خبر تلخ و دردناک بود. سارا دختر 11 سالهای که اکنون باید صدای خندههایش از میان جمع همکلاسیهایش شنیده میشد، به دست پدری معتاد برای همیشه نقاب در خاک کشیده و دوستانش روی نیمکت مدرسه تنها با دستهگلی که تصویر سارا روی آن نقش بسته و به دوستانش لبخند میزند، از خاطرات با او بودن میگویند.
کد خبر: ۲۱۶۵۵۱
اگر خوب گوش فرا دهید، سارا با همه کوچکی خود از آرزوهایش میگوید: سلام بابا! اگر چه جسم نحیفم در آتش خشم تو شلعهور شد، اما دلم برایت تنگ شده است.
بابا! غروب دوشنبه سیاه را به یاد میآوری؛ شاید هم نه چون حالت خوب نبود و من از چشمانت میترسیدم. من میخواستم از نمره 20 دیکته برایت بگویم اما تو چیزی نمیشنیدی. خیلی ترسیدم اما با خودم گفتم بابا منو دوست داره، وقتی تمام بدنم در شعلههای آتش که نمیدانم به قصد انتقام از چه کسی بود سوخت، آرزوهایم مبدل به کابوس شد. در آن حال صدای مامان را میشنیدم که برای نجات من ضجه میزد و تو فاتحانه میخندیدی. بعد هم مامان خود را به آتش زد، ببین دستهایش هنوز سوخته و گریه میکند، اما گریه او به خاطر سوختگی نیست، به خاطر من است.
خانم معلم همیشه میگفت بچهها اعتیاد بد است. وقتی از مامان شنیدم اعتیاد پیدا کردهای یواشکی گریه کردم و وقتی خاله از من سوال کرد چرا گریه میکنی به دروغ گفتم چشمم درد میکند. بابا حالا فهمیدهام اعتیاد بچهها را هم به آتش میکشد. نمیدانم هنوز در توهم و خیال هستی یا هوشیار شدهای، اما به خاطر من و عروسک سوختهام که به فاصله یکمتری از من او هم در آتش سوخته بود، دیگر به سراغ اعتیاد نرو! باور کن سارا هنوز تو را دوست دارد.