عاشقی در روزگار سیاست

کارخانه چیت سازی تهران فاصله چندانی با ترمینال جنوب ندارد و به خاطر توقفهای کوتاه و گاه گاهی اتوبوس های بین شهری برای پیاده کردن مسافران ، کم و بیش می دانم کجاست.
کد خبر: ۱۲۴۶۸۴

این یعنی لزومی ندارد روابط عمومی محترم سریال ، درست مثل مواقع خبر دادن و عکس دادن برای دادن آدرس لوکیشن ، خیلی به وجود مبارک فشار بیاورند. از پل عابر پیاده که می آیم پایین ، فکر می کنم توی آن شلوغی و سروصدای کارخانه چطور می شود دکور زد و تصویر گرفت؛ دم در که سین جیمم نمی کنند ، شک می کنم. می فهمم کارخانه تعطیل شده و رفته پی کارش. از این و آن می پرسم چه بر سر کارخانه و کارگرهای بیچاره اش آمده و حالا چه جوری نان می خورند؛ هیچ کس چیزی نمی داند. فقط مجید جوانمرد اشاره می کند که گویا واردات پارچه های خارجی و چینی ، کارخانه را ورشکست کرده و البته بعد بلافاصله اضافه می کند اگر این اتفاق نیفتاده بود ، او و گروهش همچین لوکشینی نداشتند و نمی توانستند با توجه به ضیق وقت ، بیشتر صحنه های داخلی را آنجا دکور بزنند. توی آهنگ این جمله اش ، یک جور شادی بی غرض هست. در حد خوشحالی یک کارگردان از جور بودن یکی از عوامل پیشرفت کار برای بموقع رساندن سریال مناسبتی اش به پخش و نه بیشتر.

گروه تصویربرداری فاصله زیادی با در کارخانه ندارند. وقتی کسی نمی آید جلو بپرسد خرت به چند ، چشم می گردانم که میان عوامل چهره آشنایی پیدا کنم. فقط مجید جوانمرد را می شناسم که پشت دکور دکه قهوه خانه با مونیتور صحنه را رصد می کند. روبه روی قهوه خانه ، دکور یک داروخانه است و بغلش دکور یک پارچه و لباس فروشی. با رضا ابوفاضلی هم خیلی زود همدیگر را به جا می آوریم. هدایتم می کند به همان اتاقک بغل داروخانه که برایش دکور پارچه فروشی زده اند و به چای مهمانم می کند. با این که هوا سرد نیست ، خیلی می چسبد. می پرسد با کی هماهنگ کرده ام. می گویم که قرار بوده جعفر گودرزی با مدیر تولید کار یعنی حسن نجم هماهنگ کند. می خندد و می گوید که امروز همه بازیگران اصلی کار هم سر صحنه حاضر نیستند. خیلی وقت ها فکر می کنم شاید ما از حضرات روابط عمومی انتظار بی جایی داریم. شاید هم تعریف کار آنها عوض شده و من بی خبرم.
حالا که پلان کیانوش گرامی تمام شده ، قدم می زنیم و گپ می زنیم. نقش حسن کبابی را دارد که 10 روز بیشتر کار ندارد و تا امروز هم چهار ، پنج روزش تمام شده. همه فکر می کنند این حسن آقای کبابی که دکه اش را دقیقا روبه روی داروخانه علم کرده ، زاغ سیاه آدمهایی را که به آنجا رفت و آمد می کنند ، چوب می زند و آدم فروش است. ولی بعد معلوم می شود ماجرا چیز دیگری است.
گرامی سالهاست در سینما مدیر تولید است و نقشهای کوتاه هم بازی می کند. خودش دومی را بیشتر دوست دارد ؛ چون هم بهتر دیده می شود و هم نانش بهتر است. هنوز متعجب است که همه کارهایش در این سالها به اندازه سکانس خواندنش در پایان کافه ستاره دیده نشده: «هم خوبه ، هم بد. حتی ممکنه بهت بربخوره. خیلی ها می گن چرا نقش کوتاه بازی می کنی ، ولی به نظرم همین ها کلی تجربه س.»
داستان آن کار را هم این جوری تعریف می کند: «اون جا مدیر تولید بودم. یکی از روزهای آخر، داشتم همین ترانه «لوطی غم هات چیه؛ بگو دردات چیه؛...» رو واسه خودم زمزمه می کردم که سامان مقدم خوشش اومد. امیر توسلی ریتمش را عوض کرد و یک ساعته تو خونه اش خوندم و ضبط شد. حالا می گه بیا چند تا دیگه از این بخون ، مردم خوششون می آد.»
این البته اولین تجربه های او نبوده: «اون سالها که با زنده یاد فریدون فروغی و سیاوش قمیشی می نشستیم ، یه نوارم ضبط کردیم که بیرون نیومد. من غزل می خوندم ، اون بنده خداها نمی تونستند با گیتار و پیانو بزنند. به شوخی می گفتم اگه با من برین ، جایزه دارین»! یه مدتی هم تو زورخونه ضرب می گرفتم و مرشدی می کردم.
امسال پرونده عریض و طویل حضورش در چند فیلم و چند سریال ، بیشتر از هر چیزی ثابت می کند که گرامی کار جلو دوربین را به پشت دوربین ترجیح می دهد. آن هم بدون این که نگران تداخل آنها باهم باشد: «با برنامه ریزها رفیقیم ، مشکلی پیش نیاد.»
در موردکار در این سریال هم می گوید: «تا حالا با جوانمرد کار نکرده بودم . آدم راحتیه.» حرفش چند دقیقه بعد سر ناهار ثابت می شود ، وقتی که او از سیر تا پیاز خانه سازی اش را با آب و تاب تعریف می کند و جوانمرد باحوصله بهش گوش می کند. قرار می شود سی دی ترانه کافه ستاره را برایم بفرستد.

شعار دادن ممنوع

با مجید جوانمرد کارگردان «تا صبح» ، بعد همان ناهار گپ می زنم: «مهر یا آبان که احمد میرعلایی تهیه کننده تماس گرفت . خلاصه قصه رو که خوندم ، خوشم اومد. رک و راست بهم گفت سریال مناسبتیه و منم خودم رو آماده کردم واسه یه کار عجله ای و پر از شعارها و حرفهای قلمبه سلمبه ، ولی وقتی فیلمنامه رو خوندم ، دیدم چیزی که قصه رو پیش می بره روابط آدمها و تقابل جذاب اونا در یه بستر سیاسی یه ، اما بدون شعار. روبه رویی واقع گرایانه متن با مسائل مختلف باعث شد کار رو شروع کنم. حالا هم تمام تلاشمون رو می کنیم که رسوندن کار به پخش تاثیری در کیفیت کارمون نذاره.»
یکی از دلایل اطمینان جوانمرد به رسیدن این کار به پخش ، این است که کار در حقیقت 2 تا کارگردان دارد و محمد باشه آهنگر به عنوان کارگردان کمکی ، بخشی از صحنه ها را با نظارت و سرپرستی او کارگردانی می کند.

مستانه در مسیر انقلابیون


امروز که من آمده ام سر صحنه ، هنوز اسم سریال «مستانه» است و هنوز مانده تا در فاصله یک عصر ، دوبار اسم عوض کند. اولش بود «یک نفس تا صبح» و بعد «تا صبح». حالا تا فاصله چاپ این گزارش و پخش سریال ، شما آن را با چه اسمی ببینید ، خدا عالم است. ماجرای صحنه ای که دارند می گیرند ، از این قرار است که مستانه خانم با ماشین قدیمی سبزرنگش می آید جلوی دکه قهوه خانه روبه روی داروخانه. از ماشین پیاده می شود و از قهوه چی چیزی می پرسد و می رود سمت داروخانه. نقش اصلی طرح نام اولیه سریال از او گرفته شده بود ، همین مستانه است که نقشش را عسل بدیعی بازی می کند. قهوه چی هم کیانوش گرامی است که حتما با سکانس پایانی فیلم کافه ستاره به جایش می آورید. بازیگر دیگر صحنه که فعلا بازی ندارد ، حمید ابراهیمی است و گذشته از توفیر گریمش با نقش حمید سریال صاحبدلان ، این کار تازه دومین تجربه تصویری اوست و بنابراین مطمئنا شما هم به من حق می دهید که در نگاه اول ، به جایش نیاورم.
شاید جالب باشد که بدانید پای ابراهیمی با فیلم سینمایی «ای ایران» به این وادی باز شده است. آن سالها او با پدر و مادرش ساکن ماسوله بوده و خیلی اتفاقی به عنوان یکی از بچه های مدرسه جلوی دوربین ناصر تقوایی حاضر شده است. حالا اگر زمانی فرصتی دست داد و ای ایران را دیدید، ببینید می توانید چهره او را میان بچه ها تشخیص بدهید یا نه.

ابراهیمی پس از آمدن به تهران ، تئاتر را ادمه می دهد تا محمدحسین لطیفی او را سر فیلم نود دقیقه ای پیامبر به کارگردانی حسن هدایت در نقش ابوسعید انصاری ببیند و شماره اش را بگیرد و برای صاحبدلان ازش دعوت کند. «تا صبح» حدود 20 روزی بعد صاحبدلان بهش پیشنهاد شده. اینجا نقش یک پزشک جوان را بازی می کند که رئیس یک گروه سیاسی مذهبی است در سالهای 54 و 55. همسرش زهرا با بازی مارال فرجاد هم در کار سیاسی و البته گرداندن داروخانه شان با او همراه است. آنها سعی می کنند به آدمهای دیگری که در مسیر فیلمنامه به مشکل برمی خورند ، کمک کنند و مستانه یکی از آنهاست که سعی می کنند با جذبش هم کمکش کنند و هم از او استفاده انسانی و درستی ببرند. این یعنی درست 180 درجه برخلاف نقش منفی اش در صاحبدلان: «این برام مهم نیس. بازیگر باید بتونه هر نقشی رو بازی کنه. شاید اگه بعد اون کار ، 10 تا نقش منفی هم پیشنهاد می شد ، قبول می کردم. محمود با این که منفی بود ، مردم دوستش داشتند. چیزهایی توی شخصیتش گذاشته بودم که از حالت منفی دراومده بود و تماشاگر می فهمید اون قربونی شده. خلاصه این که هر نقشی جایگاه خودش رو داره.»
ابراهیمی درباره تفاوت های فیلمنامه و کارگردانی این دو سریال هم این طور می گوید: «عباس نعمتی ، فیلمنامه نویس این کار، خیلی جوونه و هنوز خیلی می تونه تجربه کسب کند. هر کارگردانی هم یک جور کار می کنه و من باید خودم رو هماهنگ کنم. اصل هنر سلیقه است. منم پیشنهادهای خودم رو می دم. ولی به هر حال هردوشون راه رو باز می ذارن»

الان هم گروه باشه آهنگر برای گرفتن بعضی از صحنه ها به جزیره قشم رفته اند: «وقتی برای کل کار و نظارت بر فیلمنامه قرارداد بستم ، قرار شد برای غلبه بر مشکل وقت ، گروهی رو تشکیل بدیم که صحنه های حاشیه ای رو بگیرن و حدود 300 دقیقه از 1000 دقیقه رو به ما کمک کنند. گذشته از مواردی مثل انتخاب بازیگرها و لوکیشن و هماهنگی با مونتور ، حتی در مورد نحوه دکوپاژ و کارگردانی هم با آقای باشه آهنگر به توافق رسیدیم.»
جوانمرد درباره نحوه تعاملش با عباس نعمتی برای نگارش فیلمنامه می گوید: «خیلی جاها فیلمنامه ها به صورت رمان نوشته شده و نویسنده خیلی به تصویری شدنش فکر نکرده. این وظیفه کارگردانه که فیلمنامه رو تصویرسازی و پلان بندی کنه تا بتونه قصه رو نمایشی کنه. برای همین ممکنه یه سکانس 10 خطی در ذهن کارگردان یه پلان 30 ثانیه ای باشه یا بعکس.»
منظور جوانمرد را وقتی می فهمم که موقع ورق زدن فیلمنامه می بینم سکانس توقف مستانه جلو دکه حسن کبابی و رفتنش به سمت داروخانه ، یک خط بیشتر نیست.
انتخاب بازیگر سریال هم به عهده جوانمرد بوده و او براساس شخصیت های فیلمنامه و فضایی که می طلبیده ، تلاش کرده کسانی را انتخاب کند که به نقشهایشان بخورند: «مثلا تیمسار یه ارتشی پنجاه و هفت هشت ساله است که چهره مجید مظفری بهش می خوره و خوشبختانه هم برای این نقش انتخاب شد. برای مستانه که شخصیت محوری قصه است چند تا نامزد مختلف داشتیم ، ولی دست آخر به عسل بدیعی رسیدیم.»
جوانمرد به دلایل انتخاب چند تا از بازیگران دیگرش هم اشاره مختصری می کند و باز نمی تواند خوشحالی اش را از پیدا کردن این کارخانه متروکه پنهان کند. چون ساختمان ها و سوراخ سمبه های اینجا ، فضا را برای اصغر نژادایمانی طراح صحنه و لباس کار فراهم کرده تا با زدن دکور ، خیلی از لوکیشن ها را برای آنها فراهم کند و با کنار هم بودن بیشتر آنها، سرعت کار را بیشتر کند.
جوانمرد خودش را کارگردان سینمایی می داند که به خاطر چیزی که ازش با عنوان «موج جدیدی از تفکر ارشاد و تهیه کننده ها» یاد می کند و آن را خلاف تفکر و روش کاری خودش می داند ، برای امرار معاش به سمت تلویزیون آمده. اما در تلویزیون هم وقتی کاری را قبول می کند که جذابیت های سینمایی داشته باشد و بتواند خودش را نشان بدهد. او در تلویزیون علاوه بر 2 سریال جدید «خانه شش در» و «دل خوش سیری چند؛» که برای سیمای مرکز اصفهان کارگردانی کرده ، 2 سریال «هنگامه» و «شب چراغ» را هم کار کرده که از این آخری که چند سال پیش به صورت مشترک با امیر قویدل و جمال شورجه برای سیما فیلم کار کرد و در اواخرش ناتمام ماند ، خاطره خوبی ندارد.
از ناهار که برمی گردیم سر لوکیشن ، از ابوفاضلی می پرسم آیا فاصله کم محل تصویربرداری تا خیابان باعث نمی شود سروصداهای مختلف روی صدا تاثیر منفی بگذارد؛ هنوز زبان باز نکرده که کریم کاشانی مثل غول چراغ جادو جلومان ظاهر می شود. از حساسیتش نسبت به این سوال ، معلوم است که چکاره است. می گویم که حدس می زنم ، نرم افزاری هست که صداهای اضافی و مزاحم را حذف می کند. می گوید: «نه ، هنوز همچین برنامه ای نداریم. البته بعضی جاها می شه یک کارهایی کرد. ولی خیلی جاها هم ممکنه روی صدای اصلی و دلخواهمون و حتی دیالوگ ها تاثیر بد و منفی بذاره.

تفاوت من با فالاچی

بالاخره همیشه این وضعیت هست و ما باید با وسایلی که داریم ، کاری کنیم که نسبت سیگنال (صدای مطلوب) به نویز (صدای نامطلوب) بالا باشه. هر چی این نسبت بالاتر باشه ، کیفیت هم می ره بالاتر.»
کاشانی برایم از دکوپاژ صوتی می گوید و تفاوت های طراحی صدا در سینما با تلویزیون و تاکید می کند که باید با توجه به تجربه و تکنیک و آموخته ها شرایط مورد نیاز را فراهم کرد: «دلیلی نداره مدام به خاطر صداهای معمولی کات بدیم. اینا بخشی از زندگی هم هست که البته به کار اصلی و توازن کار لطمه ای نمی زنه.»
واکمن من ولی بی دلیل برای خودش گیر می کند و کات می دهد. شیر پاک خورده ای که موفق شده برای اولین بار پلیر مرا قرض بگیرد ، موفق شده برای آخرین بار دخلش را بیارود و حالا این واکمن هم سرناسازگاری دارد. خدا پدر موبایل را بیامرزد که کارم را راه می اندازد.
محمد کاسبی که از وقت ناهار آفیش شده ، گریم شده و آماده است تا یکی از سکانس هایی را که در داروخانه اتفاق می افتد، بازی کند. کت و شلوار تیره ، کراوات ، صورت شش تیغه و طراحی گریمش او را به شخصیت سرهنگ ساواک داستان که مدام با مباشرانش که نقش یکی از آنها را بهروز پیرونیان بازی می کند این ور و آن ور می رود و علاوه بر مسائل سیاسی ، دلش هم پیش مستانه گیر کرده ، نزدیک تر کرده است. اما اخلاقش با آخرین باری که او را دیده ام هیچ فرقی نکرده. اول ، همه کارهای خودش را زیرسوال می برد و بعد از همه جا و همه چیز می نالد و شکایت می کند. بعد هم مرا دور از جان با اوریانا فالاچی مقایسه می کند که سالی یک مصاحبه می کرده با فلان و بهمان کیفیت. نتیجه همه اینها یعنی این که مصاحبه نمی کند.


جابر تواضعی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها