بخش «جرعهای مهربانی» محل انتشار دلنوشته ها و متن های زیبایی است که شما برایمان می فرستید. از طریق پنجره زیر نوشته های خود را به شکل کوتاه برایمان ارسال کنید تا پس از تایید منتشر شود.
دنیایی كه من و تو داخلش زندگی میكنیم، دنیای رفتوآمده. خیابونا پر از ماشین، پیادهروها پر از آدم. هر كسی از یه جایی میاد و به یه جایی میره، فكر كنم چند وقته دل تو هم شده مثل خیابونهای این دنیای خاكی، پر از آدم! هر كسی میاد و میره اما دل من مثل قدیما هنوز همون كوچة بنبسته كه هر كس تابلوش رو میبینه، راهش رو قبل از داخل شدن كج میكنه و میره
من همه رؤیاهای بهاری كودكانهام را به همراه دلهرههای تابستانی نوجوانیام، با كولهباری از خاطرات پاییزی جوانیام، روانة سرزمین چشمانت كردم؛ با قلبی كه سخت میتپید. چه میدانستم همة زندگیام یخ خواهد زد؟ سرمای نگاهت زمستانی بود تا بینهایت زیر صفر.
1-واژهای شدم با معنای بغض. یا چشمانم را بارانی كن یا خنده را مهمان لبانم. من طاقت بغض را ندارم. همانطوری كه بین ماندن و نرفتن تا ابد ایستادن سخت است.2-یا شادی را برایم برگردان یا گریه را به من هدیه بده. من طاقتِ ماندن مابین شادی و گریه ندارم.3-گاهی وقتها به شوق پرواز، آدمها سقوط را تجربه میكنند. آهسته و آرام، با احتیاط پرواز كنید
یادش به خیر! تو بازی كلاغپر بچگیهامون، همیشه آقا كلاغه پرپر میشد اما حالا كه بزرگ شدیم و فهمیدیم زندگی با كدوم ز نوشته میشه، قاعدة بازیِ زندگی، اول خودمون رو پر كرد و بعدشم خاطرمون رو پرپر.
چقدر سخت است تو را به نداشتن چیزی محكوم كنند كه بیشتر از هر چیزی درگیر آنی و بیشتر از هر كس دغدغهاش را داری و با هر بار حكم بیرحمانةشان، غرورت با تمام كوچكیاش بغضت را ببلعد، تا مبادا بفهمند از گفتةشان سخت شكستهای؛ در حالی كه دلخونتر از همیشهای.كاش اینقدر چشمانمان انسانها را سطحی نمیدید و انصاف قدری احساسات را میشكافت. كاش همیشه به شنیدههایمان بسنده نمیكردیم و معیار قضاوتهایمان تنها كلمات نبود. كاش گاهی به سختیِ سنگ شك كنیم، نكند عنصری از احساس در وجودش لانه داشته باشد؛ یا به استقامت كوه، نكند نالة پرندهای شكستهبال، ذرهذرة وجودش را همچون پنبهای حلاجی كرده باشد[...].
تازگیها فكر میكنم زندگی ما آدما شبیه ماشینسواری شده، گاز میدیم و لایی میكشیم بین ماشینا و میریم و انگار نمیدونیم بابا هر ماشینی یه ترمزی هم داره. بعدش وقتی به خودمون میایم كه یا توی یه ماشین دربوداغون داریم دستوپا میزنیم یا زیر یه ماشین چپ شده جون دادیم و رفتیم پی كارمون.
دیگر خسته شدم از همة ضمایر غیر مشترك؛ از همة ضمایر سخت و سنگی «من»، «تو»، «او». از ضمایر بیروح كه جمودت را با تمام قوا در روحت میدمند. اول تو بتنهایی فقط «من» هستی اما كمكم [كه] روحت راه تعالی را گم كرد، «منیّتـ»ـهایت آشكار میشوند و بعد هم میآید؛ غرور را میگویم. این «منیت» و این «غرور» نفرینشده دنیایت را چنان پر خواهد كرد كه دیگر هیچ اشتراكی با هیچ ضمیری نخواهی داشت؛ حتی اگر حاضرترین حاضرها باشد.
مهربانیات آنقدر بلند بود كه هر چه رفتم به انتهایش نرسیدم. معجون حرفهایت آنقدر شیرین بود كه هر چه نوشیدم تمام نشد. آخرش این شد كه دلم را زدی!
میخواهم زمین را بغل كنم و با خودم ببرم و در كهكشان دیگری بگذارم؛ جاذبهاش كم شده!
(واقعاً از چاردیواری راضیام. مطالبش عالیعالیه، جلو میره، طوریه كه وقت نیازت به دادت میرسه. از همه، مخصوصاً پاسخگو تشكر میكنم).
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای كیسه ای ست هول هولكی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تكلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی كنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی كند ،خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان كه چای خورده باشی به بعدش هم فكر نمی كنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوكهای خنده دار تعریف كردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یك غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شكلات فندقی می خوری و فكر می كنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای كه مانده در فنجان بعد از یكی دوساعت می شود رنگ قیر یك مایع سیاه و بد بو كه چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد كه انگار در آن مركب چین ریخته بودی نه چای .
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بكشد.باید انتظارش را بكشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر كنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم كنی باید آن را بریزی در یك استكان كوچك كمر باریك.خوب نگاهش كنی.عطر ملایمش را احساس كنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی كنی
نگاه پنجره از شدت انتظار من، بغضش گرفت ولی تو رد پایت را از رد پایم جدا كردی و مرا به جرم كودكانگیام در من كشتی. شاید... فقط شاید، امشب، فردا، روزی، دوباره... آه، بارها به اینجا رسیدهام؛ به همین چند كلمه باقیمانده امید؛ به همین كلمه «دوباره» و سكوت نقطههای بعدش! به همین جا كه میرسم قلبم خفهام میكند كه «بااااید از من برود»! گزارش میكند... «گزارش هزارم: اینجا تنگ است، تنگ و برهوت. تمام».
روشنم، روشنتر از هر روشنی/ وقتی میگویی دوباره با منی/ هیچ میدانی پریزاد قشنگ!/ قلب من را ساده از جا میكنی؟/ غم مسافر، كاسه آب حاضر است/ آی خنده، كی به ما سر میزنی؟/ شمعدانی مُرد، حالا مانده است/ كاكتوس تیغدارِ سوزنی/ میشوم پاسوز رسم روزگار/ باز بانوی غزلهای منی/ آرزویم دیدن لبخند توست/ من فدایت، كی به من سر میزنی؟
هنوز هم برادههای زنگزدة خیالم دق میكنند وقتی تو نیستی. خواب نداشتن تو بر حنجرة واژگونشدة كاغذ، هنوز هم زیباترینها را قلم میزند... و هنوز هم خواب رد شدنم از پل شیشهای و رسیدن به نگاه ارغوانیات قشنگترین رؤیای محال این خسته است.
دوستانی دارم كه همیشه جای تو را برایم پر میكنند..غم وقتی كه تو دلم را میشكنی می اید و در دلم مینشیند..تنهایی وقتی تو میروی می اید و جایت را میگیرداشك كه وقتی جای دستان تو خالیست می اید و به صورتم دست میكشد و تنفر وقتی كه از قلبم میروی در قلبم جای تو را میگیرد
پاسی دیگه به ایمیلت نفرستیم یعنی؟
باید از تموم فرصتهایی كه تو زندگی وجود داره استفاده كنیم تا به زندگی اجازه ندیم از فرصتهای ما استفاده كنه! اونوقت ما میتونیم زندگی رو اونطوری كه میخوایم پیش ببریم نه اونطوری كه زندگی میخواد ما رو پیش ببره!
همیشه سكوتم نشانه رضایت نبود. گاهی تحمل بود بر همه بیاعتناییهایت. قهرهایم كودكانه نبود، گاهی بهانه بود برای گلایههایم؛ و هر با هم بودنی عشق نیست، گاهی عادتی است از بودن با هم.
تار عنكبوتی سقف اتاقم را براق كرده است. مرا یاد خودمان میاندازد. تو تار و پود بودی و من عنكبوتی كه فكر میكرد بیتو نخواهد ماند. چقدر سادهام! به پهلو میخوابم تا نبینمت. جرات پاك كردن تار و پودی را كه خودم ساختهام ندارم. پس حالا تو سست باش و مرا از بلندی هوسم رها كن. وقتی بیدار شوم، زندگی را آغاز خواهم كرد.
همیشه كسی هست كه شبیه من نیست؛ شبیه هیچكدام از اسمهایی كه مرا با آن میشناختی!
تمام دستی كه از تو كوتاه شده را برای رؤیاهایم قدغن كرده تا یادم باشد اعترافهایم را پیش كسی ببرم كه سرش برای خوابهای من درد میكند. همیشه كسی هست كه میخواهد مرا بردارد، ببرد زیر یك چتر، مرا از رفت و آمد عابران خالی كند، میخواهد حماقتهای هر روزهام را یك وجب آنطرفتر پرت كند و بگوید: ببین! دنیا بیشتر از تو هم گلیمش را دراز كرده! تو قدمهایت را كوتاه بردار! همیشه یك من هست كه اصلاً به خودم نمیآید! به هیچكدام از حرفهای رسوبشده روی لبم نمیخندد. حتی پای یك قاصدك لال را وسط نمیكشد تا به دو جین حرف نگفته از تو دلخوش شوم!
اینجا یك «من» هست كه عجیب با تمام آنچه از من دیدی فرق میكند. یادت باشد وقتی میآیی كمی جا بخوری!
ما همهمون مثل همیم. همیشه پی نداشتههامون هستیم. همیشه تو زندگیمون یه چیزی رو كم داریم. به نبودنها به سردرگمیها، به فاصلهها عادت كردهایم. متوجه شدهای كه همة بروبچ گلهمندند از تكرار، از گم شدن، از عشقهای بیسرانجام؟ اگه دقت كنی و همیشه متنای ارسالی رو بخونی و خوب آنالیزشون كنی، متوجه میشی كه همه از یك چیز مشترك دردمندند: تنهایی و تنهایی.
نظر تو چیه؟ موافق گفتههام كه هستی!؟
این دل منتظره منتظر شنیدنه شنیدن صدای پات كه از تو كوچه ها میاد
این دله منتظره منتظره دیدنه دیدن چشای ناز كه میاد از دور و دراز
این دله منتظره منتظره چشیدنه چشیدن یه طعم خوب كه طعم زندگی میده
این دله منتظره منتظره بو ییدنه بوییدن یه عطر خوب كه بوی عطر تو میده
این دله منتظره منتظره یه اغوشه اغوشی كه گرمی اون گرمی دست تو میده
این دله منتظره منتظر هرسیدنه رسیدنی كه بعد اون امید زندگی میده
حال و روزم بیتو روبراه نیست/ دلخوشی با قلب من همراه نیست/ تو اگر با من نمانی خوب من/ پشت سر یا پیش رو جز چاه نیست/ ترس دارم از شب و تنهاییام/ چون خبر از روشنیِ ماه نیست/ درد بسیار است اما هیچ یك/ بدتر از تنهایی جانكاه نیست/ خواستم حرف دلم را... بیخیال!/ در دلم حرفی به غیر از راه نیست/ بیتو تنها مرگ تسكین من است/ هیچكسی از راز من آگاه نیست.
رؤیاییترین عكس لحظههای من همین است، اینكه هر روز، اینجا بنشینم و لمس بودنت را تكرار كنم! ظاهر شدنش بماند. همین كه تو هستی و خامی خیال خواستنت و من، خودش میارزد به یك بار ظاهر شدن لبخندت. راستی! چه ژست زیبایی گرفته لبهایت! با حفظ همان شیرینلبخنده، بیبهانه بگو: سیب!
چشمانم ادیبتر از زبانم هستند. این را وقتی فهمیدم كه زبانم برای گفتن آنچه به او یاد داده بودم تا در مواجهه با تو بگوید الكن ماند... اما نگاهم همه چیز را به تو فهماند. باور نمیكنی؟ از لبخندت بپرس!
آفرینش
.من تو را خواهم سرود.من تو را از میان تمام خاطرات غبار گرفته ،شفاف می یابم.
ای نایاب ترین هستی،تو بگو،تو را از میان بلورهای اشك شور و گرم ... چگونه بیابم تو را؟
باز قلبم پی یك پرواز است/پی شهری كه در آن سپیده دم معنی یك آغاز است/ پی شهری كه هر دری بزنی خبر آید كه بیا در باز است/ پی شهری كه دل مردم شهر پر از احساس و پر از آواز است/ پی شهری كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است/ ولی افسوس كه این شهر هنوز/ پشت دریا مخفیست/ قایق از درد خودش می نالد/ و توانی كه تواند گئرد از دریا/ در تن خسته و آزرده و پردزد من تنها نیست/ پس بسوزیم و بسازیم در این شهر غریب/ كه پر است از ستم و ظلمت و بیداد و فریب/ چاره ای دیگر نیست...
دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یك دلخوشی كوچك...
به یك احوالپرسی ساده...به یك دلداری كوتاه ...
به یك "تكان سر"...یعنی...تو را می فهمم...
... به یك گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یك همراه شدن كوچك ...
به حتی یك همراهی كردن ممتد آرام ...
به یك پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
به یك دعوت كوچك به صرف یك فنجان چای!
... به یك وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یك "من كنارت هستم "...
به یك هدیه بی مناسبت ...
به یك" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یك غافلگیری :به یك خوشحال كردن كوچك ...
به یك نگاه ...به یك شاخه گل...
_دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یك فهمیده شدن ...درست !
به لبخند!به یك سلام !
به یك تعریف به یك تایید به یك تبریك ...
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های كوچك و ساده را از هم هم دریغ می كنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم كنار تا به یك باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم كنیم ...
دست ِ بلند ِ باد ، گیسوی دریا را نوازش میكند ؛ در یا بیقرار میشود ؛ و عاشقانه باد را نگاه میكند ؛ باد فروتنانه ، به همراه ِ امواج ِ دریا ، میروند تا ، سرزمین های دور را تماشا كنند ....... !
یك شبی مجنون نمازش راشكست ، بی وضو در كوچه لیلی نشست ، عشق آن شب مست مستش كرده بود ، فارغ از جام الستش كرده بود ، گفت یا رب از چه خوارم كرده ای ، بر صلیب عشق دارم كرده ای ، خسته ام زین عشق دلخونم نكن ، من كه مجنونم ، تو مجنونم نكن ، مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این تو و لیلای تو من نیستم ، گفت ای دیوانه لیلایت منم ، در رگت پنهان و پیدایت منم ، سالها با جور لیلا ساختی ، من كنارت بودم و نشناختی ...
خدا را برایتان آرزو دارم
تنها روزنه امیدی كه هیچگاه بسته نمی شود، تنها كسی كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد ، با پای شكسته هم می توان سراغش رفت ، تنها خریداری كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد، تنها كسی كه وقتی همه رفتند می ماند ، وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید ، وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و تنها پادشاهی كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن . خدا را برایتان آرزو دارم ...
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای كیسهایست. هول هولكی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تكلیف خوبند. اما خستگیات را رفع نمیكنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیكند. خاطره نمیشود. فقط از سر اجبار میخوریشان كه چای خورده باشی به بعدش هم فكر نمیكنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جان میدهد برای مهمانبازی برای تعریف كردن لطیفههای خندهدار. برای فرستادن اس ام اسهای صد تا یك غاز. برای خاطرههای دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شكلات فندقی میخوری و فكر میكنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای كه مانده در فنجان بعد از یكی دو ساعت میشود رنگ قیر. یك مایع سیاه و بد بو كه چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد كه انگار در آن مركب چین ریخته بودی نه چای.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بكشد. باید انتظارش را بكشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر كنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم كنی. باید آن را بریزی در یك استكان كوچك كمر باریك. خوب نگاهش كنی. عطر ملایمش را احساس كنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی كنی.
می خواهم برگردم به روزهای كودكی آن زمان ها كه : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ی زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی كه می شكست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...
من همیشه خوشحالم ، میدانید چرا ؟ برای اینكه از هیچ كس برای چیزی انتظاری ندارم . انتظارات همیشه صدمه زننده هستند . زنگی كوتاه است پس به زندگی ات عشق بورز ، خوشحال باش ... و لبخند بزن ... فقط برای خودت زندگی كن و ... زندگی این است ... احساسش كن ، زندگی كن و لذت ببر ...
تنها چیزی كه در زندگی زمینی واقعا" اهمیت دارد نحوه زندگی و رفتار ما با دیگران است . مهربانی ، نوعدوستی و پذیرفتن دیگران همان طور كه هستند ، از آنچنان ارزش والایی برخوردار است ، كه در قیاس با آن ، وضعیت زندگی مادی ما بسیار ناچیز به شمار می رود . حالا ، به جای این كه فقط حس كنم ، می دانم كه چرا من در این جسم خاكی هستم و بعد از مرگ به كجا خواهم رفت .
انسانی خوب بودن ارتباطی به دین ، مذهب ، وضع زندگی ، نژاد، رنگ پوست ، دیدگاه سیاسی ، یا فرهنگ شما ندارد ، بلكه به این بستگی دارد كه تا چه حد و اندازه نسبت به دیگران خوشرفتاری می كنید .
خوشبخت باشید همان كسی باشید كه می خواهید اگردیگران دوست ندارندبگذارید نداشته باشند یادتان باشد(خوشبختی یك انتخاب است) زندگی راضی نگه داشتن همه نیست..............
به چشمی اعتماد كن كه به جای صورت به سیرت تومی نگرد و به دلی دل بسپار كه جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیركه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد
با زنت شوخی كن ، سر به سرش بگذار ، از غذایش بچش ، از دستپختش تعریف كن ، و بدان كه اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشویی ، آسمان خدا به زمین نمی آید!
آخر می دانی؟ او همان دختر رویاهای دیروزت است كه به آشپز خانه زندگی امروزت آمده!
باور كن بدون او اجاق خانه ات حسابی كور كور است
*
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.گاهی دلم برای باور های گذشته ام تنگ می شود.گاهی دلم برای پاكی های كودكانه ی قلبم میگیرد.
گاهی آرزو می كنم ای كاش دلی نبود تاتنگ شود ،تا خسته شود،تا بشكند...
قحطی دوست میآید.... نه هفت سال .... هفتصد سال !
در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت میكنم... بگو كنعانیان منتظر نباشند ، تقسیم شدنی نیستی....
حتی اگر یعقوب بیاید...
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت/باهمان چشمی كه می زد زخم مرحم می فروخت//زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر /داشت یوسف را به مشتی خاك عالم می فروخت//زندگی این تاجر تماع ناخن خشك پیر /مرگ را همچون شراب ناب كم كم می فروخت//من گلی پژمرده بودم در میان گنچه ها/گل فروش ای كاش با آنها مرا هم میفروخت...؟
داغ دلم هر روز با یادت داره تازه میشه/فكر نكنم طاقت بیارم این دفعه میمیرم از غمت/ همون كه رفت و دلم وشكست/ رفت و رو اشگام چشماشو بست/بازم چه خوابی دیده برام/چه نقشه ی باز كشیده برام این دفعه از جونم چی میخواد این روزگار...؟
باید گام برداشت و از این امروزی كه تو به من نزدیكی دور شد. باید فاصله گرفت از گذشتهای كه لبریز از بودن توست و آیندهای كه خالی از نبودن توست.من همان دیروز و امروزی هستم كه تمام لحظههایش را تصاحب كردی و در آخر ما را به فراموشی سپردی. دیگر نمیگذارم? سراغ فردایم بروی. هر چه را دیروز برایم مانده بود به امروز فروختم. باختم. كاش خاطرات روزهای خوب گذشتهمان را با آمدنت معامله نمیكردم. آخر اینقدر عوض شدی كه حتی دیگر ارزش خاطره شدن را هم نداری.
گاهی دلت بهانههایی میگیرد كه خودت انگشت به دهان میمانی... گاهی دلتنگیهایی داری كه فقط باید فریادشان بزنی اما سكوت میكنی... گاهی چقدر دلت برای یك خیال راحت تنگ میشود.
شاید آنروز كه سهراب نوشت تا شقایق زنده است زندگی باید كرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،هر گلی هم باشد،چه گل پیچك و یاس تا نیاید مهدی(عج)زندگی دشوار است.
تمام حواسم بیاراده به كلامت گره خورد وقتی خودم را در تصویر آیندهای كه آهسته با خود نجوا میكردی نیافتم و زبانم پس از فاصله طولانی هزار لكنت، بار سنگین غرور را بر زمین گذاشت تا نشانهای از من را در پس نقشه آینده دلت بیابد؛ اما همان لحظهای كه نگاهم با نگاهت در هم آمیخت، قبل از هر سخنی، این شیطنت محصور در قاب چشمانت بود كه رساتر از هر كلامی در گوشم فریاد زد: برای حضور در آینده یكدیگر به گفتن نیازی نیست. همین یك لحظه جاری در اضطراب كه رنگش در نگاهم و سردیاش در لرزش دستانم پیداست، همین شیطنت مهمان شده در عمق نگاه منتظرت، برای یك عمر در كنار هم بودنمان كافیست.
میتوانم آن روز را به طور واضح به خاطر بیاورم. دو رهگذر به من خیره شده بودند و داشتند در مورد من حرف میزدند: «حیوونی! حالش خیلی بده!» پرسیدم: «با منید؟» اما جوابی ندادند و بسرعت دور شدند.
نیم ساعت بعد در خانه جلوی آیینه ایستاده بودم. صورتم مثل گچ سفید بود. دستهایم یخ زده بود اما قطرات عرق روی پیشانیام میدرخشید. زبانم را درآوردم. شوك بزرگی در انتظارم بود! دندانهای نیشم به طرز وحشتناكی بلند شده و رشد كرده بودند. نگاه دزدانهای به چشمانم انداختم. نگاهم شرورانه و در عین حال غمگین بود.
روز بعد بود كه آن دو جای نیش را روی گردنم دیدم. روزهای بعد روزهای سنگین و سختی بودند؛ خواب?های طولانی و آشفته، تب و لرز... تمام خاطرات كودكیام را بوضوح و با جزئیات به یاد میآوردم. آن روزها تمام تلاشم این بود كه با آن تغییر بزرگ سازگاری پیدا كنم؛ اما خب... از آن روز تا به حال من یك خونآشام بودهام؛ یك خونآشام بیآزار!
دنبال یك دوست خوب و همدرد میگردم تا از تنهایی دربیایم، آیا به طور اتفاقی شما خونآشام خوب سراغ ندارید؟
دلتنگی از پنجره اتاقم سر میرود وقتی نیستی. پنجره اتاق من دوستی دیرینهای با باران و اسم حك شده تو بر بخار شیشههایش دارد؛ اما امشب دست به یكی كردهاند؛ غم و باران و دلتنگی را میگویم؛ هر سه میخواهند بغضم را بشكنند.
از قول من به بچهها بگو در شبی سرد كه در پارك خوابیدم، زیراندازم روزنامهای بود كه متنی از من را منتشر كرده بود، چه لحظهای! چه شبی! بگو تا شاید «واقعه» كمی بیشتر از من بماند تا شاید به این پندار، دیگر این اتفاق نیفتد.
از قول من به بچهها بگو دردهای من موروثی نبود، اینها عفونت تاریخ بود. بگو در تاریخ ثبتش كنند. از قول من به بچهها بگو بیست و چند سال گذشت از خندیدن من به «تمدن» و بگو شكست كه میخوری، فرقی ندارد چطور جنگیدهای؛ قضاوت محیط یك چیز است: «انسان وازده بیمصرفی بود»! البته برای من قضاوت محیط بیارزش بود اما از قول من به «قضاوت محیط» بگو من با همه چیز جنگیدم، با یك سقف برای كمی خواب و آرامش و مطالعه، از یك حمام داغ و یك فنجان چای ساده، از كفشی كه همیشه پاره بود و پایی كه همیشه بو میداد، از خرید لباسهای دست دوم، تا حافظهام كه بیتابانه به مشتاقِ «آلزایمر» رفت، . از قول من به «صد كلمه بیشتر ننویسید» بگو واژگانِ من برای همیشه «باردار» بودند، سقطش نكن. بگذار بگویند. شاید با گفتن، كمی از «نداشتنها» و «نتوانستنهایم» كم شود.
اگر قرار است بمانی : همیشه بمان. اگر قرار است بروی : همین امروز برو . اگر قرار است عوض شوی : بهتر شو . واگر قرار است حرفی بزنی چیزی را بگو كه باور دار ی
طعم خوش بودنت را به یاد میآورم وقتی آرام از كنار لحظههایم گذشتی، وقتی دستی برای تنهاییام تكان دادی و نگاهم كردی... همسفر باد بودم؛ خسته از هجوم بیامان روزمرّگیها. تا تو آمدی و من، تازه فهمیدم در پس تكرار شدنهایم «تو» را كم داشتهام...
«تو» كه آمدی، طعم گس غصههایم از یادم رفت، تردید از نوشتههایم خط خورد و «تو» مثل یك خورشید میان سطرهایم درخشیدی. روزها كه از پی هم گذشتند، تازه فهمیدم انگار برای بودنم دنبال بهانه میگشتم و تو بهانه همه بودنهایم شدی...
هیچ نگو؛ بگذار یك بار هم كه شده چشمهایمان جای لبهایمان سخن بگویند؛ شاید بشكند سردی این همه فاصله
بیگانهای بودی، مهربان و دوستداشتنی. حسی در وجودم دمیدی، هوشیارم ساختی و به من آموختی آنچه را كه نمیدانستم و آنچه را كه نمیدانستم چرا باید بدانم! به من پاسخ گفتی آنچه را كه برایم مجهول بود و تصحیح كردی معلومهای ذهنم را... با یادآوری چهرهات لبخند بر لبم مینشست و با هر كلامت آنچه كه در رؤیا داشتم به حقیقت میپیوست[...] در برابرت سر تعظیم فرود آورده و بر دستانت بوسه میزنم، دستانی كه گواهند بر سختیهایت[...] تو همچنان جاودان خواهی ماند حتی اگر روزی به نامت نباشد.
ماهی به آب گفت : بی تو میمیرم / آب خواست امتحانش كنه گفت : میرم و به حرفات فكر می كنم . رفت و زود برگشت اما ماهی مرده بود .
هیچ وقت با نبودنت كسی رو امتحان نكن
پیرمرد از صدای خرو پف هر شب پیر زن شكایت داشت . پیرزن هرگز نمی پذیرفت . شبی پیرمرد آن صدا را ضبط كرد كه صبح حرففش را ثابت كند اما صبح پیرزن دیگر هرگز بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هر شب پیر مرد شد .
شاعر سهیل محمودی:با دلی شاد به امید وصالی كه ندیدم-آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی-حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم-بلكه بودی و در خانه به رویم نگشودی-اشك زد حلقه به چشم من و آهم به لب آمد-ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم-ناامیدانه زدم تكیه به دیوار ز حسرت-
رنج حرمان نكشیدی كه بدانی چه كشیدم-با دلی تنگ به جبران گناهی كه نكردم-گریه ها كردم و بر آتش دل اشك فشاندم-یادگار تو همان حلقه ی زیبای طلا را-نگهی كردم و ز آن پس-روی آن چند نگین از گهر اشك نشاندم-من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه ی مرگ است-تو مرا گرمی عشقی تو مرا نور امیدی-زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی-تو مرا پرتو مهری تو مرا بخت سپیدی
فرستنده:سیده سیمارضویان از قم
زندگی چیست؟
اگرخنده است چراگریه میكنیم؟
اگرگریه است چراخنده میكنیم؟
اگرمرگ است چرازندگی میكنیم؟
اگرزندگی است چرا میمیریم؟
اگرعشق است چرا به آن نمیرسیم؟
اگرعشق نیست چراعاشقیم؟
یادت باشدكه اگر دنیایت كوچك باشد همه چیز را بزرگ میبینی. غمها هر كدام برایت دیواری میشوند كه جلوی تو و خوشبختی ات را سد میكنند. غصه ها همانند دیوهای افسانه ها میشوند و تو را به وحشت می اندازند. اما اگر دنیایت بزرگ باشد و با نگاهی زیبا به دنیا بنگری تمام غمها و غصه ها برایت كوچك می شوند. آنقدر كوچك و حقیر كه با تبسم به آنها می نگری و آنوقت تو همیشه پیـــــروز میدانی.
در این دیار خسته كوش/دیگر بریده نفسم/ هرچه تلاش میكنم به آرامش نمیرسم./ شب كه به خانه میرسم شكسته بال و خسته جان /در غم فردای دگر باز به خواب میروم/ از سر خشك شاخه توقع جوانه نیست /اسب نفس بریده را /طاغت تازیانه نیست/
پشت این پنجره، یك بغض شكست/ یك نفس، پشت همین پنجره مرد/ و نگاهی كه تو را از قفس فاصلهها میپرسید/ بیصدا توی همین پنجره از شوق شكست/ پشت این پنجره معنای نگاه تو به لبخند رسید/ و تو اما به سكوت/ قول پرواز از این پنجره تا سمت خدا را دادی/ بیتو این پنجرهها توخالیست/ بیتو اما پشت این پنجرهها جایی نیست/ پشت این پنجره یك قلب شكست/ پشت این پنجره یك قطره باران پیداست/ یك نفس از مهتاب/ یك شب سرد و زمستانی و یك دختر رؤیاپرداز/ بیتو این پنجره یك عمر خدا كم دارد/ بیتو این دختر رؤیاپرداز/ پشت این پنجره از تنهایی/ میرسد تا سحر خستۀ دلتنگیهاش.
سلام خسته نباشید به تمام تلاشگران این سایت ، نمایش عكس دخترم آیسل هم تو صفحه اصلی وهم بین تصاویر بسیار خوشحال كردم ازهمتون سپاسگذارم ان شالله پسردار هم بشم عكس اینطور نمایش بدین ...
من عاشق رایطه های دو طرفه ام ،هر دو می كوشند برای ادامه دار شدنش ،هر دو خطر می كنند ،هر دو وقت می گذارند ، هر دوهزینه می كنند ،هر دو برای یك لحظه بیشتر در كنار هم بودن با زمان می جنگند ،من عاشق رابطه های دو طرفه ام. رابطه هایی كه برای هر دوطرف، ادامه اش با ارزشترین چیز دنیاست.
من عاشق رابطه های دو طرفه ام ،هر دو می كوشند برای ادامه دار شدنش ،هر دو خطر می كنند ،هر دو وقت می گذارند ،هر دو هزینه می كنند ،هر دو برای یك لحظه بیشتر در كنار هم بودن با زمان می جنگند ،من عاشق رابطه های دو طرفه ام. رابطه هایی كه برای هر دوطرف، ادامه اش با ارزشترین چیز دنیاست.
آسمان زیبای زیاد دارد، ستارگان ،ماه وخورشید وابرها اما حسود نیست همه این زیبایها را با دریا سهیم میشود حتی رنگ آبیش را پس دنیا زیبا میشود اگر همه مردم از آسمان الگو بگیرند و یك رنگی وشادی و سعادت را با دیگران سهیم شوند
پیرمرد هسمفر ما در تشرف به مسجدالحرام همیشه همراه من بود اما یكشب هر چه گشتم او را ندیدم . فردا با گلایه گفتم دیشب كجا رفتی حاجی ؟
گفت ما گم شدیم . من گفتم همه ما گم شده ایم ، افسوس كه خودمان خبر نداریم .
بی تو پرنده ای اسیر بودم كه قلب سوزانم تشنه آزادی بود . آزادی نغمه خوانی ، رهایی ، پرواز . و آنگاه كه تو را دیدم باز گرفتار صیاد شدم ، صیادی كه
نه دانه داشت نه دام . و من شادترین پرنده اسیری كه نه به آزادی اندیشه كرد نه پرواز . و تا ابد برای تو خواهم خواند ، آوازی كه سراپا عشق به اسارت است ، نه پرواز .
سكوت ، سكوت ، سكوت . تنها چیزی كه با همه وجود حس میكنم و تنهایی كشنده تر از آنچه باور داشتم ، و من به تو فكر می كنم ، و چه شیرین است تحمل این لحظات تلخ ، اگر تو هم به یاد من باشی .
نه بهار با هیچ اردیبهشتی-نه تابستان با هیچ شهریوری-ونه زمستان با هیچ بهمنی،به اندازه پاییز به مذاق انسانها خوش نیامد
پـائیز مــهری دارد كـه بـــَر دل هـر كسی مینشیند.
تا دیده باز شد به جهانم ، جهان گذشت . تیر شهاب خاطره ها از كمان گذشت . تا خواستم به مدرسه عشق رو كنم ، دوران درس و مرحله امتحان گذشت.
بدنامی حیات دور روزی بیش نبود ، آنهم با تو بگویم چه سان گذشت . روزی صرف بستن دل شد به این و آن ، روز دگر به كندن دل از این و آن گذشت.
( سروده ای زیبا از كلیم كاشانی )
تناقض، چشمگیرترین خصلتِ آدمی ست.
شتابِ عجیبی داریم كه بزرگ شویم و سپس برای كودكی از دست رفته مان دلتنگی می كنیم.
برای كسب پول خودمان را بیمار می كنیم و آنگاه پولِ مان را خرج می كنیم تا سلامتی مان برگردد.
طوری زندگی می كنیم كه گویی هرگز نمی میریم و چنان می میریم كه انگار هرگز زندگی نكرده ایم.(پائولو كودیلو)
ناله كردم ، ذره ای از كوه دردم كم نشد ، گریه كردم ، اشك بر داغ دلم مرحم نشد . در گلستان گرد گل ، بسیار گردیدم ولی ، از همه گلها كه بوییدم ، یكی مادر نشد .
زمان كه میگذرد حس ات به ادمها تغییرمیكند.گاهی انهاكه دوستان صمیمی ات بوده اند درلیست غریبه هاقرارمیگیرندوگاهی انهاكه فكرمیكردی خیلی غریبه اند می شونداشنای درجه یك .زمانه است دیگر ادمهادرگذرزمان خود رانشان می دهند .
آنچه به پروردگار مدیونی دوست داشتن دیگران است .
خوشبختی بیشتر مستلزم تلاش بیشتر است .
خوشبخت بودن ، جزئی از وجود انسان است ، كافیست آنرا باور و احساس كنیم .
زندگی بافتن یك قالیست/نه همان نقش و نگاری كه خودت میخواهی/نقشه را اوست كه تعیین كرده/تو در این بین فقط می بافی/نقشه را خوب ببین نكند آخر كار قالی زندگیت را نخرند.
بی تو پرنده ای اسیر بودم كه قلب سوزانم تشنه آزادی بود . آزادی نغمه خوانی ، رهایی ، پرواز . و آنگاه كه تو را یافتم ، باز گرفتار صیاد شدم . صیادی كه نه دانه داشت ، نه دام . و من شادترین پرنده اسیری كه نه به آزادی اندیشه كرد ، نه پرواز . و تا ابد برای تو خواهم خواند ، آوازی كه سراپا عشق به اسارت است ، نه پرواز
شیرین تر شود عید نوروز امسالتان. شادی ولبخند در صورت همنوعانتان.خوشپوشی دراندامتان . كهنه در تن هم نوعانتان. لبخند در لب فرزندانتان .غم در صورت همنوعانتان
فرهودی جان : اولا بنده بیدآبادی هستم نه بقول شما بیدادآبادی! ثانیا همین جمله شما بر خلاف قواعد دستور زبان فارسی است باید بگویید اگر شعر بنده غلط داشت ...
ثالثا شما بدفعات زیاد در این سایت اظهار ارادت به همسر محترمتان و یا اظهار دوست داشتن و یا درخواست چاپ عكس دخترتان را مطرح نموید در حالیكه اینگونه موارد هیچ
ربطی به دیگران ندارد چون این سایت باید در خدمت همه افراد برای درج مطالب زیبا و دلنشین ادبی و نكته های آموزنده باشد .
امیدوارم هموطنان عزیز همكاری های لازم را با نیروی انتظامی داشته و تا حدالامكان دنبال شادی هایی باشند كه خدایی نكرده چهارشنبه سوری را به كام خود و دیگران تلخ شود.پیشاپیش فرا رسیدن چهارشنبه سوری را به هموطنان عزیزم تبریك عرض می كنم.
زندگی فردا نیست ، زندگی امروز است ، زندگی قصه عشق است و امید ، صحنه ی غمها نیست ، به چه می اندیشی ؟ نگرانی بیجاست ، عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست ، پای در راه گذار ، راهها منتظرند ، تا تو هر جا كه بخواهی برسی ، پس رها باش رها ، تا نماند قفسی..........
زندگی بافتن یك قالیست /
نه همان نقش و نگاری كه خودت میخواهد /
نقشه را اوست كه تعین كرده /
تو در این بین فقط می بافی /
نقشه را خوب ببین نكند آخر كار قالی زندگی را نخرند .
همیشه به یاد داشته باش ....
انسان های زیادی هستندكه ،
حاضرند هركاری انجام دهند تا ،
موفقیت تو را داشته باشند ....
هم اینك ؛
بابت هرچه كه هستی ،
و هر چه داری ،
خدار را شكر كن !
انسانها را میتوان به دو دسته شناخت:
دسته اول: آنهایی هستند كه منافع شان را به دیگران ترجیح می دهند
و دسته دیگری آنهایی هستند كه دنبال منافع آنها هستند...
جاداشت تشكــــــــــــــركنم از همه عزیزانی كه تبریك های پرمهرشون رو از من دریغ نداشتن...
و روز تولد دخترم بنیتا رو به یادماندنی تر كردنــــــــــــــــــــد....
تشكر ویژه ای هم از جناب حمید كلباسی عزیز داشته باشم.سلامتی همه شما عزیزان را از خداوند متعال خواستارم.
صد بار، هزار بار، سیصد هزار بار بر یكه سوار عرب و عجم ، زبده اولاد بنی آدم ، ماه مكه و حرم ، همه جزءاند و او كل ، او شفاعت كننده بر سر پل، یعنی به نام احمد ، محمود ، ابوالقاسم محمد صلوات
چه زیادند بیتفاوتی هایمان...
تا وقتی داریمشان انگار نه انگار، اما واای از آن لحظه كه دیگر نباشند...
واای از آن بغض....
وای از آن گریه های بی دا...
وای از آن دلتنگی ها...
سالها دل طلب جام جم از ما میكرد
سالها در حال گذر است
و اكنون بیست سال از آن دوران میگذرد
و چه سخت با تمام تلخیها و شیرینیها گذشت
هنوز نمود و تجلی ای رخ ننموده
هنوز منتظرم
و انتظار صرفاً فقط صبر است و رضا
چه كنم حرف دگر یاد نداد استادم
روز پدر رو فقط به باباها تبریك نمیگن...
مامان عزیزم تو این سالها شما برای ما هم پدر بودی هم مادر, اونم بهترین و دوست داشتنی ترین كسی هستی كه توی زندگی همهون هستی... میبوسمت.
سحر سامان سمیرا محمد.
شوهرم خیلی به حرف خانوادش گوش میدهدوهمش باخانواده من لجبازی وبی احترامی میكند من نمیدونم چگونه این موضوع رابه اوبفهمانم كه این كارش اشتباه است شمابگویید
شاهكار خالق است مولا علی ، یا علی و یا علی و یا علی
شد منور آسمان از جلوه مولا علی ، یا علی و یا علی و یا علی
شیر یزدان ، ماه تابان ، بنده رب جلی ؛ یا علی و یا علی و یا علی
شیعیان دارند امید شفاعت از علی ، یا علی و یا علی و یا علی
پرتو عمر چراغیست كه در بزم وجود ، به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است دوچرخه سوار جانباز ایران ، در مسابقات پارالمپیك ریو ، دار فانی را وداع گفت . روحش شاد
باز این چه شورش است كه در خلق عالم است ، باز این چه عزا و چه نوحه و چه ماتم است؟
فرا رسیدن ماه محرم الحرام را به عاشقان ابا عبدالله الحسین(ع) و قمر بنی هاشم(ع) تسلیت می گوئیم
صد بار ، هزار بار ، سیصد هزار بار ، بر یكه سوار عرب و عجم ، زبده اولاد بنی آدم ، ماه مكه و حرم ، همه جزء اند و او كل ، او
شفاعت كننده بر سر پل ، یعنی به نام احمد ، محمود ، ابوالقاسم ، محمد صلوات
ای سرور انس و جان كجایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . ای یوسف فاطمه كجایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . فرمانده شیعیان
كجایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . در مكتب عشق و بی وفایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . مائیم و نوای بی نوایی ، ای سرور
انس و جان كجائی؟ فرخنده سالروز امامت منجی عالم بشریت ، فرزند برومند حضرت ختمی مرتبت ، حضرت مهدی موعود(عج) بر ارادتمندان حضرتش تهنیت باد
مهدی عزیزم
هر چند امسال رو نوروز كنار هم نیستیم واین برای من غم انگیز ترین اتفاق است كه بی تو كنار سفره هفت سین بشینم .
مهربانم به حرمت روزهای قشنگمون
پیشاپیش عید نوروز رو بهت تبریك میگم
سلام
من یه دختره ٢٦ساله هستم و مهندس برق قدرتم. تا به حال با كسی رابطه ای نداشتم و درواقع ترجیح نمی دادم رابطه كوتاه بی هدف داشته باشم. یكسال و نیم پیش علی رغم میل باطنیم خواستگاری داشتم كه شش سال از من بزرگتر بود و افسر دایر جنایی آگاهی . پذیرفتم بیان و باهم آشنا بشیم. جلسه اول فقط معارفه بود و شناخت سطحی ...جلسه دوم به فاصله یك هفته بعد اتفاق افتاد كه با هم رفتیم حرف زدیم و ایشون در برخورد اول متاسفانه در مورد حقوق من پرسید و من بسیار جا خوردم از این نوع شروع شدن صحبت !تقریبا تو جلسه اول از اون آقا خوشم اومد ولی جلسه دوم خودش بد پیش رفت جلو و ... دیگه ادامه پیدا نكرد و منم برام مهم نبود الان بعد اون همه اتفاقات ایشون رو با نامزدش دیدم و كلی حالم بده ... برای خودش خوشحالم اما برا خودم نمیدونم ....میخوام كمك كنید علت حال بدم رو بدونم و این كه بتونم به ارامش برسم
میخواهم زمین را بغل كنم و با خودم ببرم و در كهكشان دیگری بگذارم؛ جاذبهاش كم شده!
(واقعاً از چاردیواری راضیام. مطالبش عالیعالیه، جلو میره، طوریه كه وقت نیازت به دادت میرسه. از همه، مخصوصاً پاسخگو تشكر میكنم).
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوكهای خنده دار تعریف كردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یك غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شكلات فندقی می خوری و فكر می كنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای كه مانده در فنجان بعد از یكی دوساعت می شود رنگ قیر یك مایع سیاه و بد بو كه چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد كه انگار در آن مركب چین ریخته بودی نه چای .
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بكشد.باید انتظارش را بكشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر كنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم كنی باید آن را بریزی در یك استكان كوچك كمر باریك.خوب نگاهش كنی.عطر ملایمش را احساس كنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی كنی
گلوله های سربی، از ششلول حرفهایت تمام مغز نداشتهام را سوراخ كرده اند... مگر نمیدانی مدتهاست این نوع سلاح، غیر قانونی اعلام شده است؟
.باید پایان را دور زد...(خ)
پاسی دیگه به ایمیلت نفرستیم یعنی؟
نخوانده ام رها نكن
باشد كه فصل تلخی ست
تك برگ آخر دلم
دانم كه شعر نابیست
تمام دستی كه از تو كوتاه شده را برای رؤیاهایم قدغن كرده تا یادم باشد اعترافهایم را پیش كسی ببرم كه سرش برای خوابهای من درد میكند. همیشه كسی هست كه میخواهد مرا بردارد، ببرد زیر یك چتر، مرا از رفت و آمد عابران خالی كند، میخواهد حماقتهای هر روزهام را یك وجب آنطرفتر پرت كند و بگوید: ببین! دنیا بیشتر از تو هم گلیمش را دراز كرده! تو قدمهایت را كوتاه بردار! همیشه یك من هست كه اصلاً به خودم نمیآید! به هیچكدام از حرفهای رسوبشده روی لبم نمیخندد. حتی پای یك قاصدك لال را وسط نمیكشد تا به دو جین حرف نگفته از تو دلخوش شوم!
اینجا یك «من» هست كه عجیب با تمام آنچه از من دیدی فرق میكند. یادت باشد وقتی میآیی كمی جا بخوری!
نظر تو چیه؟ موافق گفتههام كه هستی!؟
این دله منتظره منتظره دیدنه دیدن چشای ناز كه میاد از دور و دراز
این دله منتظره منتظره چشیدنه چشیدن یه طعم خوب كه طعم زندگی میده
این دله منتظره منتظره بو ییدنه بوییدن یه عطر خوب كه بوی عطر تو میده
این دله منتظره منتظره یه اغوشه اغوشی كه گرمی اون گرمی دست تو میده
این دله منتظره منتظر هرسیدنه رسیدنی كه بعد اون امید زندگی میده
رؤیاییترین عكس لحظههای من همین است، اینكه هر روز، اینجا بنشینم و لمس بودنت را تكرار كنم! ظاهر شدنش بماند. همین كه تو هستی و خامی خیال خواستنت و من، خودش میارزد به یك بار ظاهر شدن لبخندت. راستی! چه ژست زیبایی گرفته لبهایت! با حفظ همان شیرینلبخنده، بیبهانه بگو: سیب!
.من تو را خواهم سرود.من تو را از میان تمام خاطرات غبار گرفته ،شفاف می یابم.
ای نایاب ترین هستی،تو بگو،تو را از میان بلورهای اشك شور و گرم ... چگونه بیابم تو را؟
به یك احوالپرسی ساده...به یك دلداری كوتاه ...
به یك "تكان سر"...یعنی...تو را می فهمم...
... به یك گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یك همراه شدن كوچك ...
به حتی یك همراهی كردن ممتد آرام ...
به یك پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
به یك دعوت كوچك به صرف یك فنجان چای!
... به یك وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یك "من كنارت هستم "...
به یك هدیه بی مناسبت ...
به یك" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یك غافلگیری :به یك خوشحال كردن كوچك ...
به یك نگاه ...به یك شاخه گل...
_دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یك فهمیده شدن ...درست !
به لبخند!به یك سلام !
به یك تعریف به یك تایید به یك تبریك ...
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های كوچك و ساده را از هم هم دریغ می كنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم كنار تا به یك باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم كنیم ...
تنها روزنه امیدی كه هیچگاه بسته نمی شود، تنها كسی كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد ، با پای شكسته هم می توان سراغش رفت ، تنها خریداری كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد، تنها كسی كه وقتی همه رفتند می ماند ، وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید ، وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و تنها پادشاهی كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن . خدا را برایتان آرزو دارم ...
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جان میدهد برای مهمانبازی برای تعریف كردن لطیفههای خندهدار. برای فرستادن اس ام اسهای صد تا یك غاز. برای خاطرههای دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شكلات فندقی میخوری و فكر میكنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای كه مانده در فنجان بعد از یكی دو ساعت میشود رنگ قیر. یك مایع سیاه و بد بو كه چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد كه انگار در آن مركب چین ریخته بودی نه چای.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بكشد. باید انتظارش را بكشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر كنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم كنی. باید آن را بریزی در یك استكان كوچك كمر باریك. خوب نگاهش كنی. عطر ملایمش را احساس كنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی كنی.
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ی زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی كه می شكست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...
بلكه باورش این است كه طعمه اش دیگر ارزش خوردن ندارد........................
سیم بانان را خبركن شاید كاجی افتاده باشد.
این قسمت راكجا فرستادی كه هروقت نوبت من می شود می گویند قسمت نیست؟
تمام كینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت
آخر می دانی؟ او همان دختر رویاهای دیروزت است كه به آشپز خانه زندگی امروزت آمده!
باور كن بدون او اجاق خانه ات حسابی كور كور است
*
در هوایی كه نفس های تو نیست
آمینش را من میگویم
شاید به حرمت دعای تو من نیز اجابت شدم.
گاهی آرزو می كنم ای كاش دلی نبود تاتنگ شود ،تا خسته شود،تا بشكند...
در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت میكنم... بگو كنعانیان منتظر نباشند ، تقسیم شدنی نیستی....
حتی اگر یعقوب بیاید...
هوا بی دوست سرد تر از این حرف هاست....!
همین روز هاست كه "تمام شوم..."
در این دنیای فانی و تباهی / برای هم اگر مردیم زیباست
دل تو را می خواهد..
مدام می گوید به دنبالت بیایم..
و غرور پاهایم را بسته..
تو نترس..
جایت امن است..
قربانی این جنگ منم.?
" سید مهدی حسینی"
یك روز رسد غمی به اندازه دشت /
افسانه زندگی چنین است عزیز /
در سایه كوه باید از دشت گذشت /
شكمت را در سر سفره مردم
زبانت را در جمع
چشمت را در خانه دوستان
نیم ساعت بعد در خانه جلوی آیینه ایستاده بودم. صورتم مثل گچ سفید بود. دستهایم یخ زده بود اما قطرات عرق روی پیشانیام میدرخشید. زبانم را درآوردم. شوك بزرگی در انتظارم بود! دندانهای نیشم به طرز وحشتناكی بلند شده و رشد كرده بودند. نگاه دزدانهای به چشمانم انداختم. نگاهم شرورانه و در عین حال غمگین بود.
روز بعد بود كه آن دو جای نیش را روی گردنم دیدم. روزهای بعد روزهای سنگین و سختی بودند؛ خواب?های طولانی و آشفته، تب و لرز... تمام خاطرات كودكیام را بوضوح و با جزئیات به یاد میآوردم. آن روزها تمام تلاشم این بود كه با آن تغییر بزرگ سازگاری پیدا كنم؛ اما خب... از آن روز تا به حال من یك خونآشام بودهام؛ یك خونآشام بیآزار!
دنبال یك دوست خوب و همدرد میگردم تا از تنهایی دربیایم، آیا به طور اتفاقی شما خونآشام خوب سراغ ندارید؟
از قول من به بچهها بگو دردهای من موروثی نبود، اینها عفونت تاریخ بود. بگو در تاریخ ثبتش كنند. از قول من به بچهها بگو بیست و چند سال گذشت از خندیدن من به «تمدن» و بگو شكست كه میخوری، فرقی ندارد چطور جنگیدهای؛ قضاوت محیط یك چیز است: «انسان وازده بیمصرفی بود»! البته برای من قضاوت محیط بیارزش بود اما از قول من به «قضاوت محیط» بگو من با همه چیز جنگیدم، با یك سقف برای كمی خواب و آرامش و مطالعه، از یك حمام داغ و یك فنجان چای ساده، از كفشی كه همیشه پاره بود و پایی كه همیشه بو میداد، از خرید لباسهای دست دوم، تا حافظهام كه بیتابانه به مشتاقِ «آلزایمر» رفت، . از قول من به «صد كلمه بیشتر ننویسید» بگو واژگانِ من برای همیشه «باردار» بودند، سقطش نكن. بگذار بگویند. شاید با گفتن، كمی از «نداشتنها» و «نتوانستنهایم» كم شود.
منطقه ی زندگیت مهم نیست . منطق زندگیت مهم است
امروز بنای خانه ها سنگ شده / دلها همه با بنا هماهنگ شده
به تو بیش از حد آسیب می رسونه .
«تو» كه آمدی، طعم گس غصههایم از یادم رفت، تردید از نوشتههایم خط خورد و «تو» مثل یك خورشید میان سطرهایم درخشیدی. روزها كه از پی هم گذشتند، تازه فهمیدم انگار برای بودنم دنبال بهانه میگشتم و تو بهانه همه بودنهایم شدی...
هیچ نگو؛ بگذار یك بار هم كه شده چشمهایمان جای لبهایمان سخن بگویند؛ شاید بشكند سردی این همه فاصله
مرابه موی سپیدت ببخش مادر
دستان پر مهرت را بوسه باران می كنم .
امروز زندگی كن
به آینده امیدوار باش
مرگ فقیر - ظلم غنی - چوب خدا
بی آنكه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد
وقتی عصبانی هستید جواب ندهید
وقتی ناراحت هستید تصمیم نگیرید
هیچ وقت با نبودنت كسی رو امتحان نكن
بخوری. تمام میشه نخوری. حروم میشه
از زندگیت لذت ببرچون در هر صورت تمام میشه
از اینكه همیشه تو هر شرایطی باتمام انرژی در كنارم هستی ازت ممنونم وهمیشه دوستت خواهم داشت .
یارو ودوست وهمسرت بهنام
مرا راهنمایی كنید
ولی برایم تصمیم نگیرید
نه درس عبرتشان.
اگرآسمان دلت ابری است
مطمئن باش به اندازه كافی پرواز نكرده ای.
ـ آنهایی كه اندیشیدند اما عمل نكردند!
ـ آنهایی كه عمل كردند اما پیشاپیش فكرنكردند!
ولی فقط یكبار.
و از وجود كسانی كه ما را می خواهند بی خبریم
شاید این باشد دلیل تنهایی مان
رنج حرمان نكشیدی كه بدانی چه كشیدم-با دلی تنگ به جبران گناهی كه نكردم-گریه ها كردم و بر آتش دل اشك فشاندم-یادگار تو همان حلقه ی زیبای طلا را-نگهی كردم و ز آن پس-روی آن چند نگین از گهر اشك نشاندم-من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه ی مرگ است-تو مرا گرمی عشقی تو مرا نور امیدی-زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی-تو مرا پرتو مهری تو مرا بخت سپیدی
فرستنده:سیده سیمارضویان از قم
اگرخنده است چراگریه میكنیم؟
اگرگریه است چراخنده میكنیم؟
اگرمرگ است چرازندگی میكنیم؟
اگرزندگی است چرا میمیریم؟
اگرعشق است چرا به آن نمیرسیم؟
اگرعشق نیست چراعاشقیم؟
ګفت طلب نیازازبی نیاز
-التماس دعاچیست
-خوبان رادردرګاه خداواسطه قراردادن التماس دعا
چنانچه كسی روبدون لبخنددیدی یك لبخندبهش هدیه بده
فاصله ات رو بامردم این دورزمونه حفظ كن یهوترمزمیزنند اونوقت تومیشی مقصر
همیشه دعاكنیدچشمانی داشته باشیدكه بهترین هارادرآد مهاببینید
قلبی كه خطاكارترین هاراببخشد
ذهنی كه بدیهارافراموش كند
وروحی كه هیچ وقت ایمانش به خداراازدست ندهد
و گاه از جنس بغــــــــض
گاه سكـــوت میشوند و خاموش میمـــــــانند
گاه هــق هـــق می شوند و می بارند
دلتنگــــی من برای تــــــــو
اما جنس غریبــــــــی دارد...
گفت ما گم شدیم . من گفتم همه ما گم شده ایم ، افسوس كه خودمان خبر نداریم .
نه دانه داشت نه دام . و من شادترین پرنده اسیری كه نه به آزادی اندیشه كرد نه پرواز . و تا ابد برای تو خواهم خواند ، آوازی كه سراپا عشق به اسارت است ، نه پرواز .
پـائیز مــهری دارد كـه بـــَر دل هـر كسی مینشیند.
بدنامی حیات دور روزی بیش نبود ، آنهم با تو بگویم چه سان گذشت . روزی صرف بستن دل شد به این و آن ، روز دگر به كندن دل از این و آن گذشت.
( سروده ای زیبا از كلیم كاشانی )
شتابِ عجیبی داریم كه بزرگ شویم و سپس برای كودكی از دست رفته مان دلتنگی می كنیم.
برای كسب پول خودمان را بیمار می كنیم و آنگاه پولِ مان را خرج می كنیم تا سلامتی مان برگردد.
طوری زندگی می كنیم كه گویی هرگز نمی میریم و چنان می میریم كه انگار هرگز زندگی نكرده ایم.(پائولو كودیلو)
از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره
خوشبختی بیشتر مستلزم تلاش بیشتر است .
خوشبخت بودن ، جزئی از وجود انسان است ، كافیست آنرا باور و احساس كنیم .
برای خودمان زندگی كنیم، برای دیگران زندگی باشیم.
هیچوقت،هیچكس شبیه تونبوده ونیست...
تونیستی واین بی رحمانه ترین امتحان خداست...
من از نزدیك بودن های دور میترسم...
آنجا پشت خاكریز بودیم... واینجا در پناه میز
دیروز دنبال گمنامی بودیم... وامروز مواظبیم ناممان گم نشود
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم و بصیرمان كن تا اسیر بر نگردیم و آزادمان كن تا اسیر بر نگردیم.
توصاحب آرزویی هستی كه شیرینی تعبیرش برای دیگریست.!!!
اینكه هستیو كنارم نیستی دیوانه ام میكند!!!
خطوط را با امید بكشید
اشتباهات را با آرامش پاك كنید
قلم مو را در صبر غوطه ور كنید
و با عشق رنگ بزنید
ثالثا شما بدفعات زیاد در این سایت اظهار ارادت به همسر محترمتان و یا اظهار دوست داشتن و یا درخواست چاپ عكس دخترتان را مطرح نموید در حالیكه اینگونه موارد هیچ
ربطی به دیگران ندارد چون این سایت باید در خدمت همه افراد برای درج مطالب زیبا و دلنشین ادبی و نكته های آموزنده باشد .
جناب فرهودی عزیز یكی از باسابقه ترین كاربران محترم سایت جام جم سرا است
مراقب حرفهایمان باشیم
نه همان نقش و نگاری كه خودت میخواهد /
نقشه را اوست كه تعین كرده /
تو در این بین فقط می بافی /
نقشه را خوب ببین نكند آخر كار قالی زندگی را نخرند .
درصد قبولی ات بیشتر میشود .
از ثروت خود ببخشید ،
و اگر كم دارید .....
از قب تان ببخشید ......!
انسان های زیادی هستندكه ،
حاضرند هركاری انجام دهند تا ،
موفقیت تو را داشته باشند ....
هم اینك ؛
بابت هرچه كه هستی ،
و هر چه داری ،
خدار را شكر كن !
قلب بزرگ میخواهد ......
دسته اول: آنهایی هستند كه منافع شان را به دیگران ترجیح می دهند
و دسته دیگری آنهایی هستند كه دنبال منافع آنها هستند...
بلكه مهم این است كه من ، در خلوت دلم سر شار از صداقت و
در نهایت قلبم خویش را داوری می كند .
هنگامی كه برای كسی وقت می گذاری،
قسمتی از زندگیت را به او دادی،
كه باز پس نمی گیری…
بخشنده باش
دوست باش
مشوق كسی باش
بگذار كلماتت شفا دهنده باشند
و زخم نزنند !
و روز تولد دخترم بنیتا رو به یادماندنی تر كردنــــــــــــــــــــد....
تشكر ویژه ای هم از جناب حمید كلباسی عزیز داشته باشم.سلامتی همه شما عزیزان را از خداوند متعال خواستارم.
سرزمین من، بی تو، همیشه بارانی ست.من اینجا از سردترین نقطه دوری،به گرم ترین شكل ممكن دوستت دارم...
سیده سیمارضویان از قم
تا وقتی داریمشان انگار نه انگار، اما واای از آن لحظه كه دیگر نباشند...
واای از آن بغض....
وای از آن گریه های بی دا...
وای از آن دلتنگی ها...
انسان است، فراموشكار كار است...
تنهایی اش را كه رد كند، تنهایی ات را نادیده میگیرد... حتی میرسد روزی كه به (تو) میگوید: شما...
سالها در حال گذر است
و اكنون بیست سال از آن دوران میگذرد
و چه سخت با تمام تلخیها و شیرینیها گذشت
هنوز نمود و تجلی ای رخ ننموده
هنوز منتظرم
و انتظار صرفاً فقط صبر است و رضا
چه كنم حرف دگر یاد نداد استادم
هدی حسن نژاد ، كارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی هستم. برای مجلات و نشریات قلم میفرسایم. آمادگی خودم را برای همكاری اعلام مینمایم.
مامان عزیزم تو این سالها شما برای ما هم پدر بودی هم مادر, اونم بهترین و دوست داشتنی ترین كسی هستی كه توی زندگی همهون هستی... میبوسمت.
سحر سامان سمیرا محمد.
از ما نیست كسی كه به رحمت ما ایمان نداشته باشد.
آتشی ست كه خوبیها را می سوزاند،
و ثروت
پرده ای ست كه بدیها را می پوشاند ...
و چه بی انصافند آنانكه
یكی را میپوشانند به احترام داشته هایش،
و دیگری را میسوزانند
به جُرم نداشته هایش...
پیروزی های غرور آفرین كاروان ورزشی پارا المپیكی ایران بر ملت ایران مبارك باد
شد منور آسمان از جلوه مولا علی ، یا علی و یا علی و یا علی
شیر یزدان ، ماه تابان ، بنده رب جلی ؛ یا علی و یا علی و یا علی
شیعیان دارند امید شفاعت از علی ، یا علی و یا علی و یا علی
فرا رسیدن ماه محرم الحرام را به عاشقان ابا عبدالله الحسین(ع) و قمر بنی هاشم(ع) تسلیت می گوئیم
شفاعت كننده بر سر پل ، یعنی به نام احمد ، محمود ، ابوالقاسم ، محمد صلوات
كجایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . در مكتب عشق و بی وفایی؟ وقت است كه از سفر بیایی . مائیم و نوای بی نوایی ، ای سرور
انس و جان كجائی؟ فرخنده سالروز امامت منجی عالم بشریت ، فرزند برومند حضرت ختمی مرتبت ، حضرت مهدی موعود(عج) بر ارادتمندان حضرتش تهنیت باد
بیا مهدی پر و بالم شكسته ، سرشك غم به رخسارم نشسته
هر چند امسال رو نوروز كنار هم نیستیم واین برای من غم انگیز ترین اتفاق است كه بی تو كنار سفره هفت سین بشینم .
مهربانم به حرمت روزهای قشنگمون
پیشاپیش عید نوروز رو بهت تبریك میگم
برات بهترین ها رو آرزو میكنم یار قدیمی من
كاش مثل اون زمانها به جام جم سرا یه سر میزدی
ولی برای دل من همین هم كافیست.
هر كجا هست خدایا بسلامت دارش(حافظ)
من بِه راهنمایی نیاز دارم شما به مسائل جنسی هم پاسخ میدهید
من یه دختره ٢٦ساله هستم و مهندس برق قدرتم. تا به حال با كسی رابطه ای نداشتم و درواقع ترجیح نمی دادم رابطه كوتاه بی هدف داشته باشم. یكسال و نیم پیش علی رغم میل باطنیم خواستگاری داشتم كه شش سال از من بزرگتر بود و افسر دایر جنایی آگاهی . پذیرفتم بیان و باهم آشنا بشیم. جلسه اول فقط معارفه بود و شناخت سطحی ...جلسه دوم به فاصله یك هفته بعد اتفاق افتاد كه با هم رفتیم حرف زدیم و ایشون در برخورد اول متاسفانه در مورد حقوق من پرسید و من بسیار جا خوردم از این نوع شروع شدن صحبت !تقریبا تو جلسه اول از اون آقا خوشم اومد ولی جلسه دوم خودش بد پیش رفت جلو و ... دیگه ادامه پیدا نكرد و منم برام مهم نبود الان بعد اون همه اتفاقات ایشون رو با نامزدش دیدم و كلی حالم بده ... برای خودش خوشحالم اما برا خودم نمیدونم ....میخوام كمك كنید علت حال بدم رو بدونم و این كه بتونم به ارامش برسم