پایان نمایشی زندگی یک شخصیت مقتدر

بینندگان تلویزیون از همزمانی 2 مناسبت، حداقل یک خاطره خوب دارند و آن به نوروز سال 81بازمی گردد که سریال شب دهم همزمان با محرم و نوروز از شبکه یک سیما پخش شد.
کد خبر: ۸۱۴۱۲

امسال ماه محرم با دهه فجر همزمان شده و قرار است سریال «پایان نمایش» در بهمن ماه جایی در میان برنامه های شبکه یک سیما پیدا کند.
شاید تلاش مدیران شبکه این باشد که آن خاطره را دوباره تکرار کنند که امیدواریم این گونه باشد، این سریال را بهمن زرین پور کارگردانی می کند. عطر گل یاس و آوای فاخته ، از کارهای قبلی این کارگردان است که هنوز هم خاطره های شیرینی از آن به یاد داریم.
فیلمنامه نوشته خود اوست و ماجرایی هم که دستمایه کار قرار گرفته ، بخشی از رویدادهای تاریخ معاصر حول و حوش سالهای دهه 40و 50ایران است.
ماجراهای این سریال در جمع اعضای چند خانواده رخ می دهد. حامد و گلچهره زن و شوهرند و در دامغان زندگی می کنند. پدر گلچهره اسماعیل شنگله فرماندار دامغان است و فریبا متخصص هم در نقش مادر او مقابل دوربین رفته است.
سهیلا رضوی ، عمه گلچهره 2پسر به نامهای هوشنگ و منوچهر دارد که نقشی موثر در رویدادهای داستان دارند. بعد از فوت پدر هوشنگ و منوچهر محسن قاضی مرادی اختلافی میان این خانواده و خانواده گلچهره پیش می آید. پدر گلچهره زمینهای مادر این 2جوان را به آنها نداده است.
مدتی بعد، این خانواده به تهران مهاجرت می کنند تا به هوشنگ بپیوندند که مدتی است در تهران ساکن شده است و این آغاز ماجراهایی است که بخش کوچکی از آن در این گزارش پشت صحنه آمده است.
با علی سبزواری که تماس می گیرم، خبر می دهد که گروه در لوکیشن جدید مستقر شده اند. پیش از دادن نشانی تاکید می کند که حتما همراه خودم پیژامه راه راه بیاورم و موقع دادن نشانی به 2کلمه اکتفا می کند: «زندان قصر».
بنایی که پیش از این درباره آن خوانده بودم متعلق به دوره ناصرالدین شاه است و خرداد سال گذشته با انتقال میهمانانش به مکانهای دیگر، به شهرداری تهران تحویل داده شد تا در قالب طرحی جامع به فضای سبز تبدیل شود.
ساعتی بعد با ورود به خیابان پلیس به در ورودی زندان می رسم. محلی که در فیلمها و سریال های مختلفی بارها دیده شده است. در آهنی زندان در حال حرکت روی ریل است که وارد می شوم. نام سید جلال نیایی ، مدیر تولید را می گویم و این مجوزی برای ورود به داخل زندان است.
فضای مقابلم خیابانی سر سبز است با درختهای کاج و باغچه هایی که در این فصل سال هم گلهای محمدی آن سرزنده است. کمی که جلوتر می روم ، در گوشه و کنار، ساختمان هایی نظرم را جلب می کند که یا در حال تخریب هستند و یا بخشی از آن تخریب شده است.
انتهای این جاده به ساختمانی می رسد که مقابل آن ، چند خودروی قدیمی و جدید پارک شده است.
ترکیب آنها دیدنی است. گروه صحنه و دکور در حال ترمیم چیزی روی دیوار ساختمان مقابل هستند. با ورود به داخل ساختمان، فضا ناگهان تغییر می کند؛ رنگها خاکستری می شوند، نور کاهش شدیدی پیدا می کند و درهای آهنی تو را محاصره می کند.
در یک هشتی قرار گرفته ام که در سه جهت آن، راهروهای مختلف زندان است. حجم عظیمی از فولاد و آهن انگار بر وجود آدم سنگینی می کند. حتی منظره زیبای کلبه ای کنار دریاچه و جنگل که بالای در ورودی بند اصلی کشیده شده هم چیزی از خفقان این فضا کم نمی کند.
حالا درهای آهنی باز است. می شود در این راهروها رفت و آمد کرد، بی آن که نیازی به نشان دادن برگه تردد باشد و بی آن که کسی از تو سوال کند که به کجا می روی و با که قرار ملاقات داری؛اینجا یکی از لوکیشن های اصلی سریال «پایان نمایش» است.
از دوشنبه 23آبانماه گروه سازنده به زندان قصر آمده اند و قرار است حدود 20روز دیگر میهمان این فضای خاکستری باشند.

عنصر نوازش
ساعتی بعد، امین زندگانی در لباس خاکستری و با گریم جوانی حامد کاتبی در اتاق بازجویی پشت میزی قرار می گیرد تا به سوالهای بازپرس کراواتی خود جواب دهد.
صحبت درباره اعلامیه هایی است که ممهور به مهر آیت الله خمینی در زندان پخش شده است. حامد اطلاع خود از این موضوع را کتمان می کند.
افسر با استفاده از عنصر «نوازش» به او می فهماند که حرفش را باور نکرده است. این همه چیزی است که قرار است در این صحنه به تصویر کشیده شود. سال 46است. 4سال از حضور حامد در زندان گذشته است.
هوای داخل اتاق سرد است و برای رفع بوی نم در اتاق اسفند دود کرده اند. دوربین تصویربرداری پشت میز بازجویی جایی را برای ثبت و ضبط این صحنه پیدا کرده است. همه چیز آماده است.
فاصله بوم من با سوژه هم مناسب است و بعد از چند تمرین ، زرین پور روی چهارپایه ای چوبی قرار می گیرد و با آرامش به سبزواری اشاره می کند که می توان شروع کرد. در این لحظه کرونومتر مونا غمخوار، منشی صحنه به کار می افتد و... حرکت.

انگیزه:رسیدن به عشق قدیمی
ناصر محمود کلایه از تصویربرداران با تجربه در زمینه قالب تلویزیون است. سریال دوران سرکشی ، فیلم دفتری از آسمان ، پشت پرده مه و چتری برای کارگردان را از او دیده ام.
وقتی از او درباره سبک و سیاق تصویربرداری این سریال داستانی می پرسم ، پاسخ می دهد: بیشتر تلاش می کنیم تا سبک و سیاقی کلاسیک. به کار ببریم. البته به دلیل فضای تاریخی کار تلاش خواهیم کرد تا تصاویر کهنگی داشته باشد و بیننده در نور و رنگ کار، این فضا را حس کند. البته نمی خواهیم تصاویر خیلی کهنه باشد.
کافی است که اندکی با تصاویر معمولی تفاوت داشته باشد.یکی از مسائلی که در تولید این سریال وجود دارد، رج زدن سکانس های کار است ؛ به گونه ای که گاه در یک روز چند صحنه از چند سال مختلف ضبط می شود.
از کلایه می پرسم: آیا این مساله در کیفیت کار شما تاثیر منفی ندارد؛ می گوید: در همه کارهایی که قرار است کار رج زده شود، معضل حفظ راکورد وجود دارد. این سریال در مدت زمانی 10ساله رخ می دهد و با توجه به فضای تاریخی اثر، حفظ تداوم صحنه ها از نظر نور و رنگ ، سخت تر از کارهای عادی است.دوربین این بار در اتاق رئیس زندان مستقر شده است.
شهرام عبدلی در کت و شلواری شیک در حال قدم زدن و تمرین دیالوگ هایش است. تعداد لباسهایی که نیلوفر محلاتی ، طراح لباس سریال برای او در نظر گرفته ، بیش از بازیگران دیگر است. او در نقش هوشنگ یکی از بازیگران شیک پوش این سریال است. اما اهمیت هوشنگ به مساله دیگری هم معطوف می شود.
او به عنوان ضدقهرمان داستان مقابل حامد قرار دارد و آن گونه که عبدلی می گوید شخصیت هوشنگ پیش برنده داستان است: از آن آدمهایی است که همیشه تلاش می کند حق خودش را حتی به قیمت دوختن زمین و زمان به هم بگیرد.
نمونه مشخص آن هم ماجرایی عاطفی و علاقه او به دختری است که یک بار ازدواج می کند و حتی ازدواج مجدد او با مردی دیگر هم شعله عشق هوشنگ نسبت به آن دختر را خاموش نمی کند و او همچنان به دنبال رسیدن به آن دختر است.
عبدلی توضیح می دهد که هوشنگ در شهرستان زندگی می کند و پس از آمدن به تهران در ژاندارمری استخدام می شود. از گروهبانی آغاز می کند و به مرور ارتقای شغلی می یابد و به مناصب بالایی دست پیدا می کند و انگیزه همه این کارها رسیدن به عشق قدیمی خودش است.
هوشنگ از نظر هویت اجتماعی فردی است که از نقطه صفر شروع می کند و به همه چیز می رسد. از عبدلی درباره وجه بارز این شخصیت سوال می کنم. پاسخ می دهد: او آدم تیزهوش و باذکاوتی است.
از زندگی موفق او پازلی جا افتاده که همان عشقش است که باعث شده در زندگی احساس خلائ کند. حالا می خواهد با به دست آوردن او، این پازل را تکمیل کند. او برای تکمیل این پازل به اداره های مختلفی می رود. سفرهای مختلفی در پیش می گیرد و با همه جا ارتباط برقرار می کند.حضور امروز او در زندان هم برای همین مساله است.
او برادری به نام منوچهر دارد که نقش او را امیر دلاوری ایفائ می کند. یک لات آسمان جل که به کمک هوشنگ ، خودش را بالا می کشد و همیشه الگویش برادرش است. البته این برادر گاه مورد سواستفاده هوشنگ هم قرار می گیرد؛ اما قرار گرفتن این 2شخصیت کنار هم مشخص می کند که هوشنگ چه مسیر سختی را برای پیشرفت طی کرده است.
عبدلی ، زرین پور را کارگردانی خوش قلب می داند که گاه با یک نگاه و گاه با یک تک کلمه توقع خود از بازیگر را بیان می کند و به بازیگر اعتماد می کند.

حس و حال لوکیشن
برای رسیدن به محل تصویربرداری این بار کابلهای روی زمین را دنبال می کنم تا به راهرویی می رسم که قرار است بخش دیگری از داستان در آن تصویر برداری شود. به ساعتهای پایانی روز نزدیک می شویم.
سایه دیوارها کم کم هاشور می خورد. فضای زندان بیش از پیش سنگینی می کند اما این فضا در میان انرژی گروه ، کمی بعد رنگ می بازد. داخل یکی از این اتاقها فضایی در زندان قزل قلعه بازسازی شده است.
زندانی که پس از انقلاب تخریب شد و امروز حوالی بزرگراه کردستان جای خود را به میدان میوه و تره بار داده است. داخل این سلول روی 2سکوی سمت چپ و بالای اتاق ، بازیگران نشسته اند. زرین پور صحنه را برای بازیگران توضیح می دهد.
داخل سلول چند هنرور حضور دارند. یکی از آنها سرما خورده و حالا حامد قرار است به او چیزی دهد تا با خوردن آن ، حالش بهتر شود. در همین زمان یک روحانی که نقش او را هومن برق نورد ایفا می کند، پس از شکنجه قرار است وارد اتاق شود. چند زخم با گریم تازه بر صورت حامد اضافه شده است.
زندانیان سلول با لباسهای خاکستری و دمپایی های پلاستیکی که موقع راه رفتن لف لف می کند، منتظر آغاز کار هستند. خان محمدی یکی از زندانیان این سلول ، خاطرات جالبی را از یکی از آشنایان خود که مدتی در این محل حضور داشته را بیان می کند. روی سکوی سمت راست هم دوربین ، 2چراغ نورپردازی و یک رفلکتور قرار می گیرد. با اشاره سبزواری همه به داخل سلول می روند.
خان محمدی روی سکوی بالایی می نشیند و تسبیحی در دست می گیرد. سبزواری هیچ کس را بیکار نمی گذارد و به هر کدام وظیفه ای محول می کند. مهین نویدی ، طراح گریم هم به جمع افراد پشت صحنه می پیوندد.
فرخ فدایی ، صدابردار کار صدا را تست می کند و با اشاره زرین پور 3زندانبانی که لباسهایی به رنگ سورمه ای دارند، برق نورد را از بازجویی می آورند. حامد داخل سلول به سمت زندانی بدحال حرکت می کند که متوجه آمدن برق نورد می شود. سربازان چهره هایی کاملا روستایی دارند. یکی از آنها دقایقی پیش صورت خود را مقابل آینه دستشویی زندان اصلاح کرد.
او همان است که در سلول را باز می کند. در فاصله تمرین ها، حسینی یکی از اعضای گروه کارگردانی ، برنامه روز بعد را به همکارانش اطلاع می دهد. صدای خرت خرت هم زدن چیزی در لیوان به گوش می رسد. با نهایی شدن تمرین ها ضبط این صحنه آغاز می شود.
پس از هل دادن این جوان روحانی به داخل سلول ، همه نگران به سمت او می آیند. او می گوید: چیزی نیست یک ساعت بخوابم ، حالم جا می آد. پاهایش خونی است. حامد به او می گوید که راه برود تا ورم پاهایش بخوابد، اما می گوید نمی تواند و بعد شکنجه را به نوازش تشبیه می کند.
«مرسی» این صدای زرین پور است که رضایت خود را از برداشت انجام شده اعلام می کند.سبزواری حالا فرصتی پیدا کرده در حیاط زندان با ما قدم بزند و سوالهای مرا جواب دهد. چای داغ داخل لیوان های پلاستیکی کم کم قابل نوشیدن می شود. سبزواری اواسط بهار امسال فیلمنامه این سریال را خواند.
آن زمان سر کار سفر به شوشتر مجتبی راعی بود. او ادامه می دهد: در ابتدای کار گفتند این کار در دهه فجر پخش می شود. ما تصمیم به یک پیش تولید داشتیم. زمان برای پیش تولید و تولید کم بود؛ اما با استفاده از آدمهای حرفه ای و انرژی بیشتر این مشکل را برطرف کردیم.
از او درباره تاثیر مقطع زمانی کار بر روند تولید می پرسم. می گوید: وقتی در زمان حال کار می کنیم ، همه چیز به روز است. از لوکیشن تا آرایش آدمها. حتی آنتن تلویزیون ، کف زمین ، وسایل خانه و...
حتی هنرورها. داستان این کار از 40 سال قبل آغاز می شود و تا 10سال پس از آن طول می کشد. در کار تاریخی که با فاصله زمانی طولانی نسبت به زمان حال رخ می دهد، تکلیف روشن است.
برای هنرور حتما کسی را می خواهیم که ریش داشته باشد و می توان از نو همه لوکیشن کار را ساخت، اما برای دوره ای که ما در آن فعالیت می کنیم، کار کمی سخت می شود، چون باید از وسایلی استفاده کنیم که هم می تواند به آن زمان تعلق داشته باشد و هم می تواند برای زمان حال باشد.
از سوی دیگر، بسیاری از وسایل مورد این کار نیاز به بازسازی نیاز دارد که این مساله هم از مشکلات کار است .دقایقی بعد صحنه آماده شده است. امین زندگانی باید مقابل دوربین برود.
از او می پرسم: لوکیشن چقدر به شما حس و حال می دهد؛می گوید: خیلی ؛ بخصوص که با مکان واقعی یکی باشد. کار کردن در لوکیشن زندان قصر هم خیلی روی کار من تاثیر می گذارد.
دیدن این فضای خاکستری ، این سیم خاردارها و دیوارهای بلند و میله های آهنی خیلی در ایجاد حس و حال به من کمک می کند. از او می پرسم: حامد کیه؛ می گوید: او قربانی حسادت ها و کینه های شخصی یک عده است. از او می پرسم: پای یک ماجرای عشقی در میان است؛
می گوید: شاید، اما بگذارید کار پخش شود بهتر است. سوال دیگرم از او درباره سابقه حامد است. آیا حامد فردی سیاسی است؛ می گوید: از ابتدا فردی سیاسی نیست ؛ اما کینه های شخصی او را وارد ماجراهایی می کند که بعدها مبارز سیاسی می شود.غروب شده است.
سوز سرد پاییزی راه خود را به میان راهروهای زندان باز کرده است. هر چه فکر می کنم ، هیچ فیلمی را به خاطر نمی آورم که عمق این فضای گرفته به نام زندان را به من بیننده منتقل کرده باشد. راهروهای زندان زیر نور کم رمق لامپهای کوچک زردرنگ ، کهنگی سالهایی طولانی را فریاد می زند. اینجا زندان قصر است.
جایی که احتمالا چند سال دیگر فقط نام آن باقی خواهد ماند و خاطراتش. از داخل صدای فریادهای حامد می آید. شکنجه او آغاز شده است...

رضا استادی
ostadi@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها