تپش‌های قلب دخترانه

نگاهش کردم و گفتم ـ به داستان من خوش آمده‌ای.
کد خبر: ۹۹۲۶۸۴

لبخندی زد. نگاهم کرد. به چشم‌هایم زل زد. انگار اولین بار باشد که مرا می‌بیند یا بخواهد از عمق چشم‌هایم، چیزی بیرون بکشد. اما چیز بیشتری نبود. من بودم و داستانم و او، که آمده بود صدا به صدایم بدهد و برایم کلمه به کلمه از خودش بگوید.

دوست داشتم دست‌هایش را بگیرم، به همان جایی که او خیره شده بود، زل بزنم و فقط گوش کنم. اما او می‌خواست بنویسم. نوشته شدن را دوست داشت.

ـ اول از همه باید قول بدهی که کسی نداند، این داستان، سرگذشت چه کسی است.

ـ یعنی هیچ نامی از شما نباشد؟

ـ نام چه اهمیتی دارد. هزاران نفر دیگر آن بیرون هستند که هم نام من‌اند. می‌خواهی نام خودم را بنویس، می‌خواهی هر نام دیگری انتخاب کن. نه. نام من اصلا مهم نیست.

نامش را مهم نمی‌داند. پس آن چه خواهم شنید و خواهم نوشت، از چنان خاطره‌های پنهان و غریبی بیرون می‌آید که تا به هنوز کسی آنها را نشنیده است. او اتفاقاتی را از سر گذرانده است که هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد.می گویم که نامش را خواهم نوشت. می‌گوید هر طور که دوست داری.

ـ مثل هر اتفاق و تصادفی، اول فکر می‌کنی که بی‌مقدمه بود. که حوادث، هیچ پیش زمینه، آغاز و انتهایی نداشتند. اما این طور نبود. وقتی الان می‌نشینم و به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم که داستان، نه اتفاقی بود و نه از سر حادثه. داستان، همان طور که باید، از جایی شروع شده بود. از جایی که اولین تپش‌های قلبت را احساس کرده بودی. اولین ضربات ممتد و بیچاره‌کننده نبضت را در زیر پوستت، احساس کرده بودی. نمی‌شد این حس‌ها را فراموش کرد، یا نادیده گرفت. قلب، همیشه به راه خودش می‌رود و تو دنباله روی بیچاره آن هستی. می‌فهمی چه می‌گویم؟

دست از نوشتن برمی دارم و نگاهش می‌کنم. نمی‌خواهم کلمه‌ای حرف بزنم. می‌خواهم فقط بشنوم و بنویسم. نمی‌دانم برای سوالش، پاسخی می‌خواهد یا نه. روی نوشته‌ام خم می‌شوم و آرام می‌گویم:

ـ خوب ...

ـ همین دیگر... کسی جرات نمی‌کند از اولین تپش‌های قلبش حرف بزند. تو هم طفره می‌روی. تو هم دلت نمی‌خواهد درباره آن حرف بزنی. اما زمان تو هم خواهد رسید. روزگاری خواهد آمد، که تو از حرف زدن و از افشا کردن نخواهی ترسید. چون می‌دانی که به جایی رسیده‌ای که هیچ‌کس نمی‌تواند سرزنشت کند. چون به سنی می‌رسی که همه دوست دارند بدانند آن تپش‌ها و ضربان از کجا و چگونه، سرعت گرفت، کی بود، در کجا بود که گونه‌ها گل انداخت و آخر این داستان سیندرلایی، به کجا رسید؟ آیا ازدواج کردند و بخوبی و خوشی در کنار هم تا دم مرگ، زندگی کردند؟

ـ اوهوم. من هم این‌طور فکر می‌کنم. آن اولین تپش‌های تند و آن‌گونه‌های داغ ...

ـ این‌طور می‌گویند. همه دوست دارند همین‌طور شروع شده باشد و همان‌طور بشود. در درون همه ما، وقتی دختران جوانی هستیم، پیش از قلب‌مان، سیندرلایی هست که می‌تپد و سرخوشانه منتظر آن شاهزاده است. اما...

ـ اما؟ چرا اما؟ مگر آن شاهزاده برای سیندرلای درون شما، از راه نرسید؟

ـ نه برای من، بلکه برای خیلی از دخترهای زمان من، آن شاهزاده، به جایی رفت که نتوانست از آن جا بازگردد. و نسل ما دختران، به آرزوهای سیندرلایی نرسیدیم.

ـ یعنی ماجرای دیو و دلبر در کار بود؟

ـ دیوی که آمد، چیزهای دیگری دزدید. همه چیز ازآن لحظه‌ای شروع شد که ما پا از در مدرسه بیرون گذاشتیم. صدایی پیچید و دودی برخاست. از آن لحظه به بعد، ما دیگر دختران بازیگوش و سر به هوای حوا نبودیم. ما در آن لحظه ناگهان در تاریخ پرتاب شدیم. از آن لحظه به بعد، هرکس از آن ماجرا حرف زده باشد، درباره ما حرف زده است. هیچ‌کدام از ما، از آن لحظه تاریخی، بیرون نیامدیم. همان‌جا ماندیم. همان‌جا که با نخستین انفجار، نخستین تپش‌های سراسیمه قلب‌های‌مان را احساس کردیم. خم شدیم، می‌خواستیم باور نکنیم اما تاب نیاوردیم. خم شدیم و از فردا، وقتی در کوچه‌ها و خیابان‌ها به راه افتادیم، هیچ چیز مثل روز قبل نبود. هر کلمه‌ای معنای تازه‌ای پیدا کرده بود. دیگر کسی به چشم دختران نوجوان مدرسه‌ای نگاهمان نمی‌کرد. در جایی در همان دیروز، ما ناگهان پوست انداخته و بزرگ شده بودیم. می‌توانستیم دردهایی را که هنوز برای مان خیلی زود بود احساس کنیم، می‌توانستیم، شب‌ها کابوس ببینیم؛ جسدهای خون آلودی که از در خانه‌هامان وارد می‌شدند و شکل بی‌صورت پدرها و برادرهای مان را داشتند.

ـ جسدهای بی‌صورت؟

ـ وقتی نمی‌خواهی باور کنی، خوابت هم به تو نارو می‌زند. تو نمی‌خواهی بپذیری آن‌که تابوتش را به کوچه می‌آورند، و گلاب‌پاشان و گل‌ریزان، از کوچه می‌برند، یک زندگی تمام شده است. یک زندگی کاملا له شده، سوراخ سوراخ شده، زندگی‌ای که سال‌هایی از بودن تو را، تکه‌هایی از بودن تو را در خود حمل کرده و حالا تمام شده است. آنجاست که تو، مثل هر وقت دیگری، ترجیح می‌دهی تپش‌ها و ضربان پایان ناپذیر قلبت را پنهان کنی و نگذاری کسی چیزی بفهمد تا وقتش برسد.

ـ و حالا وقتش رسیده است؟

ـ فکر می‌کنم خیلی پیش از اینها وقتش رسیده بود، اما ما، دختران اضطراب و التهاب آن سال‌ها، ترجیح دادیم در شرم و حیای دخترانه‌مان، نامی را که بر دیوار کوچه مان حک می‌شد، بر زبان نیاوریم. آن نام‌هایی را که برادران و دوستان برادرانمان بودند. این، داستان سیندرلایی ما بود. حالا ببین می‌توانی نام مرا در داستانت بنویسی یا ننویسی ؟ می‌توانی تصمیم بگیری ؟!

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها