خاطراتی از بچه های جهادی

« بچه های جهادی» در واقع رانندگان نوجوان بلدوزر و لودر در جبهه های جنگ بودند که بیشترشان 14 - 15 سال داشتند.
کد خبر: ۵۳۱۴۹۶

بچه های جهادی نوجوانانی با روحیه شاد بودند، خاکریزهای شلمچه و جاده های حلبچه ایثارگری های آنها را به یاد دارند، آنها از ترکش و تیر نمی ترسیدند، بیشتر آنها مانند فرمانده 17 ساله اشان «محمد علی قیصری» به شهادت رسیدند.

فرمانده گردان بلدوزری ها

دژبانی جلوی تویوتا را گرفت و داخلش را نگاه کرد، نگاهی به راننده تویوتا کرد.

یک نگاه هم به شیخ اکبر که کنار راننده نشسته بود انداخت و گفت: این بچه را کجا می بری؟.

تا راننده خواست حرفی بزند، شیخ اکبر را کشید بیرون و گفت: بچه بردن ممنوع!

راننده گفت: بابا این فرمانده است.

- بله! چه گفتی؟ کارتت؟.

شیخ اکبر کارتش را نشان داد.

دژبان گفت: جرمت بیشتر شد، برای بچه کارت جعلی درست کردید؟

راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده نگهبان رسید و پرسید: چه شده؟.

ماجرا را که برایش تعریف کردند، رفت و در کیوسک را باز کرد.

شیخ اکبر را که دید، داد زد: این که شیخ اکبر خودمان است؛ فرمانده گردان بلدوزری ها.

بعد همدیگر را در آغوش کشیدند، نگهبان هم هاج و واج آنها را نگاه می کرد.

چیزی نمانده بود که دو تا شاخ روی سرش سبز شود.

می خواهم گراز بگیرم

نزدیک کارون بودیم، اکبر یکی از رزمندگان، بیل و کلنگی برداشت و رفت پشت آشپزخانه.

حاجی گفت: اکبر چکار داری؟

گفت: می خواهم گراز بگیرم.

تا ظهر گودالی را کند و روی آن را با برگ های نخل پوشاند، منتظر بود شب برسد و گرازی تو آن بیفتد.

شام که خوردیم اکبر گفت: بچه ها برویم گراز را بگیریم!

بعد، از سنگر رفت بیرون، بچه ها هم رفتند تا اکبر را در گراز گیری همراهی کنند.

نزدیک آشپزخانه بودیم که صدای آه و ناله ای را شنیدیم.

اکبر گفت: صدای گراز بی زبان است و دوید طرف گودال. نزدیک گودال که رسیدیم صدای یک آدم را شنیدیم، ایستادیم و خوب گوش کردیم. صدای آشپز بود.

رفتیم جلوتر و درست گودال را نگاه کردیم. خود آشپز بود.

اکبر قاه قاه خندید و گفت: تو این جا چکار می کنی؟

آشپز داد زد: آمده ام سر تو را ببرم کله شق .

طفلی می خواست ، استخوان ها را کنار آب بریزد در گودال گرفتار شده بود.

جیغ و داد می کرد و می گفت: اکبر ، اگر دستم به تو نرسد؟ خودم تو را جلوی گرازها می اندازم تا قورتت دهند، چرا بر و بر من را نگاه می کنید؟ مرا بکشید بالا، مردم.

اکبر کمک که نکرد؛ هیچ؛ گفت: این هم نشد گراز گیری و رفت.

آمبولانس شیخ مهدی

شیخ اکبر فرمانده مقر و شیخ مهدی راننده مایلر و شوخ و خوش مزه بود.

نزدیک اذان ظهر بود که شیخ مهدی گفت: آهای شیخ اکبر، من می خواهم یک دور با این آمبولانس بزنم.

شیخ اکبر گفت: بی خود کرده ای، اگر سوار آمبولانس شدی از مقر اخراجت می کنم و رفت داخل سنگر.

هنوز وارد سنگر فرماندهی نشده بود که شیخ مهدی تو آمبولانس پرید.

اکبر کاراته هم کنار او نشست، آمبولانس را روشن کرد، پشت سرش را نگاه کرد، پدال گاز را فشار داد و زد دنده جلو.

تا آمد به خودش آید، آمبولانس نوک خاکریز رفت.

شکم آمبولانس نشست سر خاکریز و مثل الاکلنگ، این طرف و آن طرف می شد.

با صدای خنده بچه ها، شیخ اکبر از سنگر بیرون دوید.

دو دستی تو سرش زد و گفت: شیخ مهدی برای همیشه برو. اصلا از جبهه برو.

شیخ مهدی سرش را از پنجره آمبولانس بیرون کرد و گفت: حالا که رفتم تو هوا؟(ایرنا)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها