موضوع: گله‌مندی از نوع خشن

کد خبر: ۳۶۱۲۰۱

کلاً از این جور انتظارها بدم میاد اما دیگه طاقتم طاق شده. رسید‌م به آخر خط. بابا تو این کلبه دق کردم از تنهایی. ببینم، نکنه ظرفیت واسه پذیرش بروبچ تکمیله و نامه ما مستقیم به سمت سطل آشغال هدایت می‌شه؟ چرا رودرواسی [داری]؟ بگو بذار وداع کنم با بروبچ...

اینا رو گفتم [که] حواست رو جمع کنی؛ اگه نچاپی...؟ (چی؟ من اعصاب معصاب ندارما... دِ... ولم کنین...!) بقیه شطرنجی!(نیای بگی اسمت انگلیسی هست و متنم رو چاپ نکنی! نخیر، فارسی هستش. بچاپ بذار روحیه بگیرم و دوباره دس به قلم شم).

منوچ از کلبه تنهایی

مگه صفحه بروبچ، پورت+ Adsl2 منطقه‌س؟! که اسمم رو بذارم «پاسخگو» ولی بهت بگم: نه آقاجون، ظرفیت تکمیله و پورتهامونم پُره؟! تازه بعد، دستمم بزنم به کمرم (یه چی می‌گه‌هااااا... آخه از پشت خط، دست و کمر آدم هم معلومه؟!)، بگم: دیگه نه حق داری سینما بری، نه‌م(!) که این حوالی هی تخمه بشکنی! این چیزا چی داااادااااششش...؟ تو مرام پاسخگو...؟ (ای‌ول به هوشت بابا!) نیس داداش! محض خاطر تو (اونم چون گفتی نوزده بیستا!)، خودم رفتم تاریخچه تمام سطلهای به جا مانده از زمان نئاندرتالها تا حالِ به قول بعضیها حاضر رو بررسی کردم! محض احتیاط، یه چند تا میکروفیلم ثبت شده از درون حلق دایناسورهای کاغذخوار رو هم یه نگاهی انداختم، هیچ اثری از یه همچی نامه‌هایی نبود که نبود! باز اگه مطمئنی به جای نوزده بیستا، یه نامه نبوده و اون یه نامه‌ت رو هم با همین اسم نوشتی و فرستادی (نه این‌که دوست داشتی بنویسی و بفرستی اما ننوشتی یا نفرستادی و حالا بعد از یک میلیون سال نوری گمون می‌کنی نوشتی و لابد هم فرستادی... فهمیدی چی شد؟!) بگو برم زیر ناخن پای این ماموتهای لم‌داده در کنار غار رو هم یه نگاهی بندازم! هر چند اگه این نامه‌هات زیر پای اونا باشه، دیگه الان تبدیل به کتیبه سنگی با خط پیشا-زبانمیخی شده! (اینم بِگماااا...! پاسخگوی بروبچ،‌ به احترام زحمت برو بچ، حتماً اسمشون رو تو یکی از سه بخش صفحه ذکر می‌کنه؛ ولو اسمی هم زیر نامه نباشه و مجبور شه بنویسه: «بدون نام»؛ می‌دونی که بدون نام هم فقط نامه‌های بدون اسم رو در برنمی‌گیره، بل‌که اسامی نامفهوم رو هم شامل می‌شه).

تو خروسِ دلَمی!

...از قدیم گفتن: «سر خروس بی‌محل رو باید بُرید»! نمی‌دونم چرا کسی نمی‌پرسه: «آقا خروسه، دردت چیه که وقت و بی‌وقت داد و هوار می‌کنی؟» چرا نمی‌گن: «خروسه، غمت چیه؟ دلت از چی گرفته که این طور پریشون و بیقراری؟»

[به نظر من، شاید دلیلش این باشه که اغلب ما] همیشه به فکر آسایش و خوشی خودمونیم؛ بدون محاکمه حکم صادر می‌کنیم و به خاطر یه دلخوشی ساده، دلی دردمند رو آزرده می‌کنیم. حال این‌که با چند کلمه حرف محبت‌آمیز و همدردی می‌شه امید و دلگرمی رو به همدیگه هدیه بدیم.

من می‌گم سر خروس بی‌محل رو باید گذاشت روی زانو و با نوازش به درد دلش گوش کرد. گوش کردن به حرف یه دردمند بهترین مرهم و درمونه واسه این‌که باعث آرامش می‌شه.

همراز و همدرد دیگرون بودن، شریک غم و شادیها شدن، تو رو پیش همه عزیز می‌کنه.

جعفر دردمندی از سلماس

ای تبرِ بد، بد، بد!

...پدر گفت: «پسرم، حالا که هوا خوب است و باران فصلی شروع نشده، بهتر است به جنگل بروی و هیزم یک ماه را تهیه کنی و به جلوی خانه بیاوری. مواظب تبر باش که به سنگ نخورد و مواظب پاهایت هم باش که تبر، خیلی بیرحم است».پسر... گفت: «راستی، پدر، جنگل دور شده است. آن موقع که بچه بودم با پاهای کوچکم تا پنجاه قدم برمی‌داشتم به جنگل می‌رسیدم و هیزم جمع می‌کردم ولی حالا که بزرگ شده‌ام با شمارش پانصد گام به جنگل می‌رسم!»

پدر... جواب داد: «خوب، معلومه پسرم، سیزده سال از آن زمان گذشته. در این مدت برای غذا پختن و گرمایش مجبور بودیم هیزم بسوزانیم و ناچار درختان تنومند و شاداب را دور از چشم نگهبان و گروهبان از ریشه زخمی می‌کردیم تا این‌که سال بعد خشک بشود...»جوان که از حرفهای پدرش متعجب شده بود گفت: «سال پنجم در کتاب علوم اجتماعی ما نوشته بود: جنگل امانت است و باید آن را برای نسلهای آینده، خوب محافظت کنیم و در صورت نیاز از آن عاقلانه و بهینه استفاده کنیم».پدر که حرفای پسر جوانش را درست درک نکرده بود گفت: «زیاد حرف نزن! تبر را بردار و برو جنگل؛ دو سه روز کار داری».پسر در حالی که با تبر به طرف جنگل می‌رفت با خود فکر کرد: این طور که... جنگل را نابود می‌کنند، معلومه که نوه‌های من و نسلهای آینده باید فقط عکس و تصویر جنگل را ببینند... پدر راست می‌گوید: تبر بیرحم است!

بهرام فرهودی

با اجازه بزرگترا...

...دلیل نمی‌شه هر وقت پسر یا دختر جوونتون اومد خونه و مدعی شد گمشده‌ش رو پیدا کرده، بدون هیچ تحقیق و تأملی رضایت بدهید! نه اون‌قدر حساس باشید که به همه‌چی گیر بدید، نه اون‌قدر شُل بگیرید که همین جوری ریش و قیچی را به دست فرزندان کم‌تجربه‌تون بسپارید. فردا همین عاشق‌پیشگان یقه شما را می‌گیرند که ما جوون بودیم، خام بودیم، شما که پخته هستید چرا جلوی ما رو نگرفتید. حالا هر چی یادآوری کنین که دیروز چه خبر بود قانع نمی‌شن که نمی‌شن! یه‌کم اگه چشمها وا بشه و... عمیق‌بینی [و ژرفنگری] جاش رو به ظاهربینی بده، همه جوونها خوشبخت می‌شن و تا ابد عاشقانه زندگی می‌کنند؛ وگرنه اگه بخواد کار با ظاهرسازی و فریبکاری و عشقولانه بازی جلو بره، همه راه سخت می‌شه و عذابش مال دو طرف می‌شه! چشمها لطفاً باز بمونه!

سید میلاد اشرفی از ساری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها