درباره «تیغ زن» ساخته علیرضا داوودنژاد

بچه‌ها بیایید یه‌ فیلم‌ بسازیم‌

بی‌گمان اولین ویژگی یک فیلم موفق این است که بتواند داستانش را خوب و گویا تعریف کند. این انتظار ممکن است در مورد دسته‌ای از فیلم‌ها که ادعای تجربی بودن، نو بودن و آوانگارد بودن دارند، خیلی محلی از اعراب نداشته باشد ولی در مورد فیلمی مثل «تیغ زن» و فیلمسازی مثل داوودنژاد خیلی بی‌جا و دور از انتظار نیست.
کد خبر: ۱۹۵۸۵۷
با این حال این فیلم همین انتظار کوچک و طبیعی را رفع نمی‌کند و همین است که شما را برای تعریف‌کردن داستان به مشکل می‌اندازد.

می‌گویم «فیلم داوودنژاد» ، چون او از فیلمسازانی است که به استناد پرونده کاری‌اش باید او را از حرفه‌ای‌های این عرصه به حساب آورد. او چه با فیلم‌های خودش ، چه در فیلمنامه‌هایی که قبل و بعد انقلاب برای دیگران نوشته ، چه با اظهارنظرهای گاه و بی‌گاهش و چه با نامه‌های ناصحانه و تاریخی‌اش، نشان داده که دوست دارد به عنوان یکی از تئوری‌پردازان و صاحب‌نظران سینمای بدنه شناخته بشود. همین که خودش تهیه‌کنندگی فیلم‌هایش را برعهده می‌گیرد هم دلیل خوبی است.

شاید بشود نویسندگی و حتی بازیگردانی فیلمی مثل «دختری در قفس» را به اقتضای منطق حرفه‌ای بودن و ملزوماتش پذیرفت. به هرحال زندگی خرج دارد و هنرمند هم بعضی وقت‌ها مجبور است برای گذران زندگی‌اش کاری را انجام بدهد که دوست ندارد. ولی واقعا ساخت فیلمی مثل «تیغ زن» با چه ملاک و معیاری توجیه‌پذیر است؟

روالی که داوودنژاد در چند فیلم آخرش در پیش گرفته، نموداری نزولی را طی می‌کند. با طعنه و کنایه می‌شود گفت او سبک خودش را برای فیلم ساختن پیدا کرده؛ روشی سهل و ممتنع که چون در یکی دو فیلم جواب داد، دیگر حاضر نیست دست از سرش بردارد. مواد و مصالح لازم برای این کار هم کاملا معلوم است.

یک عدد رضا داوودنژاد که به کاربردن لفظ «میزان کافی» در موردش نقض غرض است. یک عدد رضا عطاران در نقش یک آدم خل‌مشنگ که همان کارهایی را که در سریال‌های خودش می‌کند، با نظارت کارگردان این جا هم تکرار کند. 

متاسفانه او و چند بازیگر دیگر، کشف جدید کارگردانان سینمایی ما به حساب می‌آید. یک عدد علی صادقی ایضا با همان توضیحی که برای رضا عطاران گفتم. حداقل یک زن که به هر حال باید بهانه‌ای برای محوریتش در قصه پیدا بشود.

جاده‌های شمال هم که محال است یادمان برود. در مرحله بعدی دست آنها را باز می‌گذاریم تا هر چی دلشان می‌خواهد بگویند. بعد آن را به صورت دیالوگ روتوش کنیم تا به امید خدا سکانس شکل بگیرد. بعد همه این‌ها را به هم می‌زنیم تا بشود یک فیلم تین ایجری جاده‌ای.

در فیلمی که این جوری ساخته‌شده خیلی جالب نیست که بپرسیم این آدم‌های بی‌زمان و بی‌مکان که با لهجه تهرانی حرف می‌زنند، غیر از این که می‌شود آن جا تصویرهای کارت پستالی و چشم‌نوازتری گرفت، حالا توی شمال چه می‌کنند؟ چه اتفاقی عطا و نازنین را از هم دور کرده و چی باعث‌شده حالا دوباره این جا به تور هم بخورند؟ یا این نزدیکی قرار است چه طور در خدمت داستان اصلی باشد؟ نیما کیست و چطوری عاشق نازنین (یا طلعت) شده و حالا چرا حساس شده و دارد تعقیبش می‌کند؟ دوستش مجید چه کاره است و چه طور تا حالا رفیق صمیمی‌اش را نشناخته؟ از این جفاکاری چی عاید نازنین می‌شود؟ اصلا فیلم می‌خواهد داستان کی را تعریف کند؟ مرد فشن کار که مثل یک بیمار روانی و مالیخولیایی دیگران را به جان هم می‌اندازد و ازشان فیلم می‌گیرد یا نازنین جفاکار که حالا معلوم نیست چرا با نیما به هم زده یا عطای خل‌مشنگ که عشق نوجوانی‌اش را فراموش کرده و حالا فقط عاشق ماشین است و حتی شعرهای دیوان عراقی را هم با همین نگاه تفسیر می‌کند؟ شناسنامه این آدم‌ها چیست و هر کدام از ویژگی‌هایشان قرار است چه کاربردی در داستان داشته باشد؟ و... .

اینها حفره‌های خالی داستان اصلی فیلم است که متاسفانه تا آخر کار پر که نمی‌شوند هیچ، بزرگ‌تر می‌شوند و تعدادشان هم بیشتر می‌شود. در صورتی که زوم کردن فیلمنامه روی هر کدام از آنها لااقل می‌توانست کاری کند که حاصل کار اینقدر آشفته و درهم جلوه نکند.

تیتراژ فیلم پلان‌هایی است از غذاهای مختلف و زنی که در حال آرایش است؛ ترکیبی که ناخودآگاه فضای ولنگارانه و الکی خوشانه «هوو» را یادمان می‌آورد و حتی حدس‌هایی می‌زنیم که این بار قرار است دوز اروتیسم فیلم بالاتر رفته باشد. ولی کل کار جایی برای هیچ تاویل دیگری هم باقی نمی‌گذارد.

گریه نازنین وقتی عطا را می‌بیند حکایت از یک عشق قدیمی و ریشه‌ دار دارد و می‌توانیم منتظر یک درام روان‌شناسانه باشیم.
وقتی سگش را به سمت او ول می‌کند، می‌توانیم منتظر یک انتقام جدی از جانب این عاشق وامانده باشیم که حالا طرفش را بعد سال‌ها پیدا کرده که البته رندتر یا خل‌تر از اینهاست که حتی او را بجا بیاورد. هرچند که آخر کار وقتی نازنین را با اسم صدا می‌کند، هر چی را که رشته بوده پنبه می‌کند.

رضا عطاران با همین شخصیت آدم خل مشنگ و با همین اسم عطا در «هوو» هم نقش اول داشت. غیر از «قرنطینه» که من ندیده‌ام، این فیلم و فیلم‌های دیگری که بعد از آن او در آنها بازی کرده و تا حالا اکران شده، همه تحت تاثیر پرسونایی بوده که در سریال‌های خودش دیده‌ایم و قرار است ماه رمضان دوباره یکی دیگرش را هم ببینیم.

او و جواد رضویان، فتحعلی اویسی، علی صادقی و خیلی‌های دیگر، از بازیگران تلویزیونی هستند که در این سال‌ها خیلی راحت روش و استیل بازیشان را به سینما هم تحمیل کرده‌اند. سر خوبی یا بدی بازی هیچ کدامشان حرفی نیست یا لااقل روی خلاقیت عطاران و جذابیت بازی‌اش حرفی ندارم حتی ورود بازیگران تلویزیونی به سینما هم به خودی خودش هیچ اشکالی ندارد و می‌تواند بده‌بستان خیلی سازنده‌ای بین این دو مدیوم باشد.
صحبت اصلی این جاست که چرا باید فضای سینمای ما آنقدر خشک و خالی و برهوت باشد که «شخصیت»هاش را از تلویزیون وام بگیرد و آنها را بدون هیچ خلاقیتی در نقش‌هایی به کار بگیرد که قبلا امتحانشان را در آنها پس داده‌اند و مخاطب هم به آنها واکنش مثبت نشان داده؟ آیا جز این است که فیلمساز و بقیه تولیدکنندگان این فیلم‌ها، فقط و فقط با تکیه و پشتوانه آشنایی مخاطب با این بازیگران و ارتباط راحتی که با آنها ارتباط برقرار می‌کند، جلو می‌روند؟

باز هم این اتفاق درباره فیلم‌هایی مثل «کلاهی برای باران»، «شاخه گلی برای عروس» و «شارلاتان» خیلی دور از ذهن نیست. ولی وقتی فیلمسازانی مثل محمدحسین لطیفی در «توفیق اجباری» و همین جناب داوودنژاد، بعد از این همه سال با تکیه بر بداهه‌پردازی تلویزیونی بازیگرانشان فیلم می‌سازند، معلوم می‌شود که زرت سینما خیلی بیش از آن چیزی که به نظر می‌آید قمصور شده است.

جابر تواضعی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها