فراموش شده است ، مک کوئین نزدیک است از غصه و ترس دق کند. در عین حال او که باعث خرابی محیط شده از سوی داک هادسن (ماشین بزرگ شهر) محکوم به هموار کردن جاده اصلی شهر که پر از سنگلاخ است می شود. داک هادسن که زمانی قهرمان مسابقه های اتومبیلرانی بود حالا به موجودی گوشه گیر تبدیل شده است . مک کوئین با 2 ماشین دیگر یعنی میتور بانمک و سالی زیبارو آشنا و دوست می شود. هدف تمام ماشین های شهر این است که دوباره شکوه قدیمی را به آن برگردانند، ولی مک کوئین می خواهد خودش را به مسابقه برساند. او تحت تاثیر زندگی در کنار این ماشین های فرسوده و فراموش شده یاد می گیرد زندگی فقط مجسمه های جایزه و شهرت نیست . او متوجه چیزهایی به نام خانواده و دوستی می شود و تصمیم می گیرد زندگی تازه ای را در پیش بگیرد. در چنین اوضاع و احوالی است که همکارانش او را و همچنین آن شهر گمشده و فراموش شده پیدا می کنند. آیا مک کوئین دوستان با محبت خود را رها خواهد کرد تا در مسابقه بزرگ اتومبیلرانی شرکت کند؛ شرکت دیزینی و پیکسار پیش از این انیمیشن های بزرگی مثل ، شرکت هیولاها، قصه اسباب بازی یک و 2 ، شکست ناپذیرها و پیدا کردن نیمو را تهیه و تولید کرده اند. در این فیلمها هیولاها ، اسباب بازی ها،مورچه ها و حتی ماهیها روی پرده سینما جان گرفته و میلیون ها تماشاچی را سرگرم ماجراجویی های خود کرده اند. پس چرا ماشین ها نه؛ چرا ماشین ها وظیفه سرگرم کردن تماشاگران را به عهده نگیرند؛ اینچنین است که انیمیشن ماشین ها، هم خلق می شود. برخی منتقدان سینمایی ، این فیلم را یکی از ضعیف ترین محصولات انیمیشن دیزنی و پیکسار می دانند، ولی همین اثر به اصطلاح ضعیف یکی از 3 رقیب اصلی برای دریافت اسکار بهترین اسکار سال 2007 شد (و توانست آن را به دست بیاورد) ایرادی که به ماشین ها گرفته می شود این است که از نظر زمانی طولانی به نظر می رسد و ریتم کندی دارد.با این حال ماشین ها دو کلیشه قدیمی فیلمهای انیمیشن را در قالبی جذاب و با شکوه به خدمت می گیرد. اولی رابطه نه چندان راحت یک جنتلمن پیر با یک چهره پر سر و صدای جوان (دیک هادسن و مک کوئین) و دیگری تغییر هویت یک آدم مغرور و مسوولیت ناپذیر به موجودی آرام و مسوول است . شخصیت های فیلم هستند که خط اصلی قصه را پیش می برند و معنی این جمله این است که ماشین ها در مقایسه با دیگر انیمیشن های تولید شده در سالهای اخیر، صحنه های اکشن کمتری دارد. بجز چند صحنه مسابقه اتومبیلرانی ، بقیه قصه فیلم روابط بین ماشین ها را به نمایش می گذارد و خبری از حادثه پردازی نیست . محدودیت حادثه پردازی و ماجراجویی شرایطی را برای فیلم به وجود می آورد تا شخصیت ها نقش محوری پیدا کنند و نفس بکشند. دردل چنین فضایی است که قصه دلدادگی مک کوئین به سالی می تواند مجال ظهور پیدا کند.در ماشین ها بجز انواع و اقسام ماشین های قدیمی و جدید ، هیچ خبری از موجودات انسانی ، یا حیوانات نیست ، حتی حشرات هم ماشین های کوچکی هستند که بال دارند. قصه فیلم بدیع است و انیمیشن آن مارک و نشان دیزنی و پیکسار را برخود دارد. این دو شرکت انیمیشن ساز می دانند طی سالهای اخیر رقبای سرسختی مثل فوکس قرن بیستم و دریم ورکس از راه رسیده اند که انیمیشن های رایانه ای همسطح محصولات آنها تولید می کنند. این مساله کار دیزنی و پیکسار را سخت تر می کند. به همین دلیل ماشین ها تلاش دارد بهتر و مقبول تر از انیمیشن های قبلی این دو شرکت انیمیشن ساز به نظر برسد.

راب.ب.هود / 3 آدم بد و یک بچه

«راب ب هود» (2006) محصول سینمای هنگ کنگ و تازه ترین فیلم سینمایی جکی چان است که طبق معمول بسیاری دیگر از کارهای او ، یک کمدی اکشن است . این اکشن کار مطرح آسیایی این بار با نوع تازه ای از حادثه کمدی و اکشن روبه رو می شود. جکی چان کارگردان فیلم است که فیلمنامه اش را با همکاری خود جکی چان نوشته است . مثل همیشه بدلکاری های فیلم را خود جکی چان انجام داده و البته نیازی به بیان این مطلب نیست که کارگردانی صحنه های اکشن را خود وی به عهده داشته است. (اما ما که گفتیم !) جکی چان در فیلم نقش فونگ را بازی می کند آدمی بد بیار و دلال که هیچ وقت نتوانسته کارش را درست انجام دهد، اما تازه ترین مشکلی که برایش پدید آمده ، این است که هیچ کس تصورش را هم نمی کرد فونگ مجبور می شود از یک بچه گریان مراقبت کند و این چیزی است که او حتی در خوابش هم آن را نمی دید. او نمی خواهد از کودک نگهداری کند، اما اگر این بچه کوچک و مزاحم به صورت کلید طلایی موفقیت وی در آید و بتواند بدهکاران خود را پیدا کند، آن وقت چه؛ آیا باز هم فونگ به این کلید طلایی بی توجهی خواهد کرد؛ ولی مشکلات بامزه و بی معنی تازه ای پیش روی فونگ قرار می گیرد. آیا او می تواند از عهده انجام کارهایی معمولی مثل شیر دادن ، تر و خشک کردن و مراقبت کردن از این بچه برآید؛ به هر حال او جکی چان است نه یک لله کم ارزش ! تماشاگران قدیمی تر سینما، فیلم « 3 مرد و یک بچه» را به یاد دارند که یک محصول موفق و پرفروش دهه هشتادی سینمای فرانسه بود. نسخه های مختلف خارجی این فیلم (نه فقط امریکایی که حتی نسخه ایرانی آن هم) ساخته شد. آیا کار جدید جکی چان را نیز می توان نسخه دوباره سازی شده هنگ کنگی این اثر موفق پس از 20سال دانست؛ البته اگر چنین باشد باید آن را «3 آدم بد و یک بچه» نامگذاری کرد. به هر حال ، قصه فیلم چان شباهت های زیادی به این محصول فرانسوی دارد. جکی چان پس از چند فیلم ، موفق هالیوودی دوباره به سرزمین مادریش برگشته تا موفقیت قبلی خود را در سینمای هنگ کنگ جستجو کند. راب ب هود ، در هنگ کنگ و چین با موفقیت مالی روبه رو شد و از این نظر می توان آن را گامی بزرگ برای این بازیگر قدیمی ارزیابی کرد. 3 مرد که نمی توان آنها را آدمهای خوب و نجیبی قلمداد کرد- مجبور به نگهداری از بچه ای می شوند که انگار فقط یک ماموریت دارد: عاصی و عصبی کردن کسانی را که از وی مراقبت می کنند. با چنین قصه ای است که فیلم در کنار ماجراهای شیرین و تماشایی خود، مسائلی مثل خطرات نگهداری کردن از یک بچه و تقویت رشته ها و پیوندهای خانوادگی رامطرح می کند و تلاش دارد پرسشهای خوبی برای این نوع مسائل داشته باشد. فیلم مثل همه کارهای جکی چان یک سکانس خوب و اکشن رویایی دارد که در آن وی از یک ساختمان مرتفع به پایین می پرد.راب ب هود، طبق معمول توانایی های ویژه جکی چان در انجام کارهای شلوغ اکشن را به نمایش می گذارد اما این بار او با یک مرد بی پناه و یک بچه کوچک روبه رو شده است . او در این فیلم شباهت کمی به کاراکتر معروف خود در مجموعه فیلم «قصه پلیس» (که مدتی قبل از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد) دارد. او و بنی چان (کارگردان) در این مجموعه فیلم با موفقیت فراوان یک همکاری مشترک را سامان دادند. ولی در اینجا آنها به جای تکیه کردن به گرما و شور کمدی جکی چان سراغ یک مضمون جدیدتر رفته اند. فیلم با ماجرای ربودن آن بچه کوچک به یک فارس تبدیل می شود اما حتی در این فارس هم که ملغمه ای از کمدی های قرون وسطایی اروپایی است باز سکانس های اکشنی وجود دارد که جکی چان نشان دهد هنوز هم می تواند کارهای آکروبات گونه انجام دهد و مایه تفریح دوستداران خود و دیگر تماشاگران سینما بشود.از همان اولین صحنه فیلم متوجه می شویم جکی چان مثل همیشه یک آدم مثبت و مقبول نیست . او با همکاری دوستش اختاپوس (با بازی لوئیس کو) هر چه را که در دورو برشان است به سرقت می برند تا بتوانند یک زندگی خوب برای خود فراهم کنند. بهترین سکانس فیلم همان سکانس افتتاحیه است که در آن از سارقان داروهای پزشکی به نجات دهندگان یک بچه (با بازی متیو مدودف) تبدیل می شوند. این بچه از آغوش مادرش (چری این) دزدیده شده است. رباینده هم کسی نیست جز جوانی به نام مکس (ترنس یین) که پیش از این خواستگار خانم بوده است . کارهای رزمی چان که بی شباهت به رقص نیست ، در این صحنه حرف اول را می زند. در حقیقت کار طراحی حرکات رزمی و موزون گونه فیلم هم در این سکانس و هم در بقیه فیلم عالی است. فونگ و اختاپوس با زندگی گذشته خود وداع می کنند و به گونه ای از بچه مراقبت می کنند که انگار کودک خود آنهاست . آنها برای نگهداری بچه از مالک منزل خود کمک می گیرند. او و همسرش که فرزند خود را سالها پیش از دست داده اند، بزودی مجذوب این بچه می شوند اما این بچه قرار است سرنوشت فونگ را کاملا عوض کند. راب ب هود، کاری سرگرم کننده و شیرین است که تماشاگرانش را سرگرم خواهد کرد. برای کسانی که جکی چان را در فیلمهای دیگرش دیده اند ، تماشای جکی چانی که کمی متفاوت تر از همیشه است می تواند جالب توجه و دیدنی باشد.

دیوار آتش / بانک زنی رایانه ای

«دیوار آتش» تلاش دارد هریسون فورد را دوباره در نقش یک قهرمان اکشن به نمایش بگذارد البته قهرمان اکشنی که حالا دیگر پیر شده است . با نگاهی به عکسهای فیلم براحتی می توان متوجه این نکته شد که او برای بازی در این نوع نقشها کمی پیر است اما جالب است که همزمان شنیده می شود فورد در قسمت چهارم مجموعه فیلم اکشن و ماجراجویانه «ایندیانا جونز» دوباره در نقش پروفسور ماجراجوی قصه یعنی آقای جونز بازی خواهد کرد. کارگردانی «دیوار آتش» را ریچارد لانکرین انجام داده و درامی دلهره آور محصول سال 2006 است . ویرجینیا مدسون ، پل تبانی ، مری لین راجسکوب و آلن آرکین هم در فیلم حضور دارند ، هریسون فورد در فیلم نقش جک استانفیلد ، مدیر امنیتی یک بانک بزرگ بین المللی را بازی می کند. جک مردی شریف ، سالم و خانواده دوست است که زندگی اش با یک چرخش خطرناک روبه رو می شود. گروهی سودجو خانواده اش را به گروگان گرفته اند و از او در ازای آزادی گروگان ها چیزی می خواهند که انجامش برای وی بسیار سخت است . از آنجا که جک تبحر خاصی در کارهای بانکی دارد باید میلیون ها دلار را برای این گروه از حساب بانک به یک حساب دیگر (که متعلق به آدم رباهاست) منتقل کند. جک مجبور است در کمال خونسردی این کار را برای آدم رباها انجام دهد زیرا عدم همکاری به معنی مرگ همسر و فرزندانش است . با این حال ، ترتیب کارها طوری داده شده که در هر صورت جک مقصر و مسوول سرقت معرفی خواهد شد.سیستم رایانه ای که جک طراحی کرده و هدف آن حمایت از کارمندانش در برابر مشکلات و سرقت است باعث دردسر او می شود. بیل کاکس که این سیستم به او معرفی می شود، بشدت جذب کار این سیستم شده است . او ظاهرا دوست دارد با جک در این طرح امنیتی همکاری کند اما خیلی زود جک سایه سرد اسلحه را بر شقیقه اش حس می کند. مردی که اسلحه را به سمت او نشانه گرفته کسی نیست جز بیل کاکس ، او و گروه خشن و بیرحمش ، دزدانی نیمه روانی هستند که خانواده اش را به گروگان گرفته اند. بهای آزادی اعضای خانواده 100 میلیون دلار است ؛ پولی که جک باید به شکلی غیرقانونی به حساب بیل واریز کند. در تمام لحظاتی که جک دارد با خونسردی درخواست سارقان را اجرا می کند، در تلاش است تا پلیس و روسای خود را از اتفاقی که دارد زیر گوش آنها (و خیلی بی صدا) رخ می دهد، باخبر کند. اما بیل که آدمی زرنگ است متوجه قضیه می شود و هشداری جدی به او می دهد. جک کار جابه جا کردن پولها را از طریق رایانه انجام می دهد ولی با کشتن یکی از آدمهای بیل اوضاع را تغییر می دهد. جک باید در مبارزه ای با زمان ، خودش را به خانه برساند و جان خانواده اش را نجات دهد. از سوی دیگر اعضای خانواده هم در تلاشند از چنگ آدم رباها فرار کنند. حرف اول و اصلی فیلم خلق یک کار دلهره آور است . معمولا در این نوع فیلمها ستارگان سرشناس دنیای سینما نقش اصلی را بازی می کنند؛ اما آنچه در کارهای دلهره آور اهمیت بیشتری دارد یک قصه سر راست و منطقی است که بتواند حس تعلیق را بخوبی در آن جاری کند. خط اصلی قصه این فیلم جای چندانی برای کار و در برخی لحظات احساس می شود حرفی برای گفتن ندارد؛ البته فیلم بازیگران خوبی دارد و می کوشد قصه اش را خوب تعریف کند. واقعیت این است که قصه آن اورژینال نیست . مشابه این قصه را در فیلمهای زیادی دیده ایم ، به همین دلیل خیلی از صحنه های فیلم را می توان حدس زد. یک سری آدم بد می کوشند باخلق یک نقش برای کاراکتر اصلی قصه دردسر درست کنند و قابل پیش بینی است پس از یک سری درگیری و تعقیب و گریز، به یک پایان خشنودکننده برسیم . آنچه باعث می شود تماشای فیلم حوصله را سر نبرد این است که یک کار سرگرم کننده بی آزار است. شاید اگر قرار باشد ایرادی به فیلم بگیریم و درباره مشکل آن صحبت کنیم باید به انتخاب غلط هریسون فورد 63 ساله در نقش اصلی اشاره کنیم. او برای انجام آن همه کار و فعالیت فیزیکی دیگر پیر شده است .دیوار آتش چند عنصر مختلف قصه نویسی را در خدمت می گیرد که پیش از این آزمایش خود را در سینما پس داده اند: مهمترین عنصر همانا قرار گرفتن آدم خوب ماجرا در وضعیت وخیمی است که طی آن باید یک کار نادرست انجام دهد. او مجبور است این کار را باوجود میل طبیعی اش انجام دهد تا بتواند جان عزیزترین کسان خود را نجات دهد. فیلم برای این که کمی متفاوت از کارهای مشابه به نظر برسد یک آدم بد شیرین و جذاب (و البته یک قهرمان شیرین تر و جذاب تر) را انتخاب کرده است. برای این که وجه دراماتیک قصه تشدید شود، مقدار زیادی مسائل رایانه ای هم (که این روزها بشدت باب است) به آن اضافه شده است . تماشاگران سینما تا امروز انواع و اقسام بانک زنی ها را دیده اند اما بانک زنی رایانه ای آن هم به این شکل که خود آدمهای منفی وارد این کار شوند و به جای آن ، قهرمان قصه این کار را برایشان انجام دهد نمونه تازه ای از سرقت است که با تماشای این فیلم آن را نیز تجربه می کنند، شاید با کمی دقت و توجه بیشتر، سازندگان فیلم می توانستند کاری تماشایی تر (مثل «مرد درون» اسپایک لی که اتفاقا مدتی قبل از تلویزیون پخش شد و سرقت از بانک را به شکل تازه تری به نمایش گذاشت) و جذاب تر ارائه کنند اما فیلم حاضر نشان می دهد آنها توجه کافی به این موضوع نداشته اند.

راه خانه / سفری کوتاه در جاده ای تازه

ژانگ ییمو، سرشناس ترین فیلمساز سینمای چین پیش از این که درام های رزمی و افسانه ای پرخرجی مثل «قهرمان» یا «خانه خنجره های پران» را کارگردانی کند و نامزد دریافت جوایز اسکار شود ، درام های اجتماعی و انتقادی می ساخت که قصه های آنها بیشتر حال و هوایی روستایی داشتند. این فیلمها در جشنواره های مختلف بین المللی به نمایش در می آمدند و جوایز مختلفی را به خود اختصاص می داند. «راه خانه» (1999) هم یکی از این فیلمها و در حقیقت یکی از آخرین فیلمهایی است که در ژانر سینمای متعهد اجتماعی به وسیله این هنرمند کارگردانی شد.ژانگ زی یی (که حالا یکی از بزرگترین ستارگان سینمای چین است) در راه خانه نقش یک دختر نوجوان روستایی را بازی می کند. قصه فیلم درباره تاجر جوان شهری به نام لو یوشنگ است که به دهکده آبا و اجدادی اش برمی گردد تا درمراسم تدفین پدرش شرکت کند. این دهکده در شمال چین قرار دارد و او سالهاست به آنجا سفر نکرده است. پدر لو معلم و مورد احترام اهالی بوده است. مادر پیر لو از او می خواهد تمام سنن قدیمی را درباره پدرش انجام دهد و او را به شیوه ای که استحقاقش را دارد به خاک بسپارد. این در حالی است که شرایط و زمان تغییر کرده است. انجام تشریفات قدیمی به معنی آن است که جمع کثیری از مردم پیکر پدر را به مرکز اصلی دهکده برگردانند و این همان راه خانه است . لو خاطرات گذشته را به یاد می آورد و با شاگردان پدرش دیدار می کند. بزودی او تصمیم می گیرد باوجود تمام مشکلات ، پدرش را به شیوه سنتی دفن کند و مراسم ختم او را به طور کامل انجام دهد.منتقدان چینی راه خانه را فیلمی درباره معصومیت و دوست داشتن می دانند که از سانتی مانتانیسم دوری می کند و بازیها (و همین طور شخصیت هایش) صادق و صمیمی هستند. فیلم به دو طریقه سیاه و سفید و رنگی فیملبرداری شده و تغییر رنگ در فیلم کاملا سمبلیک است . به همین دلیل خاطرات شاد و خوشحال کننده با رنگهای روشن ، سر زنده و شفاف همراه هستند. ژانگ ییمو و چند کارگردان دیگر مطرح سینمای چین جزو هنرمندانی هستند که کار خود را از اواسط دهه 80 میلادی شروع کردند و لقب نسل پنجم فیلمسازان چین را گرفتند ، این فیلمسازان کارهایی رئالیستی ساختند که بیشتر در زمینه روستا رخ می داد و تلاش داشت واقعیت های جامعه چین را به دور از تبلیغات و پرو پاگاندای دولتی به صورتی واقعگرا به تصویر بکشد. برای فیلمساز تحسین شده ای مثل ژانگ ییمو ، راه خانه حکم سفری کوتاه در جاده ای را دارد که او پیش از آن ، مشابه اش را تجربه نکرده بود. این قصه اجتماعی و عاشقانه ساده و صمیمی که بشدت حساسیت پذیر ، لطیف و پراحساس است فاقد شخصیت پردازی های قبلی اوست که در آنها آدمهایی را می دیدیم که بر لبه تیغ حرکت می کردند و بشدت سیاسی بودند. سیاست در این فیلم نقش زیادی ندارد و بیشتر یک ملودرام خانوادگی و رمانتیک است که بیننده را درگیر ماجراهای خود می کند. موضوع فیلم یک مضمون بحث انگیز یا پر سر و صدا نیست و بیشتر مکاشفه ای در روابط آدمی است . راه خانه دو قصه دارد. دو 15 دقیقه اول و آخر فیلم یک قصه را تعریف می کند و آنچه بین این دو اتفاق می افتد ، حکم یک داستان دیگر را دارد. صحنه های دهکده معاصر شمال چین به صورت سیاه و سفید فیلمبردرای شده و قصه دوم که 40 سال پیش در همین دهکده رخ می دهد رنگی است ! او با استفاده از چنین رنگ آمیزی دست به خلق یک کار رمانتیک خالص می زند. در شرایطی که فیلمسازان برای فلاش بک های خود از نماهای سیاه و سفید استفاده می کنند ، او برعکس عمل می کند و با این کار حس و حال و رنگ و بوی خاصی به گذشته می دهد. با این کار او به عمد پس زمینه سیاسی فیلم را به حداقل می رساند. فراموش نکنیم قصه فلاش بک در سال 1958 رخ می دهد که از نظر سیاسی سال خاصی برای چین بود. (یک سال بعد بود که مائو انقلاب فرهنگی چین را اعلام کرد) اما در این قصه هیچ اشاره ای به مسائل سیاسی نمی شود و انگار که هیچ اتفاقی در شرف رخ دادن نیست . برعکس ، فانتزی است که بر روح قصه فیلم حاکم است برای مثال نوع روابطی که آدمها در این دهکده دارند ، چیزی است که در یک دهکده چینی دهه 50 میلادی اصلا نمی توانست اتفاق بیفتد اما این طبیعت ویژه و خاص فیلمهاست (بویژه فانتری های رمانتیک) که رویاها و چیزهای غیرواقعی را به صورتی باورپذیر و قابل قبول ارائه می کنند حتی اگر قرار باشد این رویا برای 90 دقیقه حکم یک واقعیت را پیدا کند.با آن که راه خانه فیلمی چینی است ، اما می توانست هر کجای دنیا اتفاق بیفتد و ساخته شود. ژانگ ییمو تابلوی نقاشی جذاب را چنان رنگ آمیزی می کند که در هر نقطه دنیا قابل درک و تشخیص است و همه تماشاگران (فارغ از هر ملیت و زمانی) با آن ارتباط برقرار و با آن احساس همذات پنداری می کنند. در حقیقت مضمون فیلم - مسوولیت فرزند نسبت به والدینش همگانی است و بیننده غیرچینی می خواهد ببیند واکنش کاراکتر اصلی فیلم ییمو در قبال پدرش چیست. در حین اجرای همین مسوولیت خطیر است که عشق جوانه می زند و زندگی شکل جذاب و پرتپش خود را پی می گیرد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها