تصمیم گیری درباره تاریخ معاصر

«خب از کجا شروع کنیم؛»این پرسشی است که هنگام حضور در پشت صحنه سریال های تلویزیونی از جنس «در چشم باد» هم به سراغ خبرنگار می آید و هم به سراغ فردی که در آن طرح مسوول رتق و فتق امور مربوط به خبرنگاران است.
کد خبر: ۱۰۳۷۶۴
چنین طرحهایی به دلیل مدت زمان طولانی تولید و نیز جزییات متعدد سرشار از جزییاتی هستند که به یاد آوردن تمامی آنها گاه بسختی صورت می گیرد. از طرف دیگر دامنه مطالب و اطلاعات آنقدر زیاد است که انتخاب زاویه ورود به آن طرح را مشکل می کند.
در چشم باد یکی از تولیدات الف ویژه سازمان صدا و سیماست که از 27 مهر 82 پس از پشت سر گذاشتن 6 ماه پیش تولید، به کارگردانی مسعود جعفری جوزانی در منطقه ای حد فاصل ماسوله و فومن آغاز شد، اما در اواخر همان سال به دلیل برخی مشکلات تعطیل شد. مدتی بعد در سال 83فیلمبرداری مجددا آغاز شد و تاکنون ادامه دارد.در گزارشی که می خوانید، تلاش شده این سریال که به تهیه کنندگی حبیب الله کاسه ساز برای گروه حماسه و دفاع شبکه یک سیما تهیه می شود، از زوایای مختلف توصیف شود.
روی تابلوی وایت بردی که در اتاق عباس اکبری ، مدیر گروه حماسه و دفاع شبکه یک سیما نصب شده ، «در چشم باد» نام اول جدولی است که تولیدات این گروه را نشان می دهد.
جزییات نوشته شده روی تابلو عینا همانی است که روی تابلوی اتاق مدیر شبکه یک سیما نوشته شده است.
روند تولید این طرح با دقت و حساسیت زیادی دنبال می شود و روزی نیست که در اتاقهای ساختمان 13 طبقه کسی سراغی از مراحل مختلف تولید این طرح نگیرد. حسین طاهری مجری طرح این سریال یکی از حلقه های رابط میان طرح و سازمان صدا و سیماست.
طاهری که خود از مدیران بازنشسته سازمان است ، در یک هماهنگی کوتاه قراری برای حضور در پشت صحنه سریال می گذارد و در شبی بارانی در اواخر بهمن 1384 مسیر تهران تا شهرک سینمایی غزالی را با هم طی می کنیم. ذهنم سرشار جزییاتی است که مجالی برای طرح می خواهد. قطرات باران روی شیشه ها و سقف ماشین ضرب گرفته است. طاهری در حین رانندگی درباره تولید این سریال می گوید. وجه بارز و مشخص در چشم باد که حالا دیگر در میان دست اندرکاران سینما و تلویزیون زبانزد شده ، داستان آن است.
قصه اوایل سال 81 نوشته شد. رضا انصاریان ، تهیه کننده اول سریال و فتح الله جعفری جوزانی ، برادر کارگردان به عنوان محقق در نگارش این قصه حضور داشتند. ماجراهای سریال در حد فاصل سالهای 1290 تا 1361 هجری شمسی رخ می دهد. سال 1361 هجری شمسی ، بیژن و برادرش نادر در امریکا هستند. بیژن ، استاد دانشگاه هاروارد و جراح مغز و اعصاب است و نادر تاجری موفق. نامه ای به دست بیژن می رسد. به او خبر می دهند که بر خلاف تصورش که فکر می کرده خانواده ای در ایران ندارد، خانواده او در ایران حضور دارند.
او در جستجوی این خانواده به ایران می آید و در این میان با فلاش بک های مختلف داستان روایت می شود. داستان دو خانواده یکی خانواده ایرانی که نقش پدر آنها میرزا حسن را سعید نیکپور ایفا می کند و دیگری خانواده ای تاجیکی الاصل. میرزا حسن با دو پسر به نامهای بیژن و نادر، همسر و دخترش فاطمه یک محور داستان است و خانواده تاجیکی الاصل که در کنار میرزا حسن پا به پای میرزا کوچک خان مبارزه کرده ، محور دیگر داستان هستند. عبدالرزاق یکی از هنرمندان سابق اتحاد جماهیر شوروی در نقش پدر این خانواده تاجیکی ایفای نقش می کند. او زن و دختری به نام لیلی دارد. پس از شکست قیام جنگل ، نیروهای سردار سپه خانه جنگلی ها را آتش می زنند. میرزا حسن به همراه خانواده به تهران کوچ می کند. سال 1300 است و پدر در چاپخانه ای مشغول به کار شده است.
او در همانجا روزنامه جنگل را چاپ می کند. سالها بعد در شهریور 1320 ، بیژن خلبانی است در فرودگاه قلعه مرغی تهران. او همراه خلبانی دیگر با به پرواز در آوردن هواپیماهایشان به خطوط متفقین حمله می کنند. هواپیمای بیژن در شمال کشور سقوط می کند. او اسیر می شود و در این اسارت با لیلی مواجه می شود...قیام میرزا کوچک خان ، دوران حکومت پهلوی اول ، اشغال ایران از سوی متفقین ، حکومت پهلوی دوم ، وقایع ملی شدن صنعت نفت ، 15 خرداد 42، انقلاب اسلامی ، جنگ تحمیلی ، فتح خرمشهر برخی از حوادثی است که بخشی از آن در این سریال مقابل دوربین رفته و بخش دیگری از آن نیز بزودی به تصویر کشیده خواهد شد. این سریال نیز مانند اغلب تولیدات الف ویژه که برای سهولت در کار تولید، برنامه ساختشان به چند مرحله مختلف تقسیم می شوند در چند مقطع برنامه ریزی شد.
مقطع اول دوره کودکی بود که 6 قسمت از این سریال را شامل می شد که در فاصله سال 1290 تا 1300 هجری شمسی روایت می شود. تولید این بخش از کار به طور کامل پایان یافته که این بخش شامل 50 درصد از کل تولید بوده است.
مرحله دوم و سوم کار نیز که در مجموع شامل 50مابقی کار می شود، در حال انجام است . طاهری آهسته حرف می زند و من خوب می دانم این خصلت مدیران است.
او تاکید می کند که بدون در نظر گرفتن تعطیلی و جابه جایی ها ادامه کار حدود 18ماه دیگر طول خواهد کشید. شهرک سینمایی ، کاخ سعدآباد، پادگان قلعه مرغی ، دوشان تپه و شمال کشور بخشهای دیگر کار است.
ساعتی بعد خودرو طاهری کنار خودروهای پارک شده شیف شب سایپا توقف می کند. بعد از گذشتن از دری آهنی وارد شهرک سینمایی غزالی می شویم. همان جایی که دیوارها و نقش و نگارهای آن حدفاصل تاریخ و واقعیت است و امشب دست اندرکاران در چشم باد اینجا مهمان هستند، میزبانی که هوای سرد، باران و تگرگ مفصلی برای ما تدارک دیده است.

حساسیت موسی پنبه زن نسبت به دوچرخه اش


پانچوهایی که عوامل بر تن کرده اند از بارانی خبر می دهد که در راه است. ابتدای خیابان لاله زار یک جرثقیل بلند چراغ آرکی را بالا کشیده و نوری آبی بر سراسر صحنه سایه انداخته است. کلاهم را تا روی گوش پایین کشیده ام.
صورتم از سرما در امان است ، اما چیزی از حرفهای عوامل حاضر در سر صحنه نمی شنوم و به همین دلیل کلاهم را از روی یکی از گوشها بالا می برم. جوزانی با بارانی و کلاهی چرمی وسط صحنه ایستاده است . امیر کریمی ، مدیر فیلمبرداری خود را داخل بادگیری آبی پیچانده است.
ماجرای سکانسی که امشب فیلمبرداری خواهد شد. مربوط به سال 1320 است. مکان هم خیابان لاله زار است و قصه در دوره ای اتفاق می افتد که متفقین در شهر هستند. ماجرا از جایی آغاز می شود که حسن آقای حسینی قشنگه (اکبر عبدی) که شخصیتی لمپن ، بی سواد، اما خوش قلب و همیشه آماده تا در مقابل دریافت پول ، کارهای مختلفی انجام دهد، به همراه دار ودسته اش که از محمد ولایتی و فرشاد بشارتی تشکیل شده است ؛ بعد از حضور در عرق فروشی مست می شوند. از سوی دیگر موسی پنبه زن (بیژن حجازی) در حال بازگشت از سر کارش است. او مقداری میوه هم خریده است. پس از خروج دار و دسته اراذل و اوباش از کافه هیچ چیز برای آنها شیرین تر از سربه سر گذاشتن با موسی پنبه زن نیست.
مردی جوان با چثه ریز و عینکی ته اسکانی با قاب کائوچویی که هر کسی را یاد صادق هدایت می اندازد. در این میان یک گاری هم چپ کرده است.
اراذل می خواهند دوچرخه موسی را بگیرند، اما او حساسیت خاصی نسبت به این مساله دارد. در این کشمکش کتک کاری اتفاق می افتد و با ورود بیژن (پارسا پیروز فر) ماجرا به نقطه حساسی می رسد. بیژن چند دقیقه پیش کت خود را به یک گدا بخشیده و با دیدن این صحنه عکس العمل نشان می دهد و با حسن آقا درگیر می شود و دست آخر با حضور آژان (هاشم روحانی) غائله ختم می شود.
موسی پنبه زن شخصیتی است که در مرحله دوم و سوم تولید سریال دیده می شود. در مرحله دوم که مربوط به جوانی شخصیت های داستان است ، سرش به کار خودش است و از شدت سادگی دیگران با او تفریح می کنند و سر به سرش می گذارند، اما گاه عکس العمل هایی از خود نشان می دهد که همه را متعجب می کند مثل چکی که امشب قرار است به گوش حسن آقا بزند. اما این شخصیت در 60 سالگی با همه ضعف چشمانش ، به جبهه می رود و در جنگ ایران و عراق شرکت می کند. حالا تدارک لازم برای فیلمبرداری این صحنه تکمیل شده است.
میله هایی که وسط ریل راه آهن شهرک چیده شده ، قرار است برای سکانس امشب باران بسازند. گاری روی زمین خوابانده شده ، اما درباره خواباندن اسب بر روی کف زمین گروه هنوز به نتیجه نرسیده است. اسب مقاومت می کند، اما در نهایت این کار هم انجام می شود. در همین زمان کار چسب کاری بدن بازیگران در اتاقی دیگر در حال پایان است.
بدن بازیگران را خوب چسب کاری کرده اند تا از سرما نلرزند. پس زمینه تصویر با گاری و چند ماشین قدیمی چیده می شود. جای هنروران توضیح داده می شود ودر نهایت کار آغاز می شود. دو دوربین در حال ثبت و ضبط این صحنه هستند. یکی عمق میدان را می بیند و دیگری ماجرای مقابل مغازه میوه فروشی را. مهدی حیدری عکاس سریال هم با دوربینی که به اندازه دوربین 35 گروه کریمی بزرگ نیست ، این صحنه ها را روی حافظه دیجیتالی ثبت می کند. با چند برداشت کار بخوبی پیش می رود. توزیع کیک میان عوامل خستگی آنها را کاهش می دهد. ساعت چند است؛ نمی دانم ، اما سوز هوا بیشتر شده است.
آسمان قرنبه می شود و بعد قطرات باران دوباره حرکت خود را به سمت ما آغاز می کنند. ابتدا فکر می کنم این قطرات حاصل کار باران سازهایی است که در وسط ریل ها چیده شده اند، اما کم کم باران جای خود را به تگرگ می دهد و این مساله باعث می شود همه به سراغ جرثقیل بروند تا آرک را پایین بکشند. حالا دیگر طوفان هم اضافه شده است.
شرایط برای ادامه کار مساعد نیست. حالا هر کس به اتاقی پناه می برد و چند دقیقه بعد همه دور تا دور بخاری های اتاقهای لباس و گریم حلقه زده اند و با مرور خاطرات قدیمی خود تحمل این لحظات را آسان تر می کنند. تنها زمانی که یک تازه وارد به این جمع اضافه می شود و با باز کردن در سوز سرد بیرون را هم به داخل دعوت می کند. به یاد می آوریم که هنوز شرایط کار مساعد نیست.
اکبر عبدی در اتاق گریم نشسته و در جمع او دیگر عوامل شنونده خاطرات او هستند. بازیگر پیشکسوت سینمای کمدی خاطرات جالبی دارد که کاش می شد بخشی از آن را نوشت ، اما گزارش یک صفحه ای کجا و این حرفهای طولانی کجا؛ در نهایت به پیشنهاد عبدی یکی از همکاران بخش لباس به میدان می آید و با خواندن شعرهای جالبی که سروده خودش است ، فضا را تغییر می دهد. همه مشغول شنیدن شعرهای او هستند و عمق کلام او را تحسین می کنند.

کسب اطلاعات مفید


ماه دوم تابستان رو به اتمام است. مراجعه قبلی به پشت صحنه به نتیجه کاملی نرسید و حالا دوباره به سمت شهرک سینمایی می روم تا گزارشم را کامل کنم. سرما جای خود را به گرما داده است. همیشه چیزی وجود دارد که شرایط کار را سخت کند، اما هیچ چیز نمی تواند شرایط کار را غیر قابل تحمل کند. حالا دیگر در خیابان لاله زار اثری از حلبهایی که سوختن چوب در آنها گرما ایجاد می کند، نیست.
البته چیزی هم که سرما تولید کند نیست و تحمل گرما برای همه یک توفیق اجباری است. دیگر اثری از آن کلاه خاص احمد رمضان زاده که شبیه موی بافته شده بود نیست و یاسمن کفایتی ، منشی صحنه هم دیگر لازم نیست برای خشک کردن برگه های منشی صحنه که زیر باران خیس شده بودند کنار بخاری بنشیند. چهره های تازه ای در میان عوامل می بینم.
به جای آرش برومند، دستیار صدا شخص دیگری سر صحنه حاضر است. آرش در ورامین در حال صدابرداری یک فیلم 90 دقیقه ای است و به جای مهدی حیدری هم کوروش پیرو، صحنه های سریال را با دوربین عکاسی اش ثبت و ضبط می کند. امروز یکی از روزهای سخت و شلوغ کاری در چشم باد است.
لاله زار در صبح روزی در شهریور سال 1332 که قرار است متفقین بر سر مردم تهران اعلامیه ای را علیه هیتلر بریزند، پر از جنب و جوش است.
جزییات برگه آفیش (A3)که بر روی تابلوی اعلانات نصب شده ، بسختی به یاد می ماند. بخش بازیگران تا ردیف 15 با نام بازیگران مختلف پر شده است.
محمد ولایتی ، فرهاد بشارتی ، هاشم روحانی ، جهانگیر الماسی ، کامبیز دیرباز، پارسا پیروزفر، رضا شفیعی جم ، اکبر عبدی ، رضا نیلی ، بیژن حجازی ، فرج الله گل سفیدی ، کریمان ، بابک بهشاد، علیرضا عباسی و هما آذرپور بازیگران این سکانس هستند. اولین ساعت حضور 6.30 صبح زیر دست گریمورهای سریال بوده است. مجموعا 410 هنرور در مقاطع سنی مختلف در این صحنه حضور خواهند یافت. آنها از ساعت 6 صبح به شهرک آمده اند تا لباس بپوشند و آماده کار شوند.
حالا که ساعت 8.30 است ، لحظات آخر پیش از حضور آنها مقابل دوربین است. چند راس اسب و 3 راس الاغ و چند ماشین سواری و کالسکه هم در این صحنه ها حضور دارند و در نهایت یک هواپیمای یک ملخه که قرار است بر فراز شهر اعلامیه ها را بریزد. همه این تدارک ها برای سکانس 215از قسمت 17 فیلمنامه است.
ماه پیش یک هواپیما آمد و اعلامیه ها را بر سر شهر ریخت و بعد هم رفت و حالا امروز دومین روزی است که هواپیما می آید. تا شروع فیلمبرداری به یکی از اتاقها می روم.
برای یک خبرنگار هیچ جا به اندازه اتاق برنامه ریزی گروه سازنده یک سریال جای مناسبی نیست. در چند دقیقه ای که در کنار جوادکاسه ساز برنامه ریز سریال نشسته ام ، اطلاعات مفیدی کسب می کنم. این اتاقها به نوعی نقطه اتصال فیلمها و سریال های مختلف به یکدیگر است.
جایی است که افراد مختلف از طرحهای مختلف با آنجا تماس می گیرند تا سراغ بازیگری را چند روزی در اختیار بگیرند و یا از زمان و مدت کار عوامل با خبر شوند.
کارگردانی زنگ زده و برای سریال مناسبتی خود که قرار است ماه رمضان امسال از یکی از شبکه های سیما پخش شود سراغ فیلمبردار گروه را می گیرد. جوزانی هم بازیگر یک سریال برای دو روز نیاز دارد. آن بازیگر سر کار دیگری است و کارگردان آن کار رضایت نمی دهد او در اختیار گروه در چشم باد قرار گیرد.مساله مهمتر تصمیماتی است که در این اتاق درباره تاریخ معاصر گرفته می شود! این که کدام بازیگر برای رضا شاه شدن مناسب تر است و سر کدام بازیگر خلوت است که بتوان پیشنهاد بازی در نقش یکی از نمایندگان مجلس دوره رضا شاه را به او داد. چون این تصمیم ها هنوز قطعی نشده من هم چیزی نمی نویسم. ساعت 9همه سر صحنه حضور دارند. فرامرز هاشم زاده بازیگر فیلمنامه های باد را می بینم که در این سریال در گروه مهتران نقشی گرفته است.
یک نفر از سر صحنه با هواپیما در ارتباط است و دستورهای لازم را به خلبان می دهد. پس از ریختن اعلامیه ها عکس العمل های مختلفی از مردم دیده می شود. ترس عمومی بر مردم حاکم است. برخی اعلامیه ها را از زمین جمع می کنند و چون نمی توانند بخوانند به دنبال کسی می گردند که این اعلامیه ها را برای آنها بخوانند. با انفجار بمبی در سفارت انگلستان اوضاع بدتر می شود و بر ترس مردم اضافه می شود. هواپیما سه بار می رود و می آید و اعلامیه ها را می ریزد. این آشوب و هرج و مرج در چند برداشت به تایید کارگردان می رسد. در سکانس بعدی دار و دسته حسن آقا و نیز مردم بی سواد به دنبال کسی هستند که بتواند این اعلامیه را بخواند. بهترین گزینه موسی پنبه زن است.
آنها او را بالای واگن تراموا خواهند فرستاد تا اعلامیه را بخواند ؛ اعلامیه ای که علیه هیتلر در آن افشاگری شده است.

منابع موثق کم است


مجسمه رضا شاه تازه در انتهای خیابان لاله زار نصب شده است. مجسمه ای از جنس کائوچو که البته در حال رنگ شدن است. تاور کرین پشت این مجسمه در حال چیده شدن است. ضبط دو سکانس دیگر برنامه کار پس از ظهر گروه است. حسن روحپروری طراح صحنه سریال در حال بررسی این مجسمه است.
او تازه به جمع گروه اضافه شده است. چند دقیقه بعد در کاخ چهل ستون سریال ملا صدرا که حالا بخشی از آن به اداره پست سریال در چشم باد تبدیل شده ، با او گفتگو می کنم.
مجید میر فخرایی ، مدیر هنری سریال هم سر می رسد. از روحپروری درباره تعاملی که با مدیر هنری دارد سوال می کنم و او پاسخ می دهد: مدیر هنری کار را کلان تر می بیند و به صورت کلی ذهنیت و اتود نهایی را با کارگردان می بیند و پس از توافق نهایی به ما می دهد تا آن را اجرا کنیم. از روحپروری درباره میزان تغییر دکورهایی می پرسم که قبلا ساخته شده است.
او می گوید: دکورهایی مانند لاله زار در نگاه هر کارگردانی بسته به نوع میزانسن او بافت جدیدی پیدا می کند. جوزانی در میزانسن های خود همیشه فضا را پر و پیمان می گیرد و همین مساله باعث می شود که کار کردن او در لاله زار تکرار مکررات نباشد. با استفاده از هنرور و بازیگر صحنه را پر می کند و بازیگر را در حد فاصل فور گراند و بک گراند می گذارد و به صحنه پرسپکتیو و عمق میدان می دهد و اکشنی هم که به کار می دهد باعث می شود تماشاچی خیلی روی دکورها متمرکز نشود.
طراح صحنه در چشم باد توضیح می دهد که برای این سریال خیابان سرچشمه و میدان بهارستان و اداره پست و میدان توپخانه سابق و فعلی امام ساخته شده و برای ساخت میدان توپخانه یک نشانه که همان مجسمه رضا شاه باشد را ساخته اند که هم کم هزینه باشد و هم هنری و ظاهرا این خیابان سرچشمه در کنار چند دکور دیگر مانند کافه لقانطه در مجموعه دکورهای شهرک ثبت شده است.
البته مسجد خرمشهر هم در شهرک سینمایی دفاع مقدس با مصالح واقعی ساخته خواهد شد.بخش مشکل دیگر کار این سریال ساخت آکسسوار و وسایل صحنه است.
طراح صحنه در چشم باد می گوید: بخشی از آکسسوار را باید بسازیم که این مساله اجتناب ناپذیر است. مثلا ماشین سال 1320 بندرت پیدا می شود که توان حرکت هم داشته باشد. به همین دلیل به یکی از این ماشین ها موتور پیکان را خوراندیم تا راه برود. مشکل دیگر ما درباره مسائل نظامی است که متاسفانه منبع موثق نداریم.ارتش مقداری سی دی درباره آرم و علائم نظامی و نشان ها به ما داد، اما این منابع ضعیف است. در آن دوره تاریخی خاص هر چند سال یک بار این آرمها تغییر می کرد. مثلا واکسیل ها گاه از جیب بود و گاه روی دوش. در اینباره منابع موثق نیست و برای تهیه آنها به طور جسته و گریخته به سراغ خاطرات افراد رفته ایم که اغلب آنها هم ما را ارجاع می دهند به فیلمهای گذشته که البته آنها هم منبع موثق نداشتند.

برگ دیگری ورق می خورد


هنروران مقابل مغازه رضا قلی چیده شده اند. در مغازه رضا قلی آن انواع و اقسام کریستال و ظروف چینی به فروش می رسد. جوزانی با کمک یک بلندگوی متصل به اکو که گهگاه سوت ممتدی هم می کشد از گروه گریم می خواهد زودتر بازیگران را روانه میدان کنند. لحطاتی بعد دیرباز و شفیعی جم سر می رسند. صورت رضا قلی سه تیغه شده و ریش و ابروی او به سفیدی می زند. کت و شلوار کرم و پیراهنی به رنگ روشن بر تن دارد که باز هم سن او را بالا نشان می دهد. وسوسه امضائ گرفتن از او به سراغ خیلی از کودکانی آمده که در اینجا به عنوان هنرور حضور دارند.
او هم البته با خوش قلبی خود هیچ تقاضایی را بی پاسخ نمی گذارد. اینجا همان سکانسی است که موسی روی تراموا می رود تا برای مردم اعلامیه متفقین را بخواند. سه هنرور بالای تراموا می روند. یاسمن کفایتی منشی صحنه به یاد می آورد که در صحنه پیش یک هنرور بالای واگن بوده و حالا نیست. مسوول هنروران مامور می شود تا زودتر هنرور را پیدا کند. جوزانی از این مساله ناراحت است. دقایقی بعد هنرور خواب آلوده خود را به سر صحنه می رساند. بسختی از واگن بالا می رود و امیر کریمی از بالای کرین آمادگی خود را برای شروع کار اعلام می کند. منصور ظهوری ، دستیار او این آمادگی را به گروه کارگردانی منتقل می کند و حالا سکوت جای خود را به همهمه خواهد داد تا برگ دیگری از دفتر در چشم باد ورق بخورد.

اعلامیه علیه هیتلر


ایرانی ها! شما باید حقیقت را بدانید که آلمانی ها در کشور شما مشغول چه کارهایی هستند. پارسال آنها برای برانداختن دولت ایران توطئه ای تشکیل داده بودند و برای این منظور بیش از 3 میلیون ریال پول خرج کردند.

آیا چرا آنها اینقدر زیاد پول برای این توطئه خرج کردند، منظور آنها چه بود؛ البته جاسوسان هیتلری که در ایران تخم آشوب و اغتشاش می کاشتند در فکر خوشبختی و سعادت ایرانی ها نبودند. آنها می خواستند ایران را به جنگ بر ضد شوروی بکشانند. برای آن که مزارع و کشتزارهای ایران را به خون فرزندان ایرانی آلوده کنند. برای آن که امکانی به دست آورده از ایران باز هم بیشتر از سابق گندم ، پنبه ، برنج ، پشم ، پوست و میوه جات به آلمان صادر کنند و شماها را بی نان و لباس بگذارند.
هیتلر خونخوار می خواهد ایران را به میدان جنگ بر ضد اتحاد شوروی که کشور دوست ایران می باشد مبدل کند و سرحدات اتحاد شوروی را در معرض خطر و تهدید قرار دهد.
سفارت آلمان در تهران در عمارت های خود انبارهای اسلحه و مواد محترقه تهیه و حاضر کرده است. در کوههای اطراف تهران آلمان ها به بهانه شکار مشغول تعلیمات نظامی هستند.
در باشگاه آلمانی ها در تهران دیپلمات های آلمانی برای تعلیم جاسوسی و جنایت های راهزنانه دیگر به اتباع آلمان جلساتی تشکیل می کنند. در بسیاری از شهرهای ایران آلمانها تشکیلات مخفی و سری نظامی خود را ایجاد کرده اند.
آلمانی ها خودشان را مهندس ، تاجر و جهانگرد می نامند ولی در حقیقت تمام آنها جاسوس ، مفتش و دشمن ملت ایران و شوروی می باشند. کار کن سابق سفارت آلمان در تهران ولف آلمانی در بندر پهلوی رئیس جاسوسان آلمان در شمال ایران می باشند. شوتمان ، آلمانی رئیس جاسوسان و راهزنان آلمان در جنوب ایران بود.
زنده باد دوستی مابین اتحاد شوروی و ایران!
آلمان هیلتری در هم شکسته می شود




رضا استادی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها