اشک می ریختیم و خبر می خواندیم

آنهایی که سالهای جنگ را در ذهن دارند، با یک صدای رادیویی آشنایی دیرینه دارند، صدایی که خاطره انگیز است. صدایی که با مارش نظامی همراه بود و می گفت:
کد خبر: ۱۱۰۹۲۱
شنوندگان عزیز توجه فرمایید ؛ رزمندگان اسلام به فتح دیگری دست پیدا کردند.... صدایی که خبر از پیروزی می داد. این صدا متعلق به نصرت الله اکبری بود. او هنوز هم در رادیو است و هنوز هم می توان از سالهای جنگ و خاطره با او سخن گفت.

با توجه به این که ورود شما به رادیو همراه با آغاز جنگ تحمیلی بود و به صداوسیمای اهواز اعزام شدید، از وضعیت حاکم بر رادیو در آنجا بگویید.

مرکز صداوسیمای اهواز در سالهای 60 61 مثل یک مرکز نظامی بود. کیسه های شن و توپ های ارتش در آنجا مستقر بودند. بمباران در دزفول ، اندیمشک و اهواز صورت می گرفت و ما در زیر بمباران کار می کردیم . یکسری از همکاران از بچه های خود اهواز بودند که جوانانی مستعد، خوش بیان و خوش قلم بودند و یکسری بچه هایی بودند که از مراکز دیگر خصوصا تهران می آمدند. برنامه های ما هم به زبان عربی و هم به زبان فارسی برای مردم خوزستان و رزمندگانی که در جبهه های جنوب حضور داشتند به صورت شبانه روزی پخش می شد. این برنامه ها در استودیوهایی که اطرافش با گونی های شن احاطه شده بود ساخته می شد و بچه ها با لباس نظامی می آمدند و می رفتند. چه خوب است از شهید رهبر یاد کنم که هر روز گزارش های هیجان انگیز و نابی از جبهه ها تهیه می کرد و برای پخش می آورد.

با توجه به این که شما به عنوان گزارشگر و گوینده در مرکز رادیویی اهواز حضور داشتید، حتما خاطراتی از آن روزهای خون و حماسه دارید. خوشحال می شویم اگر گوشه هایی از آن خاطرات را برایمان بازگو کنید.

سوال شما من را یاد شهید سنگ بندی انداخت که از گزارشگران خوزستان بود. آقای سنگ بندی گزارش هایی که تهیه می کردند بسیار زیبا و شنیدنی بود. ایشان همیشه در صدد بود که بیشتر جلو برود تا در موقعیت های ویژه ای بتواند گزارش را تهیه کند. در یکی از همین موقعیت ها طوری شد که وقتی عقب نشینی انجام شد، پیکر پاکشان آنجا مانده بود و بچه ها به این فکر بودند که برای آوردنشان راهی پیدا کنند که البته با مشقت و تلاش بسیار این کار را انجام دادند. یکی دیگر از خاطراتم مربوط به تابستان طولانی خوزستان است. چون دائم برای رزمنده ها برنامه اجرا می کردیم و گرما هم بیداد می کرد، گاهی دوش آب سرد می گرفتیم و به این دلیل حالت سرماخوردگی برایم پیش آمده بود. در فاصله محل اقامت تا صدا و سیما مقداری پنبه جلوی گلویم می گذاشتم و آن را با چیزی می بستم که گلویم گرم بماند و دستگاه خنک کننده سرماخوردگی ام را تشدید نکند و بتوانم گویندگی کنم. گاهی از صبح که کار را شروع می کردیم تا ساعت 8 صبح فردا ادامه داشت. برنامه های زنده مخصوص زمان عملیات و برنامه تولیدی برای خارج از وضعیت عملیات ، به علاوه برنامه حضوری همراه رزمندگان هم بود و به این جهت کار ما شب و روز نداشت.

هنگامی که به تهران برگشتید چه کردید؛

پس از انتقال به تهران ، مدتی گوینده شبکه سراسری صدا بودم و علاوه بر برنامه های تولیدی ، گویندگی پخش نیز می کردم. در این بین گاهی که برنامه های عادی قطع می شد و حادثه تازه ای در جبهه ها پیش می آمد، فرصتی پیش می آمد که با اجرای زنده مطالب حماسی ، خاطره دوران کار در رادیو اهواز را تجدید کنم.

معمولا مطالب حماسی را چه کسی برای شما می نوشت؛

نویسنده های مختلفی بودند که من افتخار خواندن مطالب آنها را داشتم ، ضمن آن که خودم هم بخشی از وقتم را به تهیه و انتخاب مطلب و شعر اختصاص می دادم تا هر وقت که ضرورتی برای شروع ناگهانی پخش زنده پیش می آمد غافلگیر نشویم.

در این مدت ارتباطی هم با رادیو جبهه داشتید؛

رادیو جبهه ، کار مستقل خودش را می کرد. اما گاهی که شرایط ویژه پیش می آمد، شبکه سراسری و رادیو جبهه یکی می شد و من گوینده مشترک هر دو رادیو می شدم که بسیار هیجان آفرین و شوق انگیز بود. فضای چنین روزهایی در رادیو یک فضای کاملا جبهه ای بود و ما به عنوان یک مجموعه همدل و هم عقیده که حس می کردیم گوشه ای از تبلیغات جنگ را بر عهده داریم ، کاملا خودمان را در جبهه می دیدیم. مخصوصا در چنین روزهایی ، من یاد روزهایی که خود در جبهه توفیق حضور داشتم می افتادم و خیلی وقتها مطالب زنده را در حالی اجرا می کردم که اشک در چشمهایم جاری بود و نگران بودم که این حالت باعث لرزش صدایم بشود. اما برعکس این حالت باعث طبیعی تر شدن اجراها و انتقال حس مشارکت قوی به مخاطبان برنامه ها می شد. ما خودمان را کنار رزمنده ها می دیدیم و این باعث می شد که آنها هم با همین احساس مطالب ما را بشنوند و پیام ما که پافشاری بر عقیده و آرمان و حفظ هویت اسلامی دفاع مقدس بود بر دل و جانشان بنشیند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها