به یاداومثل اشک ها ولبخندها

: می گفت : «ما بودیم و این ساختمان ها نبود. رادیو فقط همین میدان ارگ بود. بعد هم شبکه ها زیاد شدند. ساختمان ها ساخته شدند. پنجاه و یک سال پیش ، از این همه امکانات خبری نبود.
کد خبر: ۱۱۹۲۵۱

حالا هر وقت می روم جام جم ، جوانی که آنجاست سرش را پایین می اندازد و می گوید : ببخشید آقای .... شما آفیش نیستید و من فقط لبخند می زنم ، چون رادیو خانه من است . حالا می شود نشست و ساعتها، شاید هم سالها از خاطرات آن روزها گفت به همین سادگی. یک سال از گذشتنش ، گذشت. بیاییم مثل اعلامیه های سال و ماه و هفتم و چهلم حرف نزنیم ، چون نمی شود وقت یادکردن از او غمگین بود. این را چهره دوستانش نشان می دهد که در اوج گریستن به یاد خاطره ای از او گاه خنده هایشان قطع نمی شود.

انگار همین دیروز بود که صبح دوشنبه ها منوچهر نوذری به رادیو در میدان ارگ می آمد. تقریبا هر هفته زودتر از بقیه همکارانش می رسید. برای این که «پنجشنبه شنیدنی» را در استودیو 14 ضبط کنند. تا آمدن دیگران در محوطه سبز و گاهی هم برفی ارگ می ایستاد و تو حق نداشتی سر در گریبان یا غمزده از کنار او رد شوی ، چون برنمی تابید برای نشاندن خنده بر لبهای مردم تاوان زیاد داده بود. این را هم خودش می گفت.
هفت تایی آماده اند
حالا قرار است بچه های شبکه جوان 2 ساعت از بعدازظهر جمعه خود را به یاد او بگذرانند. حوالی غروب پنجشنبه مقابل جام جم تجمعی از طرفداران برنامه «هفت شنبه» است که می خواهند مهمان یاد هست نوذری باشند. در استودیو شماره یک ساختمان شهدای رادیو به دیدار منوچهر نوذری می رویم.
برای صدایی که می ماند
اصلا اینجا خبری از یک مراسم یادبود یا سالگرد نیست. نه دور گلها روبان سیاه بسته اند و نه کسی مشکی پوشیده است. حتی اعلامیه و عکسی هم از او نیست. چرا باشد؛ مگر نه این که به قول دوستانش او هم اکنون همین جاست. فریبرز گلبن ، ابوالقاسم صادقی ، افشین حسین خانی در اتاق فرمان ایستاده اند و فرزاد حسنی هم قرار است در جایگاه مجری بنشیند. حکایت این چند نفر هم شنیدنی است. صادقی و گلبن ، همدوره و همکار نوذری بودند و فرزاد حسنی و حسین خانی هم شاگردی او را کرده اند. دست کم بچه های رادیو خوب به خاطر دارند که این اواخر همه جا فرزاد حسنی کنار منوچهر نوذری بود.
او برای این که بیاموزد یا حق شاگردی را ادا کند ، اما نوذری هم می گفت : «من چیزی به تو یاد ندادم. بدجنس از روی دست من تقلب کردی!» حالا این چند نفر به میل خود و حمایت مدیرشان خواسته اند از یک دوست و یک استاد یاد کنند. در قالب یک برنامه تولیدی که پنجشنبه ضبط شده و جمعه پخش می شود. شهرام گیل آبادی هم اسم این دور هم نشستن ساده را گذاشت «برای صدایی که می ماند.»
یاد یاران قدیم
حکایت آدمهایی که آمده اند هم شنیدنی است. برخی با محاسن سفید وارد می شوند که یا چهره شان کاملا آشناست یا شناسنامه ای به نام صدا دارند. خلاصه غیر از ایرج نوذری و 2 فرزندش دلناز و دلربا باقی یا دوست یا همکار او بوده اند به نام یگانه هستی به یاد او که همیشه این گونه آغاز می کرد، حسنی شروع می کند بعد هم نوذری برای شما شعر می خواند: «دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است.»
آخرین ترانه لالایی
پرویز ربیعی هم اینجا نشسته است. همان کسی که تیتراژ ماجراهای آقای ملون را می گفت منوچهر والی زاده بی اختیار اشک می ریزد. زهره شکوفنده چشمان متورم و قرمزش را میان دستمال پنهان کرده است.
علیرضا جاویدنیا و حسین عرفانی هم آمده اند و منوچهر اسماعیلی که از همه زودتر رسیده بود ، سر در گریبان است . دلناز خاطره ای از پدربزرگ تعریف می کند که روزی از او خواسته است برایش در ورقی خاطره بنویسد و پدربزرگ برای نوه کوچک دوست داشتنی اش نوشته است : «این پرسیدن خاطرات چیز به درد نخوری است ، چون زمان همیشه در گذر است. با تغییر زمان همه چیز تغییر می کند؛ مثلا چند سال بعد چیزهای جدید جای چیزهای قدیمی تر را می گیرند. به سن و سال تو که بودم سینما را دوست داشتم ولی حالا تو را دوست دارم. به سن و سال تو که بودم لباس نو و ماشین را دوست داشتم اما حالا تو را دوست دارم ... خلاصه حالا نوه هایم را از همه بیشتر دوست می دارم.»
اول و وسط و آخر طنازی
قرار بود همه مجلس به غم و ماتم رفتن نوذری سپری نشود. این حال و هوای غمین را فقط یک طنز زیبای قوی می تواند تغییر بدهد. پس نوبت را به آقای ملون بدهیم تا او که اول و وسط و آخر همه طنازها بود شما را بخنداند. یادم هست یک بار از زبان جامعه شناسی شنیدم که زمان در گذر است و روحیات افراد و جامعه هم تغییر می کند ؛ مثلا مساله ای که 4 سال پیش اسباب خنده شما می شد ممکن است حالا برایتان خیلی هم بی معنی جلوه کند ؛ اما این تئوری آقای جامعه شناس نمی تواند درباره تیپهای نوذری مثل دست دلباز یا ملون صادق باشد ، چون حالا با چشمهای گریان به زرگنده و ملون می خندد. بداهه گویی در طنازی ، ویژگی مختص منوچهر نوذری بود.
راز بزرگ مانایی
من یک ویژگی دارم آن هم این است که از همه شاگردان استاد کوچکترم. آقای منوچهر اسماعیلی یادتان هست پس از مراسم خاکسپاری استاد در خانه ایرج شما گفتید: «منوچهر خانه نو مبارک» و بغض فروخورده من در آن دم بیرون جهید؛ یادتان هست که از شما آن شب پرسیدم راز نفوذ و مانایی منوچهر نوذری در چیست و گفتید پاسخ این پرسش فرصت و زمان می خواهد.
حالا وقتش فرارسیده است. به دعوت فرزاد حسنی ، منوچهر اسماعیلی از نزدیکترین دوستان نوذری می رود پشت میکروفن که پاسخ او را بگوید: «او بدون دعوت قلبها را تسخیر کرد. در نبردهای سهمگین زندگی دستش میان گرههای مردم بود غمش را برای خود نگه می داشت و در ماتم دیگران شریک بود.

آنچه از او آموختم


حسین عرفانی هم در این مجلس است. او می گوید: قبل از هر حرفی می خواهم بگویم به هیچ عنوان نمی توانم بپذیرم او رفته است. یعنی برایم غیرقابل باور است . سال 1340 بود و من تازه به کار دوبله وارد شده بودم . در استودیو کاسپین. آن روزها ماشین داشتن افتخار بود. حتی سوار تاکسی شدن هم خاص طبقه ای از جامعه بود که مرفه تر بودند. مثلا می گفتند فلانی وضعش خیلی خوب است که تاکسی سوار می شود و باقی مردم اتوبوس سوار می شدند. خلاصه آقای منوچهر نوذری آن موقع یک اتومبیل مدل بالایی داشت. یک شب به همراه چند نفر دیگر از دوستان با اتومبیل او بیرون رفتیم.
آخر شب بچه ها را یکی یکی رساند و من همچنان در ماشین او بودم که رفت مقابل خانه خودش. تعجبم از این بود که حالا که همه را رسانده است چرا من را نمی رساند که مقابل خانه اش کلید خودرو را به من داد و گفت : ماشین را ببر و فردا صبح بیاور استودیو کاسپین. من آن زمان رانندگی خوب بلد نبودم. یکی دو مرتبه پشت رل یک ماشین از رده خارج نشسته بودم ، گفتم آقای نوذری راستش من رانندگی خوب بلد نیستم. جواب داد بردار ببر بلدی فقط صبح سر ساعت بیاور استودیو کاسپین.
شب تولد حضرت صاحب الزمان بود. خیابان ها چراغانی شده بود. من حوالی میدان توپخانه (میدان امام فعلی) بودم و چراغها و تزئینات خیابان ها توجه ام را جلب کرده بود که بشدت با یک درخت و جدول کنار خیابان برخورد کردم. در چکنم چکنم گرفتار بودم که حوالی صبح شد و بارهای میوه را آورده بودند. به کمک چند نفر و با همان جعبه های میوه ماشین را از جدول بیرون آوردیم. اما قسمت جلوی خودرو کاملا نابود شده بود. همون اول صبح ماشین را بردم استودیو کاسپین.

سوئیچ را به دوستی در آنجا دادم و خودم هم پیش از این که آقای نوذری بیاید فرار کردم . پیش خودم هم می گفتم اصلا دیگر کاسپین هم نمی روم . بی خیال کار دوبله هم می شوم. نمی گذارم چشمش به چشمم بیفتد. از این مساله چند روز گذشت تا این که صبح یک روز مادر مرحومم آمد گفت حسین دو نفر آمده اند مقابل در با تو کار دارند.
رفتم دیدم آقای نوذری آمده است. گفت : حاضرشو برویم سر کوچه باهات کار دارم. حاضر شدم. تا برسیم سر کوچه هر دفعه که خواستم حرف ماشین را وسط بکشم صحبتم را قطع می کرد و خودش را به ندانستن می زد که چه می گویی تو؛ ماشین چی شده مگر؛ سر کوچه دیدم ماشین آقای نوذری صحیح و سالم پارک است و فهمیدم خودروی تصادفی را برده بود کمپانی خسارت پرداخته بود و یک ماشین جدید گرفته بود.
همان مدل و همان رنگ. بعد هم به من گفت که از فردا می آیی استودیو کاسپین و کارت را ادامه می دهی. این یکی از همان درسهای بزرگ منوچهر نوذری به ماست که من هرگز آن را فراموش نمی کنم

حالا که نوبت توست چگونه باید حال و هوای جمع را تغییر بدهی. اولین خاطره طنز را حسنی تعریف می کند آن هم وقتی که مازیار عصری را برای اجرای ترانه اش دعوت کرده است : «در یکی از برنامه های پنجشنبه شنیدنی ، خواننده ای آمده بود. آقای نوذری پرسید تا حالا چه کارهایی انجام دادی؛ گفت یک سرودی خواندم که شما با شنیدن آن سفر می کنید به حاشیه شهر تهران و زندگی فقرا را می بینید. پرسید کار بعدی؛ جواب داد یک کار دیگری هم دارم که با شنیدن آن سفر می کنید به اماکن متبرک. دوباره سوال کرد دیگر چه؛ و او گفت آهنگی هم خوانده ام که با شنیدن آن سفر می کنید به شالیزارهای شمال. بعد آقای نوذری گفت قربونت تو خارج نمی بری؛! بعد گفت حالا چی برایمان می خوانی؛ خواننده پاسخ داد کاری هست که شعر آهنگ و تنظیم آن از خودم است و دوباره آقای نوذری گفت کسی با تو همکاری نکرده خب چرا آمدی ؛ می نشستی خانه تنهایی گوش می دادی!»
رفیق اشکها و لبخندها
زهره شکوفنده از همان آدمهایی است که با صدایشان شناخته می شوند. دومین خاطره دلنشین را هم او گفت . از روزهایی که خیلی کوچک بود و به کار دوبله وارد شد. آنقدر کوچک که نوذری به او گفت باید روی زانوی پدرانه من بنشینی تا قدت به میکروفن برسد و بتوانی رل بگویی : «دختر نمکزار دومین کار دوبله من و اولین کار دوبله آقای نوذری بود و او همیشه به خاطر همین یک فیلم جلوتر، هر وقت می خواستیم از دری وارد شویم به من می گفت نه تو پیشکسوت تر از منی تو باید اول وارد شوی.»
محمود قنبری هم از عزت به عنوان یک عطیه الهی حرف زد که نصیب هر کسی نمی شود. برای به دست آوردن عزت باید از خیلی چیزها بگذری ، چون آسان به دست نمی آید و منوچهر نوذری میان یک ملت و این مردم عزت داشت. برای همین فراموش نمی شود. آقای والی زاده لطفا گریه نکنید. به خاطر استاد ، به خاطر منوچهر نوذری بیایید و شما هم از او حرف بزنید : باور کنید نوذری استاد و دوست خیلی خوب من بود، 5 سال در تئاتر گلریز هر شب کنار او بودم. در نمایشهایی که با «در این خونه چه خبره» آغاز شد.
ابتکار و بداهه گویی های او روی صحنه باعث می شد خودمان هم خنده مان بگیرد. یک شب وارد صحنه شدم. سه تیپ ملون ، دست و دلباز و ترکی فارس را بازی کرد. با دیدن نوذری خنده ام گرفت. شلواری پوشیده بود که یک طرف آن مشکی و طرف دیگر قهوه ای بود.
عینکی هم بر چشم داشت که یک شیشه نداشت و شیشه دیگرش هم سیاه بود. ایرج نوذری هم آن طرف صحنه نشسته بود و نقش فرانسوی را بازی می کرد. او که اصلا زبان ما را نمی دانست و نباید می خندید. خلاصه مردم ساکت بودند ما خودمان خنده مان گرفته بود. مدام به او می گفتم. منوچهر تو را به خدا آن عینک را از چشمت بردار من نمی توانم به چشم تو نگاه کنم. تقریبا شبی نبود که بدون خنده از این بداهه گویی های او به خانه برویم.
من هم حرف دارم
فرزاد حسنی : برایش پول مهم نبود با این که ثروت هم نداشت . و این را همه می دانیم که دست دادن چندان ربطی به درآمد و ثروت ندارد. خودش را موظف می دانست به این که حتما به برخی آدمها رسیدگی کند. یادم هست حتی ما را مجبور می کرد در میدان ارگ دوشنبه ها می گفت زود باشید پولهایتان را بگذارید روی میز، سهمتان را بدهید تا به فلانی برسانیم ... اینها گفتن ندارد.
آنچه مردم از او دیدند چهره و صدای دلنشین هنری او بود. در اجرای مسابقه هفته که نسل من خوب به خاطر دارند، راه شب پنجشنبه ها و بعد هم صبحهای هر جمعه . آقای علیرضا جاویدنیا که با دست پر همراه دوستان جوانت به اینجا آمده ای و سرودی به یادبود نوذری خوانده ای حالا نوبت شماست که صحبت کنید: از آن اتومبیل سه سیلندر مشترک حرف بزنم که یک ماه پیش از تولد فرزندم آن را به من بخشید، از راه شب پنجشنبه ها بگویم که رفیق و شاگردش بودم یا... من یک دنیا حرف دارم. حسین عرفانی روبه روی جاویدنیا می نشیند. از خاطرات شیرین او بگو.
انگار منوچهر نوذری در آن روزهایی که مردم با صبح جمعه با شما زندگی می کردند. اسم جاویدنیا را گذاشته بود «غلام گردشی». عرفانی می گوید از بدقولی هایت بگو. مثلا دیر می رسید و سراغش را که می گرفتند ، نوذری می گفت این آدم الان بیرون استودیو یک نفر را به حرف گرفته است و با او رفیق شده و می رفتیم و می دیدیم که درست گفته است. ایرج نوذری هم که تا این لحظه نگریسته بود اما خنده هم بر لب نداشت ، تبسمی می کند و می گوید: یادت هست هر ساعتی که قرار می گذاشتیم تو بالاخره دیر می رسیدی. ما چند نفری می آمدیم دنبال تو که دیر نکنی اما چیزی تغییر نمی کرد.
پشت در خانه ات 45دقیقه منتظر می شدیم. یادت هست بابا می گفت بگو چه ساعتی می آیی بقیه را با تو تنظیم کنیم. قصه این قرارها و خاطرات همه به روزهای صبح جمعه با شما باز می گردد که منوچهر نوذری در استودیو 8میدان ارگ کارگردان و بازیگر آن بود... اما علیرضا جاویدنیا خاطره سفر یکروزه اش با نوذری را به قزوین تعریف می کند : برای تعویض شناسنامه قرار بود برویم قزوین ، با مدیر ثبت احوال هم برای ساعت 9 صبح قرار گذاشتیم . ساعت 6صبح با یک ماشین سالم به لحاظ فنی حرکت کردیم و طبیعی اش این بود که 8.30 قزوین باشیم. اما 1.30 ظهر رسیدیم چرا؛ تمام راه من تیپ می گفتم او تیپ می گفت بعد از شدت خنده ماشین را نگه می داشتیم و بعد نوذری می گفت «بسه دیگر، دیر شد، راه بیفت» راه می افتادیم ولی دوباره چند دقیقه بعد شروع می کردیم.
ایرج نوذری از بر و بچه های شبکه جوان و همه کسانی که در برگزاری یاد هست پدرش نقش داشتند تشکر می کند. «این را هیچ وقت هیچ جا نگفته ام ؛ اما می دانید پدر این صحنه ها را دیده بود؛ یک بار در بیمارستان به یکی از عمه های من که نوبتی آنجا می ایستادند گفته بود: ببین چه جمعیتی ! عمه می گوید: منوچهر حالت خوبه؛ اینجا کسی نیست؛ جمعیت نیست؛ و او می گوید: وقتی اتفاق افتاد می بینی. و شما این حضور عظیم را در خاکسپاری او دیدید.»
فرزاد حسنی با این جمله برنامه اش را تمام می کند: در بدترین شرایط نباید غمگین بود و این شاید آموزه بزرگ استاد به من است. حالا نوبت به آقای نوذری می رسد او هست چون صدایش باقی است. می خواهد از حضور شما تشکر کند و صدای او از جشنواره پنجم رادیو پخش می شود. یعنی دو سال و نیم پیش : «شاید آخرین باری باشد که پشت میکروفن قرار می گیرم و صحبت می کنم. خوشحالم که در این آخرین بار کنار شما همکاران عزیز هستم. عرضی ندارم از شما تشکر می کنم ....» خداحافظ همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام.

فاطمه رحیمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها