در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر کدوممون یه جزیره ناشناختهایم که روزی هزارتا اتفاق میفته درونمون و هیشکی خبردار نمیشه... میگفت قضاوت کردن و حکم دادن بلایی سرآدم میاره که تو همین دنیا چوبشو میخوری... گفت: دوره اول پهلوی یه عالمی تو اصفهان درس میخونده طلبه بود... یه روز داشته از تو بازار اصفهان رد میشده بوی بریونی اصفهان میخوره به مشامش و تصمیم میگیره بره بریونی بخوره، نیگاه میکنه جیبش و میبینه پولش هم همراهشه، یه ور ذهنش میگه برو بریونی بخور قوت بگیری جون بگیری بتونی درس بخونی یه ور دیگه ذهنش میگه آشیخ، شیطون از همین راه وارد میشه این که داره میگه برو بریونی بخور نفسته شیطونه، هم حجرهایت نون و انگور میخوره تو بریونی؟ خیلی مردی، همین پول رو بده غذای ارزونتر بگیر دونفری با هم بخورین، میگفت دو طرف ذهن این هی با هم کلنجار میرفتن و این یه قدم به سمت بریونی فروشی میرفت و یه قدم برمیگشت. در همین اثنا چشم این شیخ قصه ما میافته به یه پاسبان قلچماق رضاخانی که سبیلاش از بنا گوش در رفته کو روی سکویی باتومش رو عمود کرده بود و چونهش رو گذاشته بود روی دسته باتوم و چرت میزده میگفت: دلو یه دله کردم و گفتم بریونی نمیخورم واسه اینکه نفسمو تنبیه کنم که دیگه هوس بریونی نکنم با خودم گفتم این پاسبونا که دل خوشی از ما آخوندا ندارن برم پا بکشم زیر باتومش زیر چونهش خالی بشه چرتش بپره با باتومش بیفته به جونم که دیگه دلم بریونی نخواد. میگفت ترسون ولرزون جلو رفتم، مست خواب بود. مگسی هم کلافهش کرده بود... میگفت محکم کشیدم زیر باتوم و زیر چونهش خالی شد و سرش یهو تکون خورد و کلاه از سرش افتاد، مردم داشتن میدیدن، گفتم الان خورد و خاکشیرم میکنه، کلاهشو از رو خاکا برداشت و لبخند زد، ماتش شده بودم میگفت پاشد باتومش رو برداشت و اومد نزدیک، چشمامو بستم که نبینم کجام رو نشونه میگیره نزد...! سرش رو آورد دم گوشم و با خنده گفت: آشیخ فلان تو دلت بریونی اصفهان میخواد، چرا واسه مبارزه با نفست چرت یه بنده خدای دیگهای رو پاره میکنی، بعد زد رو شونه مو رفت، میگفت دنبالش رفتم و گفتم از موضوع بریونی فقط خدا خبر داشت تو از کجا فهمیدی؟ پاسبان گفت: الان زوده بهت بگم... خلاصه اینکه این آشیخ قصه ما تا مدتها شاگرد درس اخلاق و عرفان این پاسبون دوره رضا شاه بود. این حرفها رو حاج غلام سلمونی تو چکاچک صدای قیچی و ماشین برقی میزد و ما دو نفر عین خواب دیدهها گوش میدادیم. گفت کار من مرتب کردن ظاهر آدماس مو و ریش و سبیل اصلاح شده و مرتب داشته باشن و مردم از دیدنشون لذت ببرن، ولی دیدم زیبا کردن ظاهر فقط فایدهای نداره تصمیم گرفتم وقتی دارم به مشتری میرسم یه حدیثی روایتی چیزی هم براش بگم که وقتش به بطالت نره ... میدونم حوصلهتون از حرفام سر رفت و تو دلتون گفتین پیرمرد هاف هافو گوش مفت گیر آورده، ولی خدا شاهده همه حرفام رو از اینا یاد گرفتم بعد با نوک قیچی به عکسهای پشت سرش اشاره کرد... آقا بهجت... آقا مجتبی... میرزا اسماعیل دولابی... آقای بهاءالدینی... پیرمرد گفت: شما الان جونید شاخ شمشادین عین ترکه آلبالو به هر طرف خمتون کنن میچرخین و میمونید حواستون باشه به هیچ طرفی غیر خونه خدا خم نشین، شیطون کارشو خوب بلده ...: نگاه به ساعت دیواری صفحه بزرگ مغازش کرد و گفت: یه چیزی بگم ؟ گفتیم: بفرمایید حاجی! گفت: عجله که ندارین؟ گفتیم: نه تا شب ساعتی گرفتیم. گفت: ده دقیقه دیگه اذونه بریم مسجد یه نماز فشنگی بخونیم و بیایم منم چنان مرتب کلههاتون رو ماشین کنم که عین کدو تنبل برق بزنن.
من نگاه به ناصر، ناصر نگاه به من، گفتم: بریم! پیرمرد مقوایی خوشنویسی شده را پشت شیشه آویزان کرد و کلید توی در چرخید و قفل شد، خط سبز نستعلیق زیبایی با ماژیک نوشته بود: هنگام اذان به مدت 20دقیقه تعطیل است.
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: