خدایا مرا به خودم وامگذار

باور داشتن ، با قبول داشتن خیلی فرق می کند. اکثرا قبول داریم اما باور نداریم. قبول ندارید؛- عالم محضر خداست ، چقدر این تعریف را باور دارید؛ حساس ترین دوران زندگی هرکس کودکی اوست ، دورانی که خاطرات تلخ و شیرینش هرگز از یاد نمی رود ، دورانی که اگرچه در واقعیت جاودانه نیست اما در حقیقت چرا.
کد خبر: ۷۶۶۵۰

آزادترین ، پاک ترین ، صادق ترین ، شکل پذیرترین و در عین حال ، نیازمندترین بخش زندگی هر انسانی است . من زمانی به این باور رسیدم که کشورم در جنگ بود. قبل از آن ، دو سالی بود که در زمینه کودک و نوجوان کار می کردم. کارم را نیز قبول داشتم اما باور نداشتم . درست در اولین روزهای جنگ ، زمانی که مشغول تهیه یک گزارش تلویزیونی برای برنامه کودک و نوجوان تلویزیون بودم ، درون یک مدرسه ابتدایی ، وقتی صدای آژیر حمله هوایی بلند شد ، صدها چشم مضطرب و معصوم و هراسان به من خیره شده بود. من هم مثل همه آن بچه ها ، صدای کوپ کوپ قلبها را می شنیدم . بچه ها فکر می کردند من می توانم ناجی آنها باشم و من در آن لحظه بیم و هراس ، فهمیدم که چقدر نسبت به مخاطبانم کم دارم چرا که در لحظه شنیدن صدای شدید انفجار ، قبل از آن که چتری برای آنان باشم ، در خودم جمع شدم و سنگری شدم برای خودم و بعد از چند دقیقه که همه چیز رو به آرامش رفت ، پی بردم چه موجود ضعیف و در عین حال ، ذلیلی هستم . تصمیم گرفتم برای جبران این ضعف به جبهه جنگ بروم ، اما در باور من ، کشتن و کشته شدن هیچ معنایی نداشت . پس تنها به این انگیزه [تصمیم به رفتن گرفتم] که قوت قلبی باشم برای نوجوانانی که با سادگی و خلوص راهی خطوط مقدم جنگ شده بودند. برای توجیه با یک گروه فیلمبرداری از سوی صداوسیما به عنوان صدابردار راهی مناطق جنگی شدم ، مصمم و پرغرور، اما ته دلم می گفتم کاش هیچ وقت به مقصد نرسم ، چرا که باز هم ترس داشتم و به همین دلیل ، هر لحظه که راننده احساس خستگی می کرد و می پرسید که «موافقید بین راه ساعتی استراحت کنیم؛» قبل از دیگران موافقت خودم را اعلام می کردم. فاصله تهران تا آبادان را 2 روز معطل کردیم تا رسیدیم . اولین کاری که در آبادان نیمه ویران کردیم ، این بود که رفتیم داخل یک جوی بزرگ سیمانی تا بتوانیم برای چند دقیقه فکرمان را راحت کنیم و تصمیم بگیریم که چه کار کنیم . آنقدر گلوله توپ و خمپاره و راکت به سمت آبادان شلیک می شد که فرصت و قدرت تصمیم گیری را از ما گرفته بود ماندن در چنین وضعیتی هم بسیار سخت بود. پس تصمیم بر این شد که با یک سری مصاحبه با افراد حاضر در آبادان کارمان را شروع کنیم . فیلمبرداری ، حوالی پالایشگاه با مصاحبه با یک دختر نوجوان که با لهجه اصفهانی صحبت می کرد آغاز شد. کارگردان دستور ضبط صدا و فیلمبرداری داد و دختر نوجوان 15 ، 16 ساله شروع کرد به صحبت از باورهایی که به زعم من باور نداشت . ما اینجا مانده ایم که به دشمن ثابت کنیم تا آخرین قطره خون می مانیم و مقاومت می کنیم و جانمان را فدای.... در تمام لحظاتی که دختر نوجوان صحبت از مقاومت و ایثار می کرد ، چشمان من به زمین و آسمان خیره بود و گوشهایم منتظر شنیدن سوت راکت هایی که از آن سوی بهمنشیر به سمت آبادان شلیک می شد که یکباره صدای انفجار مهیبی همراه با آتشی به شعاع تمام اراضی آبادان و اطرافش از پالایشگاه فوران زد و من بدون آن که بدانم چه می کنم ، خودم و ضبط صوت صدابرداری ام را در فاصله شاید یکصدمتری محل وقوع مصاحبه یافتم و لحظه ای بعد آتش حاصل از انفجار خاموش شد و توانستم موقعیت خودم را با دختر نوجوانی که از مقاومت صحبت می کرد تشخیص دهم . هیچ کس تکان نخورده بود فیلمبردار همچنان چشم به دوربین داشت و کارگردان محو تماشای دختر بود. دختر با میکروفنی که به واسطه فرار من سیمش از ضبط صوت قطع شده بود ، می گفت دیدی که من با وجود قرار گرفتن زیر چنین آتشی حتی تکان هم نخوردم و من چقدر بیچاره و ذلیل بودم . احساس می کردم دختر این حرفها را به من می زند ، به من که در واقع برای روحیه دادن به او رفته بودم اما در حقیقت.... بی جهت نیست که فرمود بزرگترین گناه ترس است . چند وقت پیش ، زمانی که داشتم می رفتم فیلم «حافظ» را بسازم ، از آقای داریوش ارجمند درخواست کردم که یکی از نقشهای فیلم را بپذیرد. ایشان با خلوص نیت آمد و 3 جلسه طولانی مدت با هم صحبت کردیم . به دلیل مشکلی که داشت ، نتوانستیم با هم کار کنیم اما چیزهای زیادی به من یاد داد ، از جمله این که در بخشی از قصه یوسف و زلیخا که به نقل از قرآن کریم برایم بازگو می کرد ، گفت در جای حساسی حضرت یوسف می گوید خدایا مرا به خودم وامگذار. البته آیه اش را خواند که من یاد ندارم ، اما ترجمه این آیه خیلی مرا تکان داد. خدایا مرا به خودم وامگذار. احساس کردم گمشده ام را به من بازگرداند. همیشه در تنهایی از خداوند چیزی می خواستم که واژه اش را نمی دانستم و حالا یافتم «خدایا مرا به خودم وامگذار» اجابت این دعا هم سعادتی می خواهد نه؛ رابطه من با شهید آوینی رابطه عجیبی بود. یک روز عصر از ساختمان شبکه یک تلویزیون غمگین و افسرده در حال خروج بودم . در خیابان جام جم در خلوت سرازیری صدای نزدیک شدن یک موتورسیکلت را شنیدم. اطراف را نگاه کردم ، صدا از آن سوی پرچین های شمشاد بود. فقط یک صورت دیدم با ریشی سیاه و کلاهی کاموایی بر سر ، سوار موتور. در یک لحظه از شکاف بین دو کاج بلند عبور کرد و رفت. شیفته این حضور و عبور شدم. برگشتم تا موتورسوار را ببینم. انگار غیب شده باشد. رفتم سراغ گروه جهاد گفتم حتما از بچه های جهاد بوده . وقتی تک تک بچه های جهاد را دیدم گفتم نه ، هیچ کدام از شماها نبودید. این جستجو نزدیک یک سال و نیم طول کشید تا زمانی که فیلم «گال» را ساختم. یک روز از حوزه هنری زنگ زدند و گفتند می خواهیم با تو مصاحبه کنیم. اگه ممکنه ساعت 4 بعدازظهر بیا اونجا. همین که وارد شدم شخصی با خوشرویی آمد به استقبالم. سلام که دادم ، دیدم همان موتورسواری بود که من یک سال و نیم پیش در جام جم دیده بودم. قبل از این که حرفی رد و بدل شود ، گفتم من مدتهاست به دنبال شما می گردم و مصاحبه شروع شد. در تمام مدتی که با هم حرف می زدیم ، من محو تماشای چهره او بودم و اصلا نمی فهمیدم چی بگم ، تا موقع خداحافظی گفتم : ببخشید من می تونم اسم شمارو بدونم؛ گفت مرتضی. و این آقا سیدمرتضی شد مراد من. من هر از چند گاهی به سراغش می رفتم و با هم صحبت یا به عبارتی درددل می کردیم. یک بار برای این که خودم را محک بزنم ، رفتم حوزه. گفتم می خواهم یک فیلم بسازم درباره بچه های جنگ. خیلی هم روی داستانش کار کردم. به من امکاناتی بدهید تا این کار را انجام دهم. واقعیت این بود که می خواستم از خجالت اولین حضورم در منطقه بیرون بیایم . آقامرتضی گفت : تو همه چیز را خراب کردی. این جنگ را خراب نکن ، برو کار خودت را بکن ، بهتر است اما من رفتم جبهه ، این بار به بهانه این که یکی از دوستانم از جایی پولی گرفته بود تا فیلمی بسازد که لحظاتی از فیلم در جبهه می گذشت. از من خواست به دلیل مشکلاتی که داشت من برایش بسازم. قبول کردم و رفتم جبهه. یک صحنه بمباران هوایی داشتیم که می خواستم با دوربین داخل خاکریز به دنبال چند نوجوان بسیجی بدوم. هوا ، آتش بود. تا لمس نکنید ، نمی فهمید چه می گویم . هر آدمی ساعتی یک سطل آب خوردن نیاز داشت. 7 ، 8 نوجوان برای ما مدام می رفتند و از نقطه نسبتا دوری آب می آوردند و ما باز کم می آوردیم. یک آن از یکی از آنها پرسیدم ، شما خودتان تشنه نمی شوید. جواب داد شما مهمترید. کاری که شما می کنید باارزش تر از کار ماست . گفتم صحنه ای که می خواهم از شما فیلمبرداری کنم ، این است که شما در این کانال پشت خاکریز می دوید من هم با دوربین پشت سر شما می دوم. گفتند این کانال پر است از مین و برای شما خطرناک است. گفتم مانعی ندارد. شما به فکر من نباشید فقط تند بدوید که کارمان زود تمام شود. گفتند بسیار خوب ، ما حاضریم. حرکت دادم و همه باهم دویدیم تا انتهای کانال ، فیلمبرداری ، خیلی خوب شد و گفتم راه رفته را برگردیم. گفتند اجازه بدهید از کانال برویم بیرون چون ممکن است پایمان روی مین برود. پرسیدم مگر مین چیست که شما اینقدر می ترسید؛ گفتند ما نمی ترسیم برای شما می گوییم. وقتی برای من تشریح کردند که مین چیست ، تازه فهمیدم چه کار خطرناکی کرده ام ، برای این که من خیال می کردم مین یک چیزی مثل یک قوطی کنسرو است که وقتی پا روی آن بگذاری صدا می دهد و دشمن متوجه حضور ما می شود ، همین . زمان خداحافظی از نوجوان های جبهه ، قدرت دور شدن از آنها را نداشتم. احساس می کردم هنوز هم آدم ذلیلی هستم. وقتی برگشتم با خودم گفتم من این کاره نیستم اما ناامید نشدم . در علم روان شناسی کودکان را به دو دسته تقسیم می کنند لیدر و امربر. هیچ کدام هم بر دیگری ارجح نیستند. تنها به نظر من تفاوتشان در این است که لیدرها آدمهایی هستند که به آنچه می اندیشند ، باور دارند و امربرها کسانی هستند که باورهای لیدرها را قبول دارند و من در این تقسیم روانشناسانه لیدر نمی توانم باشمما واقعیت این است که سالهاست لیدری هم نمی بینم کسی که حقیقتا بر مبنای باورهایش در زمینه تعلیم و تربیت کودک فکری ، اندیشه ای و به طور کلی کاری انجام دهد. در ظاهر کارهایی انجام می شود اما این حرکتها چقدر به روح انسانی کودک می تواند کمک کند ، خدا می داند. من از بدو پیروزی انقلاب در گروه کودک و نوجوان شبکه یک و دو فعالیت داشتم . کار کردم ، تجربه کردم ، چیز یاد گرفتم اما چقدر بهره دادم ، نمی دانم. هرچه ساختم ، پخش نشده هر حرفی زدم توجه نشده. در همین جشنواره اصفهان یک بار بیشتر شرکت نکردم ، نه این که قبولش نداشته باشم ، نه این طور نیست . به نظر من همه آدمهایی که برای این جشنواره و نظیر این جشنواره زحمت می کشند ، آدمهای خوبی هستند ، اما لیدر نیستند. همین گروه کودک و نوجوان شبکه ها فکر می کنید اینها مسوولیت کمی دارند؛ اینها می توانند نوجوانان کشور را شکل دهند. می توانند آنها را به هر سو که می خواهند بکشانند. بخش وسیعی از شکل گیری آینده در دست همین گروه کودک ، همین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است اما متاسفانه مسوولان یا نمی خواهند یا نمی دانند و آنها هم که می دانند و بر سر کارند آزادی عمل ندارند؛ چون مسوولان بالاتر به آنها یاد داده اند که آهسته بروید و آهسته بیایید که اتفاقی نیفتد. تا اتفاقی هم نیفتد، حرکتی صورت نمی گیرد. نسل امروز ما نسل راکد این انقلابند. برای همین ما بتدریج به بی راهه می رویم . با تغییرهای مقطعی هم هیچ اتفاقی نمی افتد. باور ندارید؛ خدایا مرا به خودم وا مگذار زیرا باور دارم آینده این انقلاب ، در دست کودکان و نوجوانان امروز است و من مدعی کار برای آنانم.

ابوالفضل جلیلی
کارگردان سینما و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها