طلسم شده

واپسین ساخته پوراحمد فیلمی است سهل و ممتنع به 2 دلیل کاملا روشن. فیلم ، از یک سو داعیه این را دارد که نسبتهای ملودرام را در خود نهان دارد و به یکی از ملودرام های به یادماندنی سینمای ایران نظر دارد
کد خبر: ۶۰۹۷۸
و تقدیم نامچه اش را به سازنده زنده و تهیه کننده آن فیلم اهدا کرده است و از سوی دیگر فیلم آن چنان که باید ، شاید (از سوی کارگردان آن) جدی گرفته نشده است و این عدم جدیت در لابلای نماهای فیلم می توان مشاهده کرد.
فراز و نشیب سینمای ایران و حضور موکد دست اندرکاران دولتی سینما همواره مانند یک تیغ دو دم سینمای ایران را هدف گرفته است.
در واقع گل یخ را می توان ادعانامه بخش خصوصی سینمای ایران دانست که از حجم حضور سیاستگذاری دولت در حوزه سینما به ستوه درآمده است.
اما محصول به دست آمده آن چنان از آب درآمده است که حتی خوشبین ترین علاقه مندان سینمای ایران (نگارنده دست کم خودش را یکی از آنها می داند) نمی توانند از فیلم و حتی کارگردانی آن دفاع کنند. گل یخ فیلم بدی است.
قواعد و اصول ملودرام را به درستی رعایت نمی کند. همه چیز را به گونه ای سردستی برگزار می کند. دختر و پسری که همدیگر را دوست دارند ؛ در یک کلانتری (!) به عقد هم در می آیند ؛ ناگهان زلزله ای همه چیز را بر هم می زند. دختر بر اثر این حادثه حافظه اش را از دست می دهد.
شوهرش در پی یافتن اوست ولی ناامید می شود. زنی که با وسیله نقلیه اش ترشیجات می فروشد ، این دختر را پیدا می کند و از او نگهداری می کند. در این میان کودکی متولد می شود که پدرش را ندیده است.
مرد جوان که دستی در موسیقی دارد ، به واسطه حضور زنی دیگر کار و بارش سکه می شود و در این میان به قهرمان قصه دل می بندد، اما سرانجام همه چیز مشخص می شود و همه به هم می رسند و موسیقی پایانی فیلم (به سیم آخر می زنم - نقل به مضمون) اعلام می کند که فیلم تمام شده است و تماشاگر باید صندلی و سالن سینما را ترک کند و برود پی کارش.
گل یخ نمونه عبرت برانگیزی است در سینمای ایران. این فیلم به گونه ای تلخ یادآور این نکته است که پس از گذشت 35 سال از ساخته شدن «سلطان قلبها» هنوز نمی تواند ذره ای از بار ملودراماتیک آن فیلم را به تماشاگرش انتقال دهد. در گل یخ هیچ اشکی از تماشاگر گرفته نمی شود که باعث تزکیه او شود.
یکی از عناصر ایجابی در ملودرام احساس تماشاگر نسبت به شخصیت های فیلم است. ترسی که او در دل دارد و آن را مایه دار می کند یعنی شخصیت روی پرده بازتابی از تمایلات تماشاگر می شود. فرافکنی تماشاگر هنگام تماشای فیلمی ملودرام این امکان را برای او فراهم می سازد که خویشتن خویش را دست کم تا انتهای فیلم فراموش کند و دل به فیلم و آدمهایش بسپارد. در گل یخ این اتفاق هرگز رخ نمی دهد. ما آدمهای فیلم را نمی شناسیم. قهرمان اصلی همچنان برای ما ناشناخته است.
عشق او و همسرش پرورده و پخته نیست. دقیقا زمانی که ما در مقام تماشاگر بر آن می شویم که شخصیت مرد و زن را بشناسیم ، آن زلزله کذایی رخ می دهد (در فیلم بیدارشو آرزو ، زلزله محلی از اعراب دارد) و این دو دلداده (!)از هم جدا می شوند.
ماجرای مخالفت ناپدری دختر که ما را به یاد مرحوم حبیب الله بلور در فیلمهای فارسی می اندازد ، همچنان ابتر باقی می ماند. زنی که حامی معنوی و مالی قهرمان فیلم است از ناکجاآباد پیدایش می شود و به همان ناکجاآباد نیز باز می گردد. این نکته را نباید از نظر دور داشت که کارگردان گل یخ به شکلی کاملا آگاهانه پای در این وادی گذاشته است.
مسلم است که سابقه کاری پوراحمد حاکی از این است که او درام را می شناسد (خواهران غریب) ، فضاسازی را بلد است (هانیه) و شخصیت پردازی برایش مقوله غریبی نیست (شب یلدا) ، بنابراین ساخت گل یخ نشان از طلسم شدگی است ؛ طلسم ساخت یک فیلم که بتواند تماشاگر را بر اساس قواعدی که تا به حال بسیار موفق بوده (سینمای فارسی) در سالن نگه دارد ؛ اما هر سکه ای 2 رو دارد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها