کار کردن با کلیشه ها راحت تر است

پیدا کردن یک سوژه مناسب برای فیلمنامه ای که در مناسبتی مانند ماه رمضان قابل ارائه باشد، کار آسانی نیست. فیلمنامه نویس باید متنی بنویسد که هم مورد قبول تهیه کننده و کارگردان باشد
کد خبر: ۷۸۸۰۷
و هم نظر مدیر گروه و شبکه ای که قرار است بابت این متن پول خرج کنند را تامین کند.
اگر فیلمنامه نویسی ،موفق به طی کردن این مسیر شود، کارش واقعا دست مریزاد دارد. حالا در نظر بگیرید در این مسیر کسی هم پیدا شود و به جای رفتن سراغ کلیشه ها، تلاش کند تا به قول معروف طرحی نو دراندازد و... این همان کاری است که سیدسعید رحمانی تلاش کرده در سریال مرده متحرک انجام دهد.
متن سریالی که این روزها شاهد پخش آن هستید، سابقه ای دو سال و نیمه دارد. او تلاش کرده تا این بار سراغ تجربه های تازه برود. چیزی که یکی از محورهای گفتگوی ما با اوست.
قضاوت این که تا چه حد موفق بوده ، به عهده شما مخاطبان است.


امسال سریال گمگشته مجددا از شبکه یک سیما پخش شد و به نظر می رسد نسبت به مرده متحرک برتری های زیادی دارد. احساس می شود فیلمنامه مرده متحرک متن پخته ای نیست و وقایع داستانی آن چندان دراماتیزه نشده است. تا نیمه کار هیچ رگه حسی و انسانی موثری در داستان نبوده است. همه در حال کلاه گذاشتن سر هم هستند. فقط جلال ماجرایی عاطفی دارد که آن هم در داستان خیلی کمرنگ است . فکر می کنید این سریال به آن پختگی لازم رسیده بود که برای ساخت ارائه شود؛
فیلمنامه گمگشته یک ویژگی خاص داشت و اگر حتی پرداخت بدی هم داشت ، در ساخت جواب می داد. این که آدم بدی در جایگاه فرد خوبی قرار می گیرد و بعد به واسطه قرار گرفتن در این موقعیت دچار تحول می شود، خیلی سوژه جذابی است.

البته این سوژه هم چندان تازه نیست.
بله جابه جایی آدمها بارها و بارها نوشته و ساخته شده است. مارمولک ، آخرین آن بود. همیشه هم جواب می دهد. اما مرده متحرک فیلمنامه دیگری دارد.
این سریال اثری چندلایه است. قراراست در ظاهر فضای مفرحی ایجاد کند و در باطن قصه ، به بیننده هشداری درباره آخرت و حق الناس بدهد. در داستان شخصیتی مانند آقااشرف را داریم که در برزخ است. شخصیت های دیگر هم در برزخ و گرفتار طرح و توطئه خودشان هستند. به همین دلیل همیشه آنها را با هم می بینیم.

این مساله که آنها در اکثر مواقعی که با هم هستند یک جا جمع می شوند، برای سهولت در کار تولید نبود؛
ابدا. سریال حدود 80 لوکیشن دارد و از این نظر رکورد خوبی را میان سریال های مشابه دارد.
البته مرده متحرک پایانی کاملا غافلگیرکننده دارد و در انتهای قصه عمق داستان رو می آید. تا اینجای داستان به شما احساس تصنعی بودن دست داده است؛

یکی از شیوه هایی که گاهی مورد استفاده فیلمنامه نویسان قرار می گیرد، مخفی کردن اطلاعات از بیننده است تا با این ترفند او را به تماشای قصه ترغیب کند.
شما از این شیوه دوبار در فیلمنامه مرده متحرک استفاده کرده اید. بار اول درباره ورود آقااشرف به داستان و بار دیگر درباره حضور شراره. هر دوی این شخصیت ها جایی وارد داستان می شوند و چند قسمت بعد علت و انگیزه حضور آنها مشخص می شود.

در مورد روح آقااشرف نیاز به این بود که او را گرفتار نشان دهیم. وقتی جلال و روح با هم مواجه می شوند، روح اول باید به او اعتماد کند و بعد خواسته اش را به او بگوید.
طبیعی است که جلال در برخورد با روح و جنازه اول از او فرار کند و بعد کم کم به او علاقه مند شود. اگر در نشستهای اولیه او علاقه ای به صحبت با روح داشته باشد، ماجرا کمی غیرمنطقی است ، اما بعد از جلب اعتماد جلال ، کم کم خواسته اش را به جلال می گوید. البته الان حس می کنم می شد چند قسمت زودتر این مساله را در داستان گفت، اما اگر همان ابتدا این مساله را بیان می کردیم ، برای بیننده قابل باور نبود.

در مورد شراره چطور؛
بعد از بردن جنازه توسط جلال ، ابتدا فقط کامران و وکیلی با او تماس می گیرند. اما در بخشی از داستان طی یک تماس تلفنی جلال بدون شنیدن صدای کسی که پشت خط است ، می گوید که مرده را می دهم و بیست میلیون می گیرم. اما از پشت تلفن صدایی نمی شنویم.
مدتی بعد شراره وارد داستان می شود. او بعدا به جلال می گوید که مواظب حرف زدن خود باشد و هر حرفی را پشت تلفن نزند. کسی که آن روز با جلال تماس گرفته کامران و وکیلی نبوده و شراره بوده که حالا او هم وارد داستان می شود.

درباره نحوه ورود او به داستان هم ابهام هایی برای بیننده وجود دارد.
او می گوید برای پیدا کردن کار به آقااشرف مراجعه می کند و اشرف هم به او می گوید که حساب و کتابهایش را ببرد خانه انجام دهد. یعنی کسی مثل آقااشرف یک حسابدار ندارد؛

البته در قسمتهای بعدی می بینیم که شراره دروغ گفته است.

این غافلگیری که او اول خود را دختر همسر صیغه ای اشرف معرفی می کند و بعد می گوید زن صیغه ای او بوده...
شراره برای تامین نظر جلال یک حساب معقول کرده است. او فکر می کند اگر خودش را به عنوان آدمی ذی نفع مطرح کند، جلال به او توجه زیادی نمی کند، اما وقتی می گوید که من دختر زن صیغه ای اشرف هستم که 40سال قبل او رهایش کرده ، جلال نسبت به او احساس ترحم می کند.
او جایی می گوید که آقااشرف می خواسته به من کمک کند و بعد هم به دلیل رفت وآمد زیاد گفته برای این که مشکلی پیش نیاید، با هم محرم شوند.
بعد هم در جایی از داستان می گوید که آیااشرف نمی توانسته بدون این که او را صیغه کند، به او کمک کند؛ مهریه شراره 14سکه طلا بوده است. این سوال برای بیننده پیش می آید که زنی با این شرایط واقعا مهریه اش باید 14سکه باشد؛ اما او بی کس بوده و دوست داشته سایه کسی بالای سرش باشد.
البته انگیزه اشرف صددرصد مادی نبوده اما شیطنتی هم داشته است ، او می توانسته بدون ازدواج با شراره هم به او کمک کند.
او به این دلیل نسبت به ثروت اشرف طمع کرده چون انگیزه اشرف صددرصد انسانی نبوده و بعد از طلاق دادن او هم چیزی جز آن 14سکه به او نداده است. این همان حقهایی است که خدا از آن نمی گذرد. یعنی این دختر، جوانی و زندگی خود را فقط بابت 14سکه داده است؛

روابط آدمها در داستان خیلی مکانیکی است. مثلا بعد از ورود شراره به داستان ، بیننده حدس می زند رابطه ای عاطفی میان او با شخصیت های دیگر شکل خواهد گرفت.
اگر این حدس درست از آب دربیاید، طبیعی است که نسبت به دنبال کردن داستان علاقه مندتر شود، اما این اتفاق رخ نمی دهد. ورود سایر شخصیت ها هم اتفاقی را در داستان ایجاد نمی کند. شراره به عنوان تنها ش خصیت زن داستان هیچ بعد عاطفی ندارد.

از ابتدای کار نوشتن فیلمنامه به یک اصل توجه داشتم: غافلگیری و قضاوت شکنی. هر شخصیتی که وارد داستان می شود بیننده درباره او یک قضاوت می کند اما بعد متوجه می شود که اشتباه کرده است.

این مساله برای من به عنوان مخاطب این حس را ایجاد می کند که سرم را کلاه می گذارند و بعد اعتمادم سلب می شود.
اما برای بعضی از مخاطب ها این حس ایجاد می شود که می گویند: عجب قصه ای و بعد اسیر داستان می شوند. البته ممکن است این مساله باعث شود که توی ذوق مخاطب هم بخورد. شاید شما ماجرا را از منظری متفاوت با نگاه من می بینید.

مخاطب معمولا دوست دارد قصه ای را ببیند که بتواند بخشی از آن را حدس بزند. حالا دوست دارد در این ساختار شاهد ماجراهای جذاب باشد. شاید به همین دلیل است که پایان های تلخ چندان برای او جذاب نیست.
مخاطب اگر بتواند تمام قصه را حدس بزند که دیگر داستان را پیگیری نمی کند. اگر هم نتواند چیزی را حدس بزند که از قصه کاملا دور می شود. من می خواستم او بتواند برخی از وجوه داستان را حدس بزند.
این مساله در وجه ملودرام و عاطفی قصه است. در بخش جدی داستان هم هرچه او حدس بزند با واقعیتی که رخ می دهد، تعارض دارد.

به نظر می رسد این هم از آن مسائلی است که باعث می شود داستان مخاطب زیادی نداشته باشد.
داشتن یک رابطه عاطفی ، حول و حوش شخصیت های داستان ، همیشه باعث راحتی کار برای نویسنده می شود. در یکی از سریال های ماه رمضان که در حال پخش است ، همه داستان بر یک ماجرای عاشقانه استوار است و به نظرم این کار خلاقه ای نیست.
از ابتدای کار هم تصمیم خودمان و هم نظر شبکه این بود که برای اولین بار از فرمول عشق و عاشقی صرف نظر کنیم.

چرا؛
ما می خواستیم برای اولین بار یک سریال غیرعشقی برای ماه رمضان تولید کنیم. من می خواهم پز این را بدهم که این ویژگی کار است. برای همین شراره 40ساله گرفته شد تا مخاطب فکری درباره رابطه او و جلال نکند.
جلال هم بارها به شراره می گوید تو خواهر من هستی. ما هم هیچ توقفی روی رابطه این 2شخصیت نداریم. اما ذهن کلیشه شده برخی مخاطبان می گوید که اینها بالاخره عاشق هم می شوند.
اما ذهن کلیشه نشده حرف مرا تایید می کند.

اما جلال یک عشوه هایی دارد. مثلا آنجا که می گوید: خانوووم...
بله ، اما جنس این لوندی هم از نوع لوندی یک برادر لوس کوچولو است. او هیچ جا به این سمت نرفته که مخاطب حدس بزند اینها عاشق هم می شوند.
در همه سریال های دیگر دو نفر می خواهند به هم برسد، اما ما می خواستیم کاری کنیم که از جنس معنویت ماه رمضان باشد و در کنار طرح مسائل معنوی ، مخاطب روزه دار را هم مفرح کند.
از سوی دیگر به خودم گفتم یعنی ذهن من نویسنده اینقدر ناتوان است که نتوانم سوژه ای خارج از یک رابطه عشقی طراحی کنم؛ من خودم این تجربه را در کارهای دیگرم داشتم ، اما می خواستم یک پله از خودم بالاتر بروم و با کندن جنسیت از داستان خودم ، ماجرا را به شکل تازه ای روایت کنم.
این مساله البته باعث شده تا مخاطبی که ذهن کلیشه ای دارد بیننده این کار نباشد و همیشه این سوال را بپرسد که نرگس کجاست و کی وارد داستان می شود؛

این سوال خود من هم هست!
ما نمی خواهیم این شخصیت را مصرف کنیم. در داستان یک تم انتظار داریم که بعد از فرار کردن وکیلی و شراره جلال برای پیدا کردن نرگس اول به سراغ صفر می رود و به توصیه او ابتدا تصمیم می گیرد تا اول اشرف را پیدا کند.
جلال برای رسیدن به نرگس مجبور است دلش را سفید کند. او برای رسیدن به عشق خود ناگزیر است ماجرای اشرف را حل کند. به همین دلیل از این کلیشه در این سریال پرهیز کردیم. حیف است از این باب به قصه ما توجه نشود.
داستان ما پتانسیل قوی داشت. اگر شراره جوان بود و او عاشق جلال می شد، بعد هم نرگس می آمد و این یک ماجرای عشقی شدید می شد که کار را پربیننده می کرد. ما کل این ماجرای عشقی را از داستان بیرون کشیدیم.

نرگس ازدواج کرده؛
نه ، شوکت دروغ گفته است. او نرگس را دختر همه چیز تمام خود می داند که نمی خواهد او را به جلال بدهد.

برخی فیلمها و سریال ها هستند که محور داستان آنها یک شخصیت است و دوربین دنبال آن شخصیت می رود و داستان این گونه به تصویر کشیده می شود.
این قاعده در مورد سریال شما هم هست اما شخصیت اول شخص شما چندان جذاب نیست که بیننده او را دنبال کند.

قصه من جز برخی سکانس های توضیحی ، در سایر موارد از زوایه دید اول شخص روایت و داستان براساس عمل او پیش می رود.
البته گاه گریزی به جاهای دیگر هم می زنیم. علت این مساله که به ذهن شما رسیده همین کلیشه شکنی ماست. ما در کل این سریال فقط چند دفعه غذا خوردن نشان می دهیم.
اما در برخی سریال ها هر شب 3دفعه این مساله نمایش داده می شود. فاصله گرفتن داستان ما از کلیشه ها و آشنایی زدایی باعث شده سوالها پیش بیاید زیرا مخاطب انتظاراتی دارد که در این قصه به وقوع نمی پیوندد.

اما کلیشه الزاما چیز بدی هم نیست. بالاخره موقعیت های نمایشی کمتر از 35موقعیت است و باید با همان ها اما با نگاهی تازه داستان را روایت کرد. مثلا نمی توانستید درباره عشق نگاه جدیدی را ارائه دهید؛ فرصت نداشتید یا...؛
نه ، فرصت داشتیم . اتفاقا من کلیشه ها را دوست دارم و کار کردن با آن راحت است. کلیشه مانند قواعد یک ژانر است. مخاطب تکلیفش با آن روشن است و همین مساله به او فرصت پیشگویی درباره کار را می دهد.
در همین قصه هم از کلیشه استفاده کردیم. دلم می خواست در این کار ماه رمضان از این مساله پرهیز کنیم. وقتی شما یک عاشق و معشوق را می خواهید به هم برسانید کل داستان تحت الشعاع قرار می گیرد. البته این مساله موفقیت کار را تضمین می کند.
البته عشق می تواند جوانب مختلفی داشته باشد اما جوانب مختلف را تحت الشعاع قرار می دهد. بعد بیننده کار را نگاه می کرد. اما دلم نمی خواست علت صرف نظر کردن جلال از پیدا کردن ربابه ، عشق شراره باشد. آقا اشرف گناهکار تیر نیست.
یکی از دلایل تاخیر در رسیدگی به ماجرای آقا اشرف ، این است که او کاری نکرده است. او فقط جایی در داستان طبق قانون حق یک نفر را داده ، اما وقتی ربابه پیدا شود می بینیم که همین مساله چه تاثیری در زندگی او داشته است.

تینتیریول برای شما بود؛
از این تکیه کلام ها زیادی استفاده شده است. این تکیه کلام مختص مجید صالحی است اما جمله «قیافت خیلی آشناست» در فیلمنامه بود ولی زیاد از آن استفاده شده است.

شما موافق این مساله هستید؛
یکی از انتخاب ها برای این نقش مجید صالحی بود. براساس دوستی با او فیلمنامه را هم براساس بازی او نوشتم. می دانستم که بازی خواهد کرد. مجید صالحی نقش را هضم کرد و گرفت و بر اساس آن تراوش های ذهنی داشت.
ما قبول داریم که جلال به عنوان شخصیت اول داستان بخواهد چیزهایی را به قصه اضافه کند اما او از دیالوگ ها و بداهه هایش زیاد استفاده کرد.

تینتیریول یعنی چی؛
یک کلمه بی معنی است. مثل خفن. هم معنی خوب می دهد و هم معنی بد. اما هر بار که به کار برود، همه می دانند که منظور چیست. یا از کلمه تو آشنایی ، چند جا در داستان استفاده کرده بودیم ، اما در متن 10تا بیشتر نبود. گرچه در هر قسمت حدود 10بار استفاده کرد.

خانووووم چی؛
آن هم بداهه بود. موزی هم مال خودش بود.

تیمارستان چطور وارد داستان شد؛ به نظر می رسد این بخش خودش را به کار تحمیل کرده است.
طبق مشورتی که با دوستان روحانی مشاور کار داشتیم، قرار شد تا باغ صفر نمادی از برزخ باشد.
البته نه به صورتی که خیلی رو باشد. بعد هم می خواستیم نشان بدهیم که آدمها در زندگی اسیر تلقینات خود و دیگران هستند. به همین دلیل تیمارستان را انتخاب کردیم.
قرار بود بیشتر باشد، اما من همین 2جا را انتخاب کردم. تیمارستان در داستان این کارکرد را دارد که تلقین و مداوایی روی جلال صورت بگیرد، با این کار خواستیم نشان دهیم که بعضی چیزها ما را از مسائل دور می کند و از سوی دیگر هم نشان دهیم جلال شخصیت تلقین پذیری است.

ورود شوکت به جمع 3نفره هم غیرمنطقی است. او مدعی است جلال قرار بوده با دختر او ازدواج کند و به همین دلیل او را به کلانتری احضار می کند. اما اولا آنها ازدواج نکرده اند که حالا او بخواهد بابت تاخیر در این مساله از او شکایت کند.
بعد هم هر شکایتی که مطرح شود، شخص ابتدا به دادسرا احضار می شود و برای چنین موردی هیچ گاه پلیس به خانه یک نفر یورش نمی برد.

این مساله را قبول دارم که با واقعیت همخوانی ندارد.

امسال فضاهای مختلفی در سریال های ماه رمضان مشاهده می کنیم: فضای طنز و فضای جدی. کار شما قرار است حدفاصل این 2فضا باشد. ترسی از این نداشتید که نه فضای طنز خوب از آب در بیاد و نه فضای جدی؛
انتخاب این روایت سلیقه خودم بود و تلاش کردم تا از تجربیاتم استفاده کنم.

ترسی نداشتید که کفه یکی به نفع دیگری سنگین شود؛
جوری قصه را طراحی کرده بودم که ممکن بود هر چند قسمت یک جاهایی کفه طنز سنگین شود. البته تلاش کردم جای ماجراها را درست انتخاب کنم، جوری که هیچ جایی به جای دیگر باج ندهد.
به همین دلیل بار طنز را به شخص اول قصه دادم و بعد با انتخاب اشرف بخش مضمونی کار را تقویت کردم.

چرا این شکل کار را انتخاب کردید؛
در مورد درام یک فرمول طلایی وجود دارد: نفوذ و تاثیر. نفوذ معمولا ویترین و ساختار و تصویر است. اگر داستانی در مخاطب نفوذ کند، برنده ایم. برای این بخش کار یک قصه مفرح و طنز را انتخاب کردم.
بخش تاثیر هم به مضمون و محتوا برمی گردد. به همین دلیل محتوایی معنوی را انتخاب کردم تا روی مخاطب تاثیر بگذارد. نتیجه کار هم یک کمدی وحشت شد.

نمی توانستید جلال را یک آدم جدی بگیرید؛
خوب بود که جلال یک آدم جدی باشد، اما کار وجه طنز خود را از دست می داد. او می توانست یک آدم متشرع باشد که اسیر وسوسه می شود اما این شکل قصه کار را جدی می کرد.

حالا چرا جلال مامور انجام این وظیفه می شود؛
جلال خیلی زود تحت تاثیر دیگران قرار می گیرد. اگر با آدم خوبی بگردد خوب می شود و بالعکس. در قرآن در مورد کسانی که خدا آنها را گمراه می کند، تعبیری وجود دارد که می گوید این گمراهی نقطه مقابل هدایت نیست.
خدا وقتی هدایت را از آنها برمی دارد گمراه می شوند. اینها هم کسانی هستند که معاصی خاصی انجام می دهند و پا روی فطرت خود می گذارند و خدا بر دلهای آنها مهر می زند. آنها امیدی به هدایتشان نیست. خدا همه را دعوت می کند اما بعضی ها را هدایت می کند.
البته خدا نعوذبالله بین آدمها فرق نمی گذارد بلکه کسانی را هدایت می کند که خودشان هم می خواهند هدایت شوند. اما جلال از جنس این آدمهای غیرقابل هدایت نیست.
او دزدی کرده تا برای مادر سنگ قبر بخرد. او کسی است که نرگس دوستش دارد. اما مثل همه آدمها اسیر وسوسه می شود.

رضا استادی
ostadi@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها