سیاه باز و سرباز ترسو

سرباز با عصبانیت به سمت او می رود و با مشت و لگدبه جانش می افتد. وقتی پتو را از روی سرش کنار می زند و چهرۀ سیاه او را می بیند، از ترس نعره ای می زند و به بیرون از آسایشگاه فرار می کند.
کد خبر: ۵۱۹۹۱۸
بچه ها با گذشت سال ها و ماه ها به شرایط اسارت خو می گیرند. آن ها برای ایجاد تنوع و رهایی از یکنواختی روزهای اسارت درصدد تدارک سرگرمی هایی برمی آیند.

بچه ها با وجود محدودیت های زیاد، تئاتر غلام سیاه را برای آخر شب که زمان مناسبی است و عراقی ها کمتر به سرکشی می آیند، آماده می کنند.

تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور است که توجه همۀ بچه ها از جمله نگهبانان خودی را به خود جلب می کند؛ تا جایی که متوجه حضور سرباز عراقی پشت سر خود نمی شوند.

با اعلام رمز قرمز، در آسایشگاه باز می شود. همۀ بچه ها پراکنده می شوند. برادری که نقش غلام سیاه را دارد، سریع زیر پتویی می رود و خود را به خواب می زند.

سرباز عراقی شروع به دشنام می دهد که چه خبر است، مگر وقت خاموشی نیست؟

همۀ بچه ها نشسته و او را نگاه می کنند بجز برادری که زیر پتوست. به همین خاطر شروع به ایجاد سر و صدا می کند و باز او بیرون نمی آید. سرباز با عصبانیت به سمت او می رود و با مشت و لگدبه جانش می افتد. وقتی پتو را از روی سرش کنار می زند و چهرۀ سیاه او را می بیند، از ترس نعره ای می زند و به بیرون از آسایشگاه فرار می کند.

خندۀ بچه ها مثل بمبی آسایشگاه و اردوگاه را بر سر آن سرباز بخت برگشته، خراب می کند.

بعد از آن اتفاق سریع صورت آن برادر را تمیز می کنند و وسایل را جمع آوری می کنند تا با آمدن مسئولان عراقی همه چیز را حاشا کنند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها