بازی ویژه برای پلان های 30 دقیقه ای

دراین شکی نیست که سریال "بوی گلهای وحشی" برای مخاطب خاص ساخته شده وممکن است نظر عامه مردم را جلب نکند ؛ اما چرا ما جزو این مخاطبان خاص نباشیم؛
کد خبر: ۱۱۲۱۷۱

بد نیست اگر برای یک بار هم که شده ، به جای پیدا کردن یک سریال باب میل و سلیقه خودمان پای کاری بنشینیم که سازنده اش جدای تولید یک مجموعه تلویزیونی می خواهد با مخاطبش صحبت کند. گذشته ازاین ، بازی دراین جنس کارها هم بازیگران خاصی را می طلبد. بازیگرانی که تجربه سن تئاتر را داشته باشند. علیرضا اوسیوند یکی ازبازیگران سریال بوی گلهای وحشی است که نقش دیلمانی را بازی می کند. دیلمانی یک معلم بازنشسته است. همسرش فوت کرده و با پسرش که در شرف ازدواج است ، تنها زندگی می کند.

از خود دیلمانی شروع می کنیم. چه جور آدمی است؛

خیلی پرسش سختی است (می خندد). این قضیه مال پارسال است و با این فاصله ای که از کار گرفته ایم حرف زدن در موردش خیلی سخت است.

اصلا برگردیم به آن روزی که فیلمنامه بوی گلهای وحشی به دستتان رسید. وقتی متن کار را خواندید حس کلی تان راجع به آن چه بود؛

راستش من آن موقع نرسیدم که کل قصه را بخوانم. چون سر کار دیگری بودم. بعد از این که آقای مجید فاضلی با من تماس گرفتند،آن کار تمام شد ومن به این طرح ملحق شدم.من از همان ابتدا حس خیلی خوبی نسبت به این سریال داشتم. هم درباره فیلمنامه کار وهم نوع پرداخت به آن. اما الان که فکر می کنم می بینم موقع خواندن فیلمنامه ، از یک چیز خیلی بیشترخوشم آمده بود، این که آقای لیالستانی داستان بوی گلهای وحشی را همان طور که نوشته بود ساخت. همه چیز طبق فیلمنامه پیش می رفت و اصلا خود فیلمنامه به شیوه سکانس پلان و برداشت های بدون کات نوشته شده بود وبه همین ترتیب هم ضبط شد. یعنی هر بازیگری وارد می شود، بموقع بازی اش را می کند و از صحنه بیرون می رود ؛ البته طبق میزانسنی که از پیش مشخص شده است ، اما لازمه بازی در این گونه سریال ها، دانستن چند سبک متفاوت است که این مساله ،کار بازی را بسیارسخت می کند. از طرفی ، کسی که با آقای لیالستانی کار می کند باید هم با خودآقای لیالستانی آشنا باشد،هم باشیوه کاری وهم با روحیات و ویژگی های اخلاقی او. در غیر این صورت کارش بسیار سخت می شود. شاید مخاطب ما در این سریال ، چیزی را درشرایط طبیعی ودرفضای رئال نبیند ؛ چون در این کار شرایط خاصی حاکم بود که باعث می شد 90 درصد از آن دقیقا شبیه تئاتر شود ؛ یعنی تمام ویژگی های یک نمایش روی صحنه را داشته باشد.

منظورتان این است که فضای قصه رئال نیست یا جنس بازیها؛

نه. منظورم اصلا فضای قصه نبود. بلکه جنس این کار خیلی خاص است.اتفاقا در این مورد خیلی اصرار وجود داشت که فضای کاملا رئالی برکار حاکم باشد و همه چیز بخصوص پرداخت به زندگی آدمهای روستایی به طور واقعی به نمایش درآید. منظور من جنس خود بازیها بود که مثل سریال های دیگر پیش نمی رفت. من فکر می کنم بازیگری درچنین کارهایی مهارت خاصی می طلبدو بسیار سخت است.

مگرشما نمی گویید مثل تئاتر بوده است؛ خوب خودتان هم که تئاتری هستید، پس نباید برایتان زیاد سخت بوده باشد؛

بله درست است ؛ اما به نظر من این طور کارهای تصویری ، حتی از تئاتر هم سخت تر است ، چون در تئاتر اگر یکی از بازیگرها اشتباهی مرتکب شود بالاخره یک جوری جمع و جورش می کند. یعنی باید بکند، اما در این طور کارها اگر کسی خطایی کند، باید همه آن سکانس از اول تکرار شود. یک جاهایی که واقعا از تئاتر هم سخت تر می شد.

مثلا کجاها؛ می شود کمی بحث را بشکافید؛

بله. مثلا بعضی وقتها ممکن بودکه من در یک سکانس هفت هشت دقیقه ای ، فقط یک خط دیالوگ داشته باشم ،اما همان یک خط دیالوگ هم اهمیت زیادی در کلیت ماجرا داشته باشد، ولی باوجود اهمیتش ، بایدخیلی سریع وارد کادر می شدم ، دیالوگم را می گفتم ؛ حس خاصی که در آن لحظه واز آن شخصیت مد نظر کارگردان بود را منتقل می کردم و می رفتم ، چون اگر خودم را با زمان بندی کارگردان هماهنگ نمی کردم ،از قصه جا می ماندم و کار بقیه را هم خراب می کردم وکل آن سکانس باید از اول تکرار می شد.

حالا آمدیم و یک سکانس 15 دقیقه ای بود، بازهم تکرار می شد؛

بله. پس چی؛ 15 دقیقه که چیزی نیست. ما سکانس هایی داشتیم که 30 دقیقه طول می کشید و اگر کسی در دقیقه بیست ونهم اشتباهی می کرد، دوباره باید کل 30 دقیقه را از اول می گرفتیم. به این دلیل می گویم کسی که باحسین لیالستانی کار می کند، اول باید خود او و دغدغه هایش را بشناسد تا بتواند بازی قابل قبولی ارائه کند. خب به هر حال سخت بود، ولی چون بیشتر بچه ها تئاتری بودند با چند بار تمرین حس صحنه را درک می کردند و دیالوگ هایشان راهم از بر می شدند. خیلی کم پیش می آمد که کسی اشتباهی کند. اگر اشتباهی هم پیش می آمد خیلی فوری رفع می شد.

یادتان هست خودتان چند بار اشتباه کردید؛ راستش را بگویید.

من؛...نه...اصلا اشتباه نمی کردم. نه این که بخواهم از خودم تعریف کنم. واقعا اشتباه نمی کردم . نه فقط من ، بلکه هیچ کدام از بچه ها به خطا نمی افتادند، چون تمرین های ما خیلی کافی و مفید بود. اصلا اشتباهی پیش نمی آمد ؛ البته مواقعی اتفاقاتی می افتاد که آن هم خیلی طبیعی بود؛ مثلا دوربین نمی رسید یا کادر به هم می خورد یا یکی از بچه ها، بخشی از دیالوگش را فراموش می کردواتفاقاتی از این دست که خیلی هم طبیعی است. در کل هیچ وقت اشتباهی نکردم که مثلا کار همه گروه خراب شود وکلی آدم از دستم کفری شوند.اگر هم خطایی وجود داشته خیلی جزیی وبدیهی بوده است.

چه چیز ویژه ای دراین طرح بود که برای خود شما تازگی داشت؛

خب خیلی چیزها ؛ مثلا این که ما مجبور بودیم همه سکانس ها را در سایه بگیریم ؛ یعنی حال وهوای کار این طورایجاب می کردکه درهمه صحنه ها حتما هوا ابری باشد یا دست کم آفتابی نباشد. به همین دلیل ما باید صبر می کردیم خورشید غروب کند ورنگ آسمان طلایی شود،آن وقت تصویربرداری شروع می شد. یعنی در طول روز فقط دو سه ساعت وقت داشتیم کار را ضبط کنیم ؛ بنابراین باید برای آن ساعت از روز حسابی تمرین می کردیم تا در این فرصت کم ، کار را ببندیم. آن هم در یک برداشت یا در نهایت دو برداشت. در غیر این صورت کار به فردا موکول می شد.به هر حال هر چندکمبود زمان خیلی آزاردهنده بود، ولی یکی از ویژگی های این کار بود که آن را از دیگر سریال های شبیه خودش متمایز می کرد. حتی در بعضی سکانس ها یادم است باران می بارید.اما کار بریده نمی شد و ادامه پیدا می کرد.این که تحت هیچ شرایطی نباید کار قطع شود هم خیلی سخت بود وهم خیلی جدیدومتفاوت والبته لذت بخش.

در این زمان کوتاه یک چیز دیگر هم اهمیت پیدا می کند...سرعت عمل...درست است؛

دقیقا. اتفاقا این مورد هم یکی از مواردی بودکه دراین کار برای من جذابیت داشت. در واقع شکل ماجرا طوری بودکه برای انتقال حس هر صحنه ، جدای از درک صحیح آن سکانس وشخصیتی که باید بازیش کنی ، سرعت عمل در انتقال حس آن سکانس هم خیلی مهم بود.آن هم براساس میزانسن و برنامه ریزی که کارگردان موقع نوشتن متن سریال ترتیب داده است. وسط کار یکدفعه می بینی شکل بازی ات از حالت رئال خارج شد و رفتی به سمت بازی روایی. یکدفعه می بینی باید با دوربین حرف بزنی که در واقع یک نوع نمادوسنبل محسوب می شود و این نماد، راوی اصلی قصه خورشیدخانم است ؛ کسی که همه آدمهای داستان با او در ارتباط بوده اند. حتی خود بوی گلهای وحشی هم سنبلی است از آن عشق عطرآگینی که در فضای قصه جاری است. خلاصه آنقدر همه چیزپیچیده است که گاهی ممکن است تماشاگر تصورکند این آدمها دردنیای اوهام وخیالات زندگی می کنند.گواین که خودآقای لیالستانی به دنبال یک جریان عادی بودند وهمیشه می گفتند درخلال بازیهایمان به زندگی روزمره آدمهای قصه هم توجه کنیم. آدمهایی که خیلی ساده اند ودر طبیعتی زیبازندگی می کنند. با این که ساده دل وبی ریا هستند، اما برخی مسائل پیش پا افتاده آنها را از هم جدا می کند.دیلمانی هم یکی از همین آدمهاست.

قبلا نمونه این نقش را بازی کرده بودید؛

نه ، بازی نکرده بودم ؛ البته در تئاتر تجربه این نوع بازی را داشته ام ، اما درباره این کار خیلی فرق داشت. فکر می کنم اگر کسی شناختی از تئاتر نداشته باشد و با این جنس بازی هم غریبه باشد ، همه چیز برایش گنگ می شود و نمی تواند درست بازی کند وحس واقعی داستان را به تماشاگر انتقال دهد، مگر این که از نظر شخصیت پردازی ،کاراکتر ویژه ای داشته باشد ؛ کاراکتری که به دلیل شاخص بودنش ، در زمان نگارش متن ، یکی دیگر زحمت پرداخت به آن را کشیده باشد. در غیر این صورت بازیگر نمی تواند در نقشش غرق شود وبا تمام حسش آن را پیاده کند. چون هم زمان کافی ندارد وهم شیوه کار این اجازه را به او نمی دهد که همه خصوصیات آن شخصیت را از فیلترهای خودش بگذراند وسپس آن را به تماشاگر منتقل کند. اما در کارهای عادی فرق دارد.بازیگر باید کاراکترش را خوب بشناسد،آن را درک کند، به لحاظ روان شناسی آن را تجزیه و تحلیل کند، باورش کند ودر نهایت آن را پیاده کند. در اینجا این طور نیست و تعریف کاملا مجزایی از کار ودرک شرایط صحنه وجود دارد. انگار بعمد قرار است که انسان فقط یک رهگذر ساده باشد. مثل حقیقت عالم هستی و رهگذر بودن بشریت در عالم خلقت. آدمهای قصه خیلی راحت از مقابل دید دوربین می گذرند ومی روند. این مساله حتی در نوع خاص تصویربرداری کار هم مشخص است.

شما خودتان چند قسمت از سریال را دیده اید؛

راستش من فقط یک قسمتش را دیده ام...همان قسمت اول را ؛ البته تا الان ، چون در گیر یک طرح دیگر هستم.

فکر می کنید مردم چه ایرادی از سریال بگیرند؛

نمی دانم. شاید ریتم کند کار در نگاه اول بیننده را کلافه کند؛ اما من خواهش می کنم مردم این کار را با دقت وبنابر آنچه می خواهد بگوید نگاه کنند ؛ هر چند فکر می کنم سرعت کار زیاد هم کند نیست وبه سرعت زندگی است و دقیقا با ریتم طبیعی زندگی همخوانی دارد. به هر حال تا به طور کامل دیده نشود کسی نمی تواند درباره اش داوری کند.

وکار با حسین لیالستانی؛ می گویند کارگردان سختگیری است؛

البته این سختگیری لازمه کار تصویری وبخصوص این طور کارهاست. درباره خود آقای لیالستانی باید بگویم من و ایشان خیلی با هم دوست بودیم. خیلی با هم راحت بودیم. خوبی آقای لیالستانی این است که تکلیف همه با ایشان مشخص است ، چون برای همه چیز تعریف کاملی دارند والبته برنامه ریزی دقیقی. در طول کار هم اگر از طرف ما پیشنهادی ارائه می شد، خیلی دقیق وبا حوصله گوش می دادند و در صورتی که به مفهوم کار خدشه ای وارد نمی کرد وقصه را از مسیر اصلی خودش خارج نمی کرد،آن را می پذیرفتند و خلاصه خیلی با همه راه می آمد. وسواس زیادی هم به خرج می دادند و دقیقه به دقیقه کار را با دقت زیادی اداره می کردند ؛ اما هیچ وقت راه همفکری را نمی بستند و همه را در پیشبرد کار دخالت می دادند و شریک می کردند.

یک سریال با دو خاطره تلخ


از بوی گلهای وحشی خاطرات زیادی دارم. بیشتر خاطرات خوبی هستند؛ اما تنها قسمت تاسف برانگیزش مرگ دو همکار خوب و هنرمندمان رضا سعیدی و استاد سروش خلیلی بود.من و رضا تا آخرین لحظه ها با هم بودیم ، حتی آن شبی که فوت کرد کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم. پس از مرگ رضا یک هفته کار تعطیل شد. برای دوباره آمدن اصلا دل ودماغ نداشتم. خیلی برایم تلخ وشکنجه آور بود که جای خالی رضا را ببینم. از نظر عاطفی خیلی سخت بود، چون رضا سعیدی را از سالها قبل می شناختم. در یک کار تاریخی که مربوط به وقایع کربلا بود، رضا نقش عبیدالله را بازی می کرد و من نقش غلام امام حسین ع را. از آن زمان با رضا آشنا شدم و رابطه کاری داشته ام. با این که فضای کار خیلی شکیل وزیبا بود وگویی در تابلوهای نقاشی کار می کردیم ، اما این خاطره تلخ به همه آن خاطرات خوب ، رنگ غم و اندوه زد.




یاسر شیخ لو
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها