درس فداکاری معلم مدرسه میناب

در بیستمین روز ماه آخر تابستان سال ۱۳۷۰ در روستای گارمون بشاگرد به‌دنیا آمد؛ روزی که قیچک‌ها در کوی و گذرها می‌نواختند. مادرش زینب شب قبل تولد، تا دم مسجد آبادی رفت. رسم شب آخر ماه صفر را بجا آورد. هفت بار در مسجد را کوبید و همراه زن‌ها گفت: شادی فراوان، آسمان پرباران، الهی آمین.
در بیستمین روز ماه آخر تابستان سال ۱۳۷۰ در روستای گارمون بشاگرد به‌دنیا آمد؛ روزی که قیچک‌ها در کوی و گذرها می‌نواختند. مادرش زینب شب قبل تولد، تا دم مسجد آبادی رفت. رسم شب آخر ماه صفر را بجا آورد. هفت بار در مسجد را کوبید و همراه زن‌ها گفت: شادی فراوان، آسمان پرباران، الهی آمین.
کد خبر: ۱۵۵۰۷۶۳
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
پنجره‌ای رو به دشت و دامنه‌ 
با زن‌های آبادی دیده‌بوسي کرد و رسیدن ماه نو را تبریک گفت و برگشت سمت خانه. نرسیده به کوچه، دست به دیوار سنگچین و خشک گرفت. درد درجانش زبانه کشید. ۹ماه آبستنی داشت به آخر می‌رسید. زینب بانوی خانه‌ آقا محمد، شوهرش را فرستاد دنبال ماماچه آبادی. منقل دود اسفند در خانه چرخانده شد و سیاهی اسفند روی پیشانی زن زائو رد انداخت. پنجره خانه رو به دشت و دامنه‌های آبادی باز شد که پهلوان و نوازنده دست برد به ساز کمانچه. صدای کمانچه روز اول ماه ربیع همراه صدای صلوات بر محمد و آل‌ محمد و گریه نوزاد درهم آمیخت. پنجره قامت طره‌های طلایی نور خورشید را به آغوش کشید. اذان و اقامه و «اشهد ان علي ولی‌الله» زیر گوش نوزاد زمزمه شد. «فاطمه» دختری جنوبی با چشم‌های مشکی شرقی به زندگی زمینی سلام گفت. 
   
سرزمین نخل، باد و خرما 
نسیم پاورچین پاورچین در دامنه‌های پر از آهو، بز کوهی و بوته‌های آویشن سرک می‌کشید. انگار طبیعت نغمه ملایمی را روز تولد فاطمه سر داده بود. تپه ماهور‌های بشاگرد محل گردش زنبورهاست. زنبورهای عسل لای بته‌های آویشن، زیر تخت‌سنگ‌ها کندو می‌سازند و عسل می‌گذارند. سرزمین عسل طبیعی ایران «بشاگرد» است. 
آقا محمد صبح به صبح بساط فروشندگی و دستفروشی‌‌اش را در جای جای شهر می‌تاباند. نان حلال را سر سفره خانه و خانواده می‌برد. 
فاطمه تازه تاتی‌تاتی راه می‌رفت که خانواده تصمیم گرفت از روستا راهی میناب سرزمین نخل، باد و خرما شود؛ شهری نزدیک دریا و بندر که چرخ کاسبی را بهتر می‌چرخاند. فاطمه همراه لالایی مادر، بازی با خواهر و شیطنت برادرها بزرگ شد. 
   
مربی ورزش 
کنار درس، کمک‌حال خانواده بود. دانشگاه رفتنش ختم شد به لیسانس تربیت بدنی و علوم ورزشی. آزمون کارت داوری بازهای محلی و هندبال را با موفقیت گذراند. مربی ورزش کودکانه شد. روزی که جعبه شیرینی را در خانه چرخاند، کلی کارت داوری و مربیگری داشت و شوق و ذوق از سر و رویش‌می‌بارید. 
   
پرِ چادر در هوای شلمچه 
فاطمه اهل و اهلی شهدا بود. روزی پایش را گذاشت در شلمچه و به سرزمین جنگ و جنون سلام داد. بالای تپه پرچم ایران زیر باد بی‌باک خوزستان قد برافراشته بود. صدایی جز نفس کشیدن خودش را نمی‌شنید. کنار رد پای رزمندگان و شهدا ایستاد. زیر لب زمزمه کرد: «شهدا عند ربهم یرزقونند».قامت بست به افق شهادت. باد شورید در صورتش. پرِ چادرش در هوای شلمچه حریف باد نمی‌شد. چادرش را مهار کرد. چشمانش را بست و از نزدیک‌ترین مکان تا کربلا سلام داد به امام شهیدان. سلام روی موج باد نشست و رفت. انگار فاطمه روی نقطه رهایی ایستاده بود.همراه سیل جمعیت پایین آمد. عهد کرداولین فرصت درموکب اربعین ثبت‌نام کند.خادم زائران شود.عمود به عمود را پیاده برود،تابه هوای دمکرده بین‌الحرمین برسد. آسمان پر از ابرهای بریده بریده کربلا را ببیند. نفس عمیقی کشید. چندبار سر برگرداند و انتهای آسمان سمت کربلا را نگاهید. 
   
نسیمی از سمت دریا 
فاطمه شب اول رمضان به مناجات سحر گوش داد. دعای سحر را زمزمه کرد. جمعه اول ماه رمضان رفت مدرسه برای کمک به معلم‌های دیگر. برای جشن روز یکشنبه مدرسه همه در حال تکاپو بودند. فاطمه قلم‌مو را برداشت و دیوار کلاس به کلاس مدرسه را لکه‌گیری کرد. نقاش روی دیوار حیاط مدرسه را وارسی کرد. روی گل سرخ، قلم‌موی قرمز کشید. برگ‌های سبز را زنده کرد. رنگ آبی آسمان را شبیه نیلوفر کرد. غروب داشت قدم به شهر میناب می‌گذاشت. نسیمی از سمت دریا وزیدن گرفت. فاطمه دست از کار کشید و برگشت خانه. خانه، شلوغ و پر از آدم بود. نشست سر سفره و فلافل تند و داغ را خورد. صدای آبجی، آبجی در خانه به راه بود. شب از نیمه گذشت. مهتاب می‌تافت و بادی از سمت دریا بر سر شهر میناب می‌وزید که دلشوره ساکنان دریا را برای زمینیان می‌آورد. فاطمه بی‌تاب و بی‌خواب، دعای سحر و خواند. سرش را روی بالشت گذاشت اما خواب به چشمانش راه پیدا نکرد. 

آبجی دعا کن! 
صبح روز ۹اسفند شمع‌ها را در سبد چید و کارهای خانه را سروسامان داد. تعجیل داشت برای رفتن به مدرسه. تارهای طلایی نور خورشید روی گل لاله دیوار مدرسه می‌تابید. ساعت از ۹ گذشت. فاطمه بچه‌های کلاس را برده بود برای ورزش در حیاط. چند روزی بود به بچه‌ها آموزش بازی هفت‌سنگ می‌داد. دخترها بازیگوشی می‌کردند. خبری گوش به گوش چرخید. صفحه گوشی فاطمه خبری را منتشر کرد: حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به تهران. فاطمه بی‌تاب و پر از استرس آب تلخ دهانش را قورت داد. شماره آبجی روی صفحه گوشی افتاد: «آبجی دعا کن بیت رهبری چیزی نشده باشه!»   دلشوره در صدایش جاری بود. کلمات سنگین و کشدار از دهانش بیرون آمد. انگار کلمه بعدی وجود ندارد. چند کلمه کوتاه با مادرش حرف زد. صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید. 

صدای شغب‌ناک موشک 
فاطمه از کنار گل لاله گذشت که صدایی مهیب لهیب کشید روی سقف مدرسه. شعله آتش ستون شد به آسمان و سقف مدرسه هوار شد. صدای دویدن و جیغ کشیدن پی ‌در پی در هم پیچید. موشک به قرنیز ساختمان مدرسه اصابت کرد. بارانی از شیشه و گچ باریدن گرفت. فاطمه دوید و دختربچه‌ای هراسان را به آغوش گرفت. کنار ستون مدرسه پناه گرفت. صدای شغب‌ناک موشک بعدی بلند شد. معلمی بی‌جان کنار ستون دراز به دراز چشمانش را بسته و به شهادت لبیک گفته بود. هوا برای نفس کشیدن در میناب نبود. بادی نمی‌وزید که دود و آه را پراکنده کند. خبر درشهر نه، روی سر ایران هوار شد. معلم و دانش‌آموزان میناب در مدرسه شجره طيبه جاودانه شدند. فاطمه آخرین نفس‌هایش را در هوای «شجره طیبه» کشیده بود. 

دنیای شمع‌ها 
فاطمه خانم معلم مدرسه شد. از کنار نخل‌های منظم که دو سوی بلوار رسالت به خط و خبردار ایستاده بودند گذشت و رسید به تابلوی مدرسه شجره طيبه. تابلو چهارمیخ به دیوار چسبیده بود. فکر کرد مبادا این تابلو از دیوار جدا شود. ماندن کنار دختربچه‌ها هر روز ذوق معلم شدنش را بیشتر می‌کرد.عصر که از کار فراغت می‌جست، بساط شمع‌سازی را پهن می‌کرد. پارافين جامد و مات را روی بخار آب ذوب می‌کرد. قالب گل رز، لاله، و نیلوفر (لوتوس) را چرب می‌کرد. فتیله وسط قالب می‌چسباند. با حوصله ذره‌ذره پارافين مایع را در قالب می‌ریخت. آخر شب از هر نوع شمعی برای سفره هفت‌سین و تولد آماده بود برای فروش. کمک‌خرج خانواده شلوغ و پررفت و آمد بود. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها