هزار بار نقره داغ شدم

«می رسد از سوسن و سنبل نوید جوانه زد بوته سبز امید قلب یخ از آتش عشق بهار آب شد از چشمه به بستان رسید» این 2 بیت شعر را داریوش کاردان در پایان گفتگویی که با او در آستانه سال جدید انجام دادیم ، خواند.
کد خبر: ۶۱۷۵۹

مناسبت این گفتگو در پایان سال 83 حضور پررونق کاردان در حوزه رسانه رادیو، تلویزیون و سینما است. او سال 83 را با اجرای برنامه «صندلی داغ » آغاز کرد. البته رادیو را هم داشت ، چون خانه اصلی اش است ؛ و با اجرای مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر پا در کفش سینما هم کرد. در این مصاحبه ، سعی کردیم سوالاتی را طرح کنیم که بیشتر با احوال درونی کاردان آشنا شویم و او را بهتر بشناسیم ؛ تا شاید رمز 27 سال فعالیت او را در رسانه های مختلف پیدا کنیم ؛ دورانی که فراز و نشیب های بسیار داشته است : سالهایی او در اوج بوده و دورانی هم فرودهایی را تجربه کرده است.به راستی کاردان چند سال دیگر حضور خود را دوام خواهد بخشید؛

در دوران مدرسه و زنگ انشاء یک موضوع معمولا همیشگی بود: «از بهار بیاموزید ، تولدی دوباره را» آن زمان چه می نوشتید؛


آن دوران چیزهایی می نوشتم که الان چندان به آنها اعتقاد ندارم ، در آن دوران جملاتی را می نوشتم که فکر می کردم قشنگ است ، اما اکنون آنچه را درک می کنم می نویسم.

الان هم معتقدید ، آدمها می توانند با بهار عوض شوند؛

نه ، آدمها فقط با بهار عوض نمی شوند. انسانها لازم است همیشه در حال تغییر باشند. بهار فقط یک هشدار و یک بهانه است. هر چند برخی معتقدند مزاج و مکانیسم بدن انسان با بهار یک جور دیگر می شود، اما به عقیده من انسان وقتی عوض می شود که مثل بهار عمل کند. یعنی بهار را ببیند و عبرت بگیرد.

میانه تان با موضوع «علم بهتر است یا ثروت» چگونه بود؛

آن زمان ها می نوشتم هم علم خوب است و هم ثروت. انسان در کنار علم به معاش نیاز دارد. پس نمی توان گفت ثروت چیز بدی است. در تعالیم مذهبی ما هم به هر دو توجه شده است. پیامبر می فرمایند علم را بیاموز ولو این که در چین باشد چون در آن زمان رسیدن به چین سخت بود و حضرت امیر(ع) می فرمایند: به مرگ چنان فکر کن که گویا همین فردا میمیری و نسبت به دنیا چنان باش که گویا ابدی است. وقتی انشائ می نوشتم سعی می کردم بین علم و ثروت توازن برقرار کنم و اما اکنون می گویم «سلامتی» از علم و ثروت بهتر است.

و اگر بپرسیم علم بهتر است یا هنر؛

واقعیت این است که به اعتقاد من علم خوب است ، ثروت خوب است ، سلامتی خوب است ، عشق خوب است ، هنر خوب است و... همه چیز خوب است اگر آدم بفهمد چه می کند. همه خوبی ها برای زندگی لازم است و فقط آدمی باید بداند از آنها چگونه استفاده کند. اگر خداوند به کسی ثروت داد ، نباید خسیس باشد ، باید خودش خوب زندگی کند ، اما به دیگران هم برسد. اگر هنرمندی با هنرش نتواند به مردم خدمت کند و خود را خاک پای مردم نداند هنرش اسلحه ای است در دست زنگی مست.

شما از همان ابتدای زندگی اینقدر ایده آلیست بودید؛

اگر شما نامش را ایده آلیست می گذارید ، بله. من از ابتدا تفکرات دینی داشتم و به تعالیم مذهبی علاقه مند بودم. در کودکی و نوجوانی زمانی که همسن و سالهایم کتابهای داستان می خواندند من حدیث و قرآن می خواندم.

این گرایش ، تاثیر خانواده بود؛

خانواده من مذهبی بودند ، اما خود من به شدت به دین و مذهب علاقه مند بودم. البته شیطنت هایم هم سر جای خودش بود ، یک خیابان را روی سرم می گذاشتم. شما این نوع تفکر را می گویید ایده آلیست. من می گویم واقعگرا. من تمام داشته هایم را از خداوند می دانم. اگر صدای خوبی دارم واگر قلم خوبی دارم ، همه خدادادی است و من فقط تلاش کرده ام این داشته ها را در جای درست استفاده کنم.

آرامشی که دارید در سایه همین مذهب به دست آورده اید؛

من اصلا آرامش ندارم. گاهی دچار استرس هایی می شوم که نگفتنی و ندیدنی است.

چه عواملی بیشتر مضطرب تان می کند؛

بی عدالتی. حق را ناحق کردن درباره خودم و دیگران ، قضاوت ناجور ، تهمت و... حتی در مسائل کوچک و روزمره. شاید به همین دلیل است که می گویند: «کاردان سخت گیر است».

تا سخت گیری را چگونه تعریف کنید.

در خیلی موارد ، بله. سخت گیرم ، مثلا زمانی که نوشتند کاردان مجری طنز است. در صورتی که من اصلا مجری طنز نیستم. طنزهای من بیشتر سیاه است. به خودم هم سخت می گیرم بخصوص زمانی که باید انتخاب کنم. مثلا اگر بگویند بیا و یک برنامه شاد را اجرا کن و 3 میلیون تومان بگیر ، ترجیح می دهم بروم کنگره شهریار را اجرا کنم و صدهزار تومان بگیرم. سخت گیر هستم چون از نوروز 76 تاکنون نتوانسته ام برنامه ای برای تلویزیون بسازم و فقط به عنوان مجری حضور داشته ام.

صحبت از «طنز سیاه» شد ، چرا مرسوم است که می گویند ، کسانی که کار طنز می کنند ، دل غمگینی دارند؛

طنز یعنی مطرح کردن بدبختی ها ، گرفتاری ها و ناهماهنگی های جامعه و تمام آن چیزهایی که آدمی را اذیت می کند. بنابراین طناز به نوعی گرفتاری ها را مطرح می کند و کسی که این کار را می کند باید خودش دردها را چشیده باشد و کسی که درد را مزه کرده باشد ، مسلما غمگین است. طناز باید تجربه دردهای اجتماعی و انسانی را داشته باشد وگرنه کارش مسخره می شود. حافظ می فرماید: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها... کسی که در ساحل ایستاده از کجا حال کسی را درک می کند که در تاریکی شب میان امواج گرفتار است. کسی از حجم درد مردم با خبر است که حداقل برای چند دقیقه هم شده دردها و رنج های آنها را درک کرده باشد و کسی که تجربه رنج دارد نمی تواند چندان شاد باشد.

چگونه می شود کسی که تلخی ها را تجربه کرده برای بیان آنها از زبان طنز استفاده کند؛

خداوند به هر کسی یک استعدادی داده است. یکی تجربیاتش را به صورت یک داستان تلخ می نویسد و یکی هم این استعداد را دارد که اتفاقات را با چاشنی طنز بیامیزد و با این روش هم مردم را بخنداند و هم گرفتاری ها را نشان دهد. البته طنز فقط این نیست که مرگ و میر ، بیماری ها و... را نمایش دهی. اگر با زبان طنز و زیرکانه مثلا به مردم بفهمانی که انداختن آب دهان در خیابان زشت است آموزش خوبی را ارائه کرده ای و دیگر این که ما نباید فکر کنیم همه مشکلات ما حکومتی است. ما آدمها خودمان هم مشکل داریم. خود ما هم گرفتار نفس خودمانیم ، خود ما هم ظلم می کنیم. در جامعه کنونی ما خیلی راحت می توان با استفاده از طنز از مسوولان انتقاد کرد ، اما اگر کسی خود ما را زیر سوال ببرد ، تحمل شنیدن آن را نداریم.

میانه تان با عبیدزاکانی چگونه است؛

دوستش دارم.

به عنوان یک منتقد اجتماعی قبولش دارید؛

در این زمینه خیلی عمیق بود.

چرا در رادیو و تلویزیون از آثار این بزرگان حتی به صورت اقتباسی استفاده نمی شود؛

چند تا علت می تواند داشته باشد ، یکی این که زمانش گذشته و باید با زمان امروزی تطبیق پیدا کند و این به روز کردن سخت است و ما ایرانی ها ترجیح می دهیم دنبال یک کار ساده باشیم. اگر به برنامه های طنز تلویزیون دقت کنید می بینید همین که یک کار می گیرد و تماشاچی پیدا می کند ، دیگران شروع به کپی برداری از آن می کنند. کسی به دنبال کار نو نیست و در این شرایط اگر کسی دنبال بدعت باشد چنان نقره داغ می شود که از کرده خویش پشیمان می شود.

منظورتان از نقره داغ شدن چیست؛

مثلا من یک کار را با هزار مصیبت می سازم ، کاری که تفکر پشت آن است ، اما اثر ، مورد قبول واقع نمی شود. واقعیت این است که مردم و برخی مدیران کارهای سطحی را بیشتر می پسندند. تولیداتی که فقط مردم را می خنداند و دردسر ایجاد نمی کند.

در یکی - دو سال گذشته یک معادله پیش آمده ، آیا برنامه های سطحی و طنز مردم را راحت طلب و ساده اندیش کرده است یا این که مردم و سلیقه آنها ، برنامه های تلویزیون را سطحی کرده است؛

باید دید به این مساله از چه نقطه نظری نگاه می شود. اگر از این زاویه دیده شود که بیننده ما یک کارگر یا کارمند است که از صبح تا شب زحمت کشیده ، کار کرده و حالا که آمده خانه می خواهد شام بخورد و یک برنامه ساده ببیند و بخندند ، نباید از او انتظار داشت که به تماشای یک برنامه تفکربرانگیز بنشیند. بنابراین هم از دید سازندگان و هم از دید مردم بهتر است برنامه ای ساخته شود که فقط بخنداند و زرنگ کسی است که در کنار خنداندن ، حرفهایش را هم بزند. البته حرف زدن این نیست که علنا فحش بدهی و مثلا یک سازمان یا وزارتخانه را مستقیم زیرسوال ببری. طنز یعنی دو لبه بودن ، یعنی یک جوری بگویی که هم گفته باشی و هم نگفته باشی. بنابراین بهتر است برنامه ای ساخت که هم مردم حسابی بخندند و هم درد مردم را به گونه ای بیان کنی که اهلش متوجه شوند. البته این گونه برنامه ها را نمی توان هر شب به پخش رساند ، چون وقتگیر است و مسوولان ترجیح می دهند برنامه ای تولید کنند که هر شب آنتن را پر کند.

بنابراین از این برنامه ها نمی توان توقع داشت که تاثیرگذار باشند؛

این گونه برنامه ها کف روی آب هستند و به مرور زمان فراموش می شوند.

سختی کار است که شما از سال 76 به بعد برنامه ای برای تلویزیون تولید نکرده اید؛

هم سختی کار است ، هم حال خودم خوب نیست ، کار کردن برایم دشوار شده ، برای همین است که با نوشتن و شعر سرخودم را گرم می کنم. ساختن یک برنامه مانند رسیدن یک میوه است که به عوامل مختلفی نیازمند است. یک نفر باید درخت را بکارد، یک نفر باید مراقب آن باشد و عده ای هم باید خواهان میوه باشند و... یک برنامه هم تا ساخته می شود به عوامل مختلفی نیاز دارد ، گروهی مانند نویسنده ، بازیگر، کارگردان ، بودجه و.... باید جمع شوند تا کار تولید شود و مهم تر این که کسی را می خواهد که خواهان کار باشد. البته در مورد شخص خود من گاهی تلویزیون برنامه خواسته من حالش را نداشته ام و گاهی من آمادگی داشته ام ، اما تلویزیون برنامه نخواسته است. اما در رادیو فعالیتم خوب بوده ، برنامه عصرانه و آدینه را داشتم که در آنها همه را مسوولان ، مردم و خودمان زیر بوته نقد می بردیم و کسی هم جلویم را نگرفت. اما گاهی وقت ها آدم دوست دارد قدرش را بدانند، نه از لحاظ مالی بلکه از لحاظ روحی.

حس تان درباره ساختمان رادیو واقع در میدان ارک چیست؛

حس خوبی دارم ، اما هوای منطقه اصلا خوب نیست. اما اینجوری نیست که آنجا را از جام جم بیشتر دوست داشته باشم ، البته قدیمی ترها چون فعالیت خود را از ساختمان ارک آغاز کرده اند به آن جا علاقه خاصی دارند و بعضی از آنها اصلا جام جم را به رسمیت نمی شناسند و می گویند: رادیو فقط ارک است. اما من چون رادیو را از جام جم شروع کردم بیشتر خاطراتم از جام جم است.

به نظر شما چه باید کرد تا مثل قدیم ها رادیو در هر خانه ای مشتری خاص خود را داشته باشد؛

الان هم رادیو مشتری خاص خود را دارد و در رقابت با DVD ، VCD ، ماهواره ، ویدیو ، اینترنت و... سربلند بیرون آمده است و توانسته خودش را سرپا نگه دارد ، اما یک اشکال بزرگ دارد و آن هم این که درباره خودش تبلیغ نمی کند و اطلاع رسانی اش کم است. مثلا شبکه فرهنگ برنامه های بسیار خوبی دارند اما مردم حتی نمی دانند این شبکه روی کدام موج می گیرد. لازم است تلویزیون درباره رادیو تبلیغ کند و شبکه های مختلف آن را معرفی کند. البته رادیو و تلویزیون ما یک مشکل اساسی تر هم دارد و آن هم صدای گوینده ها و مجری هاست. برخی گوینده ها اصلا فنون این کار را بلد نیستند و صدای آنها به درد گویندگی نمی خورد. کسی که قرار است در رادیو و تلویزیون صحبت کند باید در ابتدا گفتارش درست باشد. «لحن صمیمی» یکی از ویژگی هایی است که مجری یا گوینده را بارز می کند ، این لحن کمک می کند تا مجری با مخاطب ارتباط برقرار کند ، اما این لحن در تلویزیون و رادیوی ما کمتر شنیده می شود. این قضیه را باید با یک مثال روشن کنم ، اگر شما یک خانه بزرگ داشته باشید ، می توانید در یک گوشه آن یک مجسمه مفرغی بزرگ بگذارید و در طرف دیگرش یک سپر و در گوشه دیگر آن مثلا یک سر شیر. این دکور برای آن خانه مناسب است ، اما اگر در یک آپارتمان 50 متری یک مجسمه بزرگ خرس بگذارید ، این دکور با این خانه جور نمی شود و هارمونی پیدا نمی کند. «لحن صمیمی» هم جا دارد ، نمی توان آن را هر جا اجرا کرد. این لحن باید با رسانه ها ، با مخاطب و با مجری جور باشد. اگر همه با هم هماهنگ بودند، لحن صمیمی معنی پیدا می کند ، ولی گاهی می بینیم یک مجری می خواهد صمیمی شود اما لوس می شود ، چون او نمی داند کی باید این لحن صمیمی را به خود بگیرد. از طرفی کسی می تواند با صمیمیت با مخاطب روبه رو شود که خودش هم واقعا و از ته دل با مردم صمیمی باشد و مردم را دوست داشته باشد وگرنه کلامش تصنعی می شود. کلام وقتی تاثیرگذار است که از دل برآید. هنرمند زمانی می تواند صمیمی باشد که هنر شغلش نباشد ، وقتی هنر شغل می شود ، تصنع به وجود می آید.

اولین بار کی کاریکاتور شما را کشیدند؛

در دوره دبیرستان ، دوستانم این کار را می کردند. چون شلوغ بودم و یک جورایی بین دیگر دانش آموزان شاخص بودم ، اما در مطبوعات اولین بار مجله «طنز و کاریکاتور» این کار را کرد.

چه قسمتی از صورتتان را بزرگ نمایی کردند؛

خالی بودن جلوی سرم از مو و دماغم را هم خیلی جلو آورده بودند.

هیچ وقت وسوسه بازیگری در سینما را داشته اید؛

همیشه دوست داشته ام بازی کنم ، اما هیچ وقت این وسوسه به عمل تبدیل نشده است. اوایل انقلاب پیشنهاداتی شد و این اواخر برای بازی در سریال «کلاه پهلوی» پیشنهادی داشتم که به سرانجام نرسید. هرچند همیشه دوست داشته ام یک فیلم در سینما کارگردانی کنم.

اگر قرار باشد نوروز امسال ، بابانوروز شوید و به خانه ها سربزنید ، چه چیزی برای مردم هدیه می برید؛

سعی می کنم نیازهای آنها را برآورده کنم.

و به خودتان دوست دارید چه هدیه ای بدهید؛

خیلی دوست دارم آن چیزی باشم که قلبا دوست دارم باشم ، اما تاکنون نتوانسته ام. آرزو می کنم ما آدمهای رسانه ای بتوانیم به وظیفه خودمان عمل کنیم. کارهایمان را سرسری انجام ندهیم ، مردم را نادان فرض نکنیم و در تولیداتمان فکر نکنیم با آدمهایی ساده اندیش روبه رو هستیم.



طاهره آشیانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها