در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در این سخنرانی شاید بتوانم از عنوان خود نشست، صحبت را شروع کنم: آیا باید امریکا را به مثابه یک نشانه در نظر گرفت؟ آیا امریکا واقعا یک نشانه و یک نماد است و به خصوص نمادی از آنچه خود در تاریخ کوتاه مدتش همواره ادعایش را کرده است یعنی نشانه ای از یک "سبک زندگی امریکایی" (American style of life) یا یک "دیگ ذوب" (melting pot) امریکایی؟ جایی که می توان زندگی را از نو و با دست های خالی آغاز کرد و در چند نسل و حتی در یک نسل به موفقیت های خارق العاده رسید؟ آیا امریکا واقعا همان چیزی است که در "داستان های موفقیت آمیز" (success stories) سریال های رده دو(ب) آن یا در فیلم ها و آگهی های تبلیغاتی اش به ما نشان می دهد؟ آیا امریکا واقعا نشانه ای است که حتی خود می تواند و همیشه توانسته است از نو زاده شود و مشکلات و کاستی ها و بیماری های خود را خود درمان کند و بار دیگر از میان خاکسترهایش بیرون بیاید؟ آیا امریکا همان نشانه ای است که به ما القا می کند که حتی اگر بدترین ضایعات و انحراف ها در سیستم هایش پدید بیایند (همچون آنچه در فیلم های به ظاهر ضدامریکایی اما ساخته شده توسط خود نظام امریکایی می بینیم) سرانجام قهرمانی از درون همین سیستم های انحراف یافته بیرون آمده و همه چیز را به جای حقیقی و آرمانی اش باز خواهد گرداند و در یک کلام آیا امریکا داستان بی پایان و چرخه پیوسته ای از یک "پایان خوش" (happy end) همچون پایان خوش فیلم های موفقیت آمیز و پر فروشش نیست؟
نظام و نشانه
پاسخ من به این پرسش ها هم آری است و هم نه. اما اجازه بدهید ابتدا از پاسخ نه آغاز کنم: از اینکه امریکا پیش از هر چیز یک سیستم است که فراتر از حاملانش به یک پروژه آغازین باز می گردد : پروژه پوریتن هایی که تصور کردند می توانند از آنچه در فرایند جهانگشایی و ورود غارتگران اروپایی و کشتار و خونریزی، برده داری و بی عدالتی ها و بی رحمیهایش و تخریب قاره با میلیونها کشته در طول سه قرن ( شانزده تا هجده) به انجام رسید، پروژه ای اخلاقی و اخلاق گرا بیرون بکشند که هم روح خود ایشان را از آزار و عذاب وجدان به یاد آوردن این همه بی عدالتی به در آورده بود خلاص کند و هم به گمان خود ریشه های این بی عدالتی ها را در سراسر جهان از میان بردارند: چه در همان اروپایی که از آن ریشه گرفته بودند و گمان می کردند که روح شیطانی نهفته در آن سبب شیطانی شدن رفتارهای هم میهنانشان در طول آن سه قرن شده بود، و چه در سایر نقاط جهان که رسالتی خاص از همان آغاز برای خود در آن مورد قائل بودند. این پوریتن ها به همین دلیل بود که با وجدانی آسایش یافته قانون اساسی ایالات متحده را چند سال پس از آنکه همان ایدهها در قاره کهن نیز به انقلاب فرانسه و نوشتن اعلامیه جهانی حقوق بشر منجر شود بر روی کاغذ آوردند. در هر دو مورد تصور طیف کلی نخبگان که از فیلسوفان اروپایی گرفته تا فدرالیست های امریکایی را در بر می گرفت آن بود که روح خدایی نهفته در حرکت روشنگری یا در قوانین اساسی دموکراتیک خواهد توانست شیاطین سودجویی و زیاده خواهی، بی عدالتی و بی رحمی را برای همیشه در امریکا، دراروپا و در سراسر جهان از میان بردارد.
با این وصف این خیالی بیش نبود زیرا در دو قرن بعدی یعنی قرون 20 و 19 نیز بی رحمی ها همچنان ادامه یافتند و ابعادی بی نظیر یافتند به صورتی که این بار سراسر جهان را ابتدا از خلال فرایند نظامی شدن و خشونت گسترده استعماری، سپس از خلال فاشیسم و دو جنگ جهانی و سرانجام از خلال دوران جنگ سرد و فرایند خونین آن (در قالب جنگ های منطقه ای میان دست نشاندگان دو ابر قدرت) و سپس پی آمد های خشن و هولناکش پس از فروپاشی شوروی و بلوک شرق ( در قالب جنگ های گسترده منطقه قفقاز و بالکان) در بر گرفتند و هنگامی که جهان وارد قرن بیست و یکم شد از همان نخستین سالهای این هزاره جدید تخریب کامل دو کشور (افغانستان و عراق ) به بهانه هایی که بعدها مشخص شد صرفا حاصل دروغ پردازیهای سیستماتیک بوده اند، تداوم حرکتی را نشان داد که امروز همچنان ادامه دارد این همه گویای آن است که در امریکا ما نه با یک نشانه ( و یا صرفا یک نشانه) بلکه با سیستمی سرو کار داریم که از خلال نشانه ها کار خود را به پیش می برد، اما از منطقی کاملا عقلانی نهادینه شده تبعیت می کند: منطقی که از ابتدا درون آن حاکم بوده است: یک منطق زور و داروینیسمی اجتماعی که هیچ قاعده و قانونی جز برتری قدرت بالاتر بر قدرت پایین تر را نپذیرفته و با گام هایی که چاره ای جز برداشتن آنها نداشته است از یک سو به سمت بنیان گذاشتن نوعی آپارتاید درونی می رود ( قدرت سیاسی- اقتصادی غالب سفید پوستان پروتستان در برابر حاشیه ای باقی ماندن جمعیت های بزرگ رنگین پوست ) و از سوی دیگر به سوی ایجاد یک امپراتوری نظامی جهانی (با بودجه نظامی 400 میلیارد دلاری که برابر کل بودجه نظامی تمام کشورهای جهان است) و با یک دستگاه عریض و طویل جاسوسی و ضد جاسوسی و اشغال عملی سراسر جهان. سیستمی که اساس آن مصرف کردن در حد و حدودی بسیار بالاتر از توان منابع درونی این کشور است ( مصرف بیش از بیست در صد از کل انرژی جهان برای جمعیتی معادل یک بیستم جمعیت جهان) و در برابر تمام خطراتی که این سیستم را تهدید می کند تنها بر آن تکیه می زند که تمام جهان را با تارهایی مرئی و نامرئی و با سازوکارهایی هر چه پیچیده تر از روابط اقتصادی گرفته تا روابط سیاسی و فرهنگی و رسانه ای و البته نشانه شناختی چنان به خود وابسته کند که بحران و سقوط آن عملا به معنی بحران و سقوط و برای کل بشریت باشد و با قانع کردن جهان نسبت به این امر اطاعتی مطلق و یک جانبه گرایی خود را به همگان، از جمله قدرت های بزرگ دیگر تحمیل کند، که البته باید اذعان کرد که در این راه تا اندازه ای هم موفق بوده است. اگر امریکا فراتر از حاکمانش یک سیستم باشد و یک آرزوی غیر قابل برآورده شدن یعنی ساختن و زیستن جهانی برتر بر روی خرابه های سایر جهان ها، بر پا کردن برج عاجی در میان اقیانوسی از خون و آتش ، و تبلور بهشتی زمینی که کلید آن در دست پوریتن ها باشد و بتواند حتی درون خود آن بهشت جامعه ای کاستی و یک برده داری جدید به وجود بیاورد که اساسا به دلیل وابستگی هر چه بیشتر به سیستم ناچار باشند بدون فکر کردن راهی جز آن نبینند که تمام حیات خود را به سیستم اهدا کنند و سرانجام نیز در توهم زندگی کرده و در توهم بمیرند، در این صورت نشانه شناسی امریکا را باید از دیدگاهی دیگر و فراتر از باورهایی که اینجا و آنجا و امروز بسیار کمتر از دیروز مشاهده می شود، بررسی کنیم ( در این باره کافی است به مقایسه ای میان وضعیت تصویر امریکا درست پس از جنگ جهانی دوم به مثابه کشوری آزاد سازنده اروپا از چنگال فاشیسم و مهد آزادی و برابری و تصویر امروز این کشور به مثابه کشوری که نماد تجاوز بیرحمی و خشونت است دست بزنیم.)
این نشانه شناسی را من بر اساس استدلالی استوار می کنم که شاید بتوان گفت قانون تمام جوامع انسانی بوده است : خودمحور بینی ( خود مداری فرهنگی ) یعنی فرایندی که در آن جامعه "خود" را مرکز عالم تصور می کند و گرایشی پیوسته به شیطانی کردن "دیگری" و دو گرایی در معنای استروسی کلمه دارد: جنگ بی پایان خیر و شر در قالب خود به مثابه خیر و دیگری به مثابه شر. اما آنچه در امریکا ویژگی این تمدن و نشانه شناسی آن را می سازد . تصاویر این خیر و شرهای پی در پی و تاثیر بسیار زیاد آنها به دلیل تاثیر بسیار زیاد رسانه های امریکاست: در اینجا بد نیست مروری بر تاریخ امریکا به اجمال بکنیم و تقابل ها را به سرعت از برابر دیدگان بگذرانیم.
شیطان شناسی امریکایی
در تاریخ امریکا به رغم دوران کوتاه آن چندین فرایند گسترده شیطانی کردن دیگری انجام گرفته است که مهم ترین آنها در موارد زیر دیده می شوند:
- تصویر شیطانی سرخپوستان به مثابه وحشیهایی خونآشام که گرایشی "طبیعی" به کشتن سفید پوستان زحمتکش دارند که در دلیحان های خود به سوی غرب وحشی پیش می روند و هدفی جر آباد کردن زمین های خشک و بی آب علف با عرق جبین خود ندارد( تصویر کلیشه ای فیلم ها و سریال های وسترن امریکایی پیش از انقلابی که با فیلم "بزرگ مرد کوچک" در نمایش واقعیت های تاریخی در آنها پدید آمد.)
- تصویر شیطانی سیاه پوستانی که پس از جنگ های داخلی( دهه 1860) و پس از دورانی طولانی از تحمل بیرحمی ها و بی عدالتی های دوران برده داری ، در درجه اول به دلایل اقتصادی یعنی نیاز به استفاده از نیروی کار آنها در صنایع، به ظاهر آزاد شدند و قانون به آنها اجازه می داد در هر جا مستقر شوند و در هر کاری وارد شوند، اما عملا قربانیان یک نژادپرستی سیستماتیک شدند که تصویری شیطانی از آنها در برابر سفید پوستان بیچاره ای به وجود می آورد که همواره به ظاهر قربانیان آنها بوده اند: اینجا هم با تصویری کلیشه ای روبرو بودیم : سیاه پوستان دزدان و جنایتکارانی بودند که در کنار سایر گروه های جنایتکار ( از جمله کلیشه باندهای مافیایی ایتالیایی و بنابراین کاتولیک) سفید پوستان پروتستان و بی گناه و فرشته وار را تهدید می کردند. و اگر جنبش گسترده مقاومت سیاهان و کشته شدن صدها تن از آنها در طول این حنبش نبود هرگز به موفقیتهایی چون "تبعیض مثبت" (positive discrimination) که موقعیت آنها را تا حدودی در جامعه امریکا عوض کرد، نمی رسیدند.
- تصویر شیطانی کمونیست روس و سپس کمونیست چینی در برابر امریکایی هایی که با تمام وجود و در سراسر جهان به نبرد با این دیو عصر مدرن برخاسته بودند( جیمز باند در برابر جاسوسان چینی و روسی )، کمونیست هایی که نه تنها امریکا بلکه جهان را تهدید می کردند و به بهانه آنها امریکا ده ها کودتا را در سراسر جهان سامان داد و بدترین رژیم های نظامی و دیکتاتوری را بر سر کار آورد (ز جمله در ایران و در تمام امریکای لاتین در دهه های 1950 تا 1980) در طول این فرایند هزاران نفر کشته یا قربانیزندان و شکنجه شدند تا این تصویر سرانجام بتواند استراتژی امریکا در جنگ سرد یعنی فروپاشی سیستم روس را به موفقیت برساند( بدون نفی آنکه این سیستم از درون نیز به دلیل دیکتاتوری و بی رحمی رژیم کمونیستی اش آمادگی فروپاشی را داشت)
- تصویر شیطانی تروریسم جدید بنیاد گرایانه در قالب کلیشه ای که مسلمان را با تروریست بودن و با عرب بودن (و در این اواخر با ایرانی بودن) یکی می کرد و کند تا بتواند در برابر آن امریکایی را به عنوان نمونه و نماد اصلی "تمدن انسانی پیشرفته و آزاد" مطرح کند و اگر در فردای یازده سپتامبر رسانه های امریکایی در همه جا واژه "جنگ صلیبی" را به کار بردند و از یورش جهان بی تمدن به جهان متمدن سخن گفتند، در لحن و محتوای کلام آنها این جهان کاملا مشخص بود: هر جهانی که در آن ارزش های امریکایی به مثابه تنها ارزش های ممکن و قابل رفرانس پذیرفته نشده باشد( که این در شعار "هر کس با ما نیست دشمن ما است" متبلور شد) این تقابل نهایی، آخرین و در عین حال شاید شدیدترین تقابلی است که امریکا پس از جنگ جهانی دوم وارد آن شده است. دلیل این امر را نیز باید در آن دانست که جهان در چند دهه آینده نیازی مبرم به انرژی های فسیلی برای رشد صنعتی خود و پدید آمدن قطب های بزرگ جهانی جدید ( هند و چین) دارد، لذا نشانه شناسی تقابل این بار میان یک شیطان بیرونی و امریکایی ها به مثابه مدافعین جهان آزاد نقشی اساسی در استراتژی های کوتاه و دراز مدت آنها دارد.
نتیجه گیری
در نهایت می توان باز هم از خود پرسید آیا امریکا حقیقتا یک نشانه است؟ یا سیستمی که به صورتی سیستماتیک از نشانه شناسی های پیشرفته از خلال دستگاه های رسانه ای و شبکه جهانی ارتباطی که کلید آن تقریبا در همه زمینه ها در اختیار خود اوست ( شبکه های اینترنتی، شبکه های اطلاع رسانی مطبوعاتی و رادیو - تلویزیونی و شبکه های ماهواره ای و کابلی، نظام های سرگرمی و کنترل و مدیریت اوقات فراغت و....) و هر بار بتواند در بدترین شکل از آنها استفاده می کند ( نمونه ویروسی کردن سیستم های دفاعی عراق در جنگ اول با این کشور تنها یک مورد از میان صدها مورد است) ؟ اگر پاسخ ما مورد دوم باشد وظیفه روشنفکران را به عنوان کسانی که می توانند این گونه سیستم ها را شناسایی، تفسیر و بازتفسیر کرده و در برابر آنها ابزارهایی فکری بیابند دو چندان می کند. شاید اینجا لازم باشد بار دیگر و با تاکیدی بیشتر بر این نکته پای فشاریم که هیچ گونه سیستم مبتنی بر انفراد از جهان ( جزیره ای شدن ) و یا مبتنی بر تلاش برای جلوگیری با زور و با فشار بر مصرف کنندگان این اطلاعات ( این نشانه ها) نه تنها در این مورد موفق نیست بلکه قدرت نفوذ نشانه ها را دو چندان می کند، سیستم هایی که تلاش کرده اند با جنگ تبلیغاتی مستقیم و به اصطلاح نشانه شناسانه به جنگ با نشانه های امریکایی بروند دیر یا زود در دام ها و تله های این نشانه شناسی پیشرفته افتاده اند ( مورد استفاده از به اصطلاح فیلم های ضد امریکایی که خود تهیه کنندگان امریکایی می سازند ، و یا نمونه بازسازی محصولات فرهنگی امریکا در قالب های محلی، مشتی نمونه خروار است که این امر را نشان می دهد.) تنها راه مقابله فراهم آوردن زمینه هایی است که بتواند یک فرهنگ محلی را به بالاترین حد از خلاقیت برساند و این زمینه ها در همه جا و از جمله در کشور ما شناخته شده هستند: افزایش حدود آزادی های مدنی و دموکراتیک، افزایش تحمل جامعه برای پذیرش تحمل افکار مختلف و متفاوت، بالا بردن ظرفیت جامعه در تولید فکری، فرهنگی و هنری، افزایش هر چه بیشتر و تضمین تداوم و پایدار بودن نه تنها آزادی بیان در همه اشکال آن بلکه آزادی های مدنی به مثابه ضمانتی بر آن آزادی. تنها در چنین موقعیت هایی است که با رشد فرهنگ های محلی، نوعی مصونیت درونی و پایدار در برابر فرهنگ امریکایی به وجود آمده و شاید بتوانیم امید داشته باشیم که نشانه های امریکایی ما را در مسیری به زیان منافع کوتاه و دراز مدت مان هدایت نکنند.
ناصر فکوهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: