در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حرف زدن برای احترام سخت است. اول میگوید حرفی برای گفتن ندارد، اما وقتی اعتمادش جلب میشود داستان زندگیاش را تعریف میکند. او از اهالی یکی از استانهای شمالی کشور است. در خانوادهای پرجمعیت به دنیا آمد و هرگز به مدرسه نرفت. 16 سالش که شد به اجبار پدر ازدواج کرد و یک سال بعد اولین فرزندش متولد شد. او میگوید: چهار بچه دارم. دو دختر و دو پسر. دخترهایم شوهر کردهاند از پسرهایم هم یکیشان زن گرفته بود اما جدا شد آن یکی هم هنوز مجرد است. او هم مثل من و پدرش سابقه دارد. سه بار زندانی شده همهاش هم به خاطر مواد.
احترام مدتی بعد از ازدواج متوجه شد شوهرش مردی خلافکار است. او میگوید: وقتی فهمیدم خیلی غصه خوردم اما فایدهای نداشت. اصلا نمیتوانستم حرف بزنم، اگر چیزی میگفتم کتک میخوردم. آن موقعها شوهرم خیلی بداخلاق بود، کمربندش را میکشید و به جانم میافتاد. پدرم هم با اینکه میدانست چیزی نمیگفت. راستش خودش هم همین طوری بود، اصلا کتک زدن را عیب نمیدانست. بعد از اینکه بچه دوممان به دنیا آمد اخلاقش بهتر شد نمیدانم چرا اما دیگر کتکم نزد شاید برای اینکه من هم کاری به کارش نداشتم و هر خلافی که دلش میخواست انجام میداد.
فرزند دوم احترام دو ساله بود که شوهرش به زندان افتاد. او میگوید: خیلی بدبختی کشیدم با دو بچه و بدون پول. صاحبخانهمان هم خیلی خسیس بود مرتب میآمد و پولش را میخواست. یک روز که به ملاقات شوهرم رفتم به من نشانی جایی را داد و گفت آنجا بروم و بگویم از طرف او هستم. میترسیدم اما چارهای نداشتم.
اینطور بود که احترام نیز وارد کار قاچاق مواد مخدر شد و جای شوهرش را گرفت. او میگوید: هر بار که جنس میگرفتم تا به صاحبش برسانم، صدبار میمردم و زنده میشدم اما اگر این کار را نمیکردم پولی گیرم نمیآمد.
دو سال بعد وقتی همسر احترام آزاد شد، زن جوان تصور کرد دیگر مجبور نیست کار خلاف انجام بدهد اما شوهرش او را وادار کرد در
جابهجایی مواد مخدر کمکش کند. او میگوید: یک سال بعد از بچه سومم برای اولین بار به زندان افتادم. جای خیلی ترسناکی بود. شبها از ترس تا صبح نمیخوابیدم. همینطور گریه میکردم و به شوهرم فحش میدادم. بعد از چند ماه شوهرم یک روز به ملاقات آمد و گفت میخواهد با بچهها به تهران برود. وحشت کردم. پیش خودم گفتم دیگر بچههایم را نمیبینم اما شوهرم میگفت من هم بعد از آزادی پیششان میروم. همین طور هم شد.
احترام در این سالها سه مرتبه به زندان افتاده و اکنون برای مرتبه چهارم دستگیر شده است. او میگوید: اصلا در این همه سال زندگی درست و حسابی نداشتم. بچههایم هم مثل خودم بدبخت شدند چون پدر و مادر خوبی نداشتند. دخترهایم که زود شوهر کردند و بعد معلوم شد یکی از دامادهایم خلاف است یکی از پسرهایم هم که وارد همین کار شد. در این سالها نشده همهمان مدت طولانی دور هم باشیم، حتما یک نفرمان در زندان بوده. دیگر از خودم بدم میآید. من اصلا اهل این حرفها نبودم. این شوهر نامردم بود که مجبورم کرد موادفروشی کنم. بدبختیام این بود که طلاق هم نمیتوانستم بگیرم چون پدرم اصلا اجازه نمیداد.
زن میانسال کمی سکوت میکند و بعد، از آرزوهایش میگوید: دوست داشتم بچههایم درس بخوانند و دکتر و مهندس بشوند. فکر میکردم بزرگ که شدند به من هم سواد یاد میدهند. بچه که بودم خیلی دوست داشتم مدرسه بروم اما پدرم نگذاشت. خودش بیسواد بود و میگفت مدرسه به دردی که نمیخورد هیچ اخلاق بچه را هم خراب میکند. او خیلی سختگیر بود و همه باید کاری را میکردند که او دلش میخواست. راستش من از همان موقع که به دنیا آمدم بدبخت بودم. خواهر و برادرهایم هم حتما مثل خودم شدهاند خیلی وقت است از آنها خبر ندارم، اما آنها هم نمیتوانند بهتر از من باشند.
احترام حرفهایش را اینطور به پایان میبرد: دیگر پیر شدهام. وقتی آزاد شدم میخواهم به شوهرم بگویم من دیگر خلاف نمیکنم. او خودش هم باید کنار بگذارد. در این مدت در زندان هزار و یک درد و مرض گرفتهایم، دیگر بسمان است. من که نمیتوانم تحمل کنم. به شوهرم همه چیز را میگویم و اگر از خانه بیرونم کرد، به خانه دامادها میروم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: