خاطره 4 فرد مشهور

با زانوی صدمه‌دیده،مدال المپیک گرفتم

سجاد انوشیروانی قهرمان وزنه‌برداری کشورمان کم کم خودش را برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری در دانشگاه آماده می‌کند.
کد خبر: ۵۱۶۱۴۹

انوشیروانی متولد و ساکن شهر قهرمان‌پرور اردبیل است و از دوران نوجوانی در رشته وزنه‌برداری فعال بوده است.

وی می‌گوید: از شرایطی که دارم همیشه راضی بوده و هستم، از تحصیل گرفته تا زندگی خصوصی و ورزشی که انتخاب کرده‌ام. این شرایط را خدا سر راه من قرار داده و از آن راضی هستم، اما هیچ‌موقع از یادم نمی‌رود صدمه‌ای که به زانوی من وارد شد باعث شد چند سال از مسابقات دور باشم.

پس از قهرمانی آسیا، حسین رضازاده رئیس فدراسیون وزنه‌برداری به من گفت که با این وضع زانونمی‌‌توانی در المپیک مدال بگیری که در پاسخ گفتم سه ماه و نیم تا المپیک باقی مانده است. می‌خواهم از آمپول‌های تزریقی استفاده کنم و به جنگ زانویم بروم و آن را از پای درآورم و امیدوارم نتیجه بگیرم.

آقای رضازاده در پاسخ به من گفت که در کوشش و علاقه‌مندی توشکی ندارم، اما امیدوارم زانویت به تزریق جواب بدهد.

من به ایشان گفتم ایمان دارم خدا به من کمک می‌کند و این‌مشکل را پشت سر می‌گذارم و اتفاقا همین‌طور هم شد. من به لطف خدا به المپیک رفتم و نتیجه‌ای که می‌خواستم را هم گرفتم و صاحب مدال نقره المپیک شدم.

یک شب عجیب و یک خاطره عجیب

فرهاد شریفی متولد سال 1348 در تهران و دانش‌آموخته بازیگری و کارگردانی تئاتر است. گرچه به‌ندرت او را در سینما و تلویزیون می‌بینیم، اما ایفای نقش او در سینما و تلویزیون نیز خاطره‌انگیز بوده است.

همان‌طور که شخصیت همایون با شیطنت‌های خاصش را در سریال «وضعیت سفید» به خاطر می‌آورید. سریالی که سال گذشته همین موقع روی آنتن ‌رفت.

شریفی درباره اتفاقی که سال 77 بعد از پخش فیلم سینمایی «بودن یا نبودن» به کارگردانی کیانوش عیاری از تلویزیون برایش رخ داده، این‌طور می‌گوید: یادم است زمانی که «بودن یا نبودن» را بازی کردم، این فیلم در زمان خود مورد بی‌مهری قرار گرفت. اما بعد از آن از تلویزیون پخش شد و بازتاب موفقیت‌آمیز و وسیعی داشت. من در این فیلم - که جزو آثار ماندگار آقای عیاری است - نقش پزشک را به عهده داشتم.

این فیلم پنجشنبه شب از تلویزیون پخش شد و متاسفانه نیمه شب همان شب مادرم را به‌دلیل مشکل قلبی‌اش به بیمارستان شهید رجایی و به بخش سی.سی.یو بردم و بستری کردم و صبح که شد نگران و هراسان در راهروی بیمارستان دنبال دکتر می‌گشتم که یکدفعه کسی دنبال من دوید و دکتر صدایم کرد.

ایستادم و او از من خواست بیمارش را در اورژانس ببینم! من جا خوردم و گفتم دکتر نیستم. گفت مگر شما همان دکتری نیستید که دیشب در فیلم بودن یانبودن بازی می‌کردید؟ فکر می‌کردم آن فیلم مستند است!

حالا 12 سال از آن شب می‌گذرد، ولی این خاطره عجیب همچنان با من است.

شیرجه رفتم و دستم شکست

والیبال ساحلی در سال‌های اخیر در کشورمان اهمیت خاصی پیدا کرده است و تیم ملی والیبال ساحلی نیز در بین کشورهای آسیایی دارای اعتبار است. در دانشگاه‌ها نیز رقابت‌های این رشته ورزشی دیدنی است.

بهمن سالمی متولد 1367 در گنبدکاووس عضو تیم ملی والیبال ساحلی و دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی است.

سالمی خاطره‌ای را از مسابقات والیبال ساحلی دانشگاه‌ها در سال گذشته و در شمال کشور تعریف می‌کند و می‌گوید: وقتی در مسابقات دانشگاه آزاد شرکت کردم، دیدم زمین اصلا برای انجام مسابقه مناسب نیست. مشکل را چندبار به مربی اطلاع دادم وگفتم زمین سفت شده و شرایط بازی ساحلی را به بازی در زمین آسفالت تبدیل کرده است، اما به تذکر من توجهی نشد و از آنجا که مسابقات به صورت کشوری بود و امکان تغییر زمان برگزاری مسابقات تا بهبود زمین نبود بناچار مسابقات آغاز شد و از بد حادثه هوا هم توفانی بود و در آن شرایط وجود توفان باعث شد که من فراموش کنم زمین سفت است و در حین بازی برای گرفتن توپ روی زمین شیرجه رفتم و در نتیجه، دستم شکست و تا چند ماه از مسابقات دور بودم.

این حادثه خیلی در روحیه من تاثیر گذاشت و تا مدت‌ها با خودم در کلنجار بودم و می‌گفتم اگر وضع این است چرا خودم را به زحمت بیندازم و ورزش کنم و مسابقه بدهم که دستم بشکند. خوشبختانه براین یاس غلبه کردم و پس از بهبودی تمریناتم را از سر گرفتم.

خدا را شکر سرم را از دست ندادم

محسن کیایی برادر کارگردان سینما مصطفی کیایی، بازیگر و نویسنده سینما و تلویزیون است.

اگر فیلم برادرش «ضدگلوله» را دیده باشید نقش جدی اما دوست داشتنی‌اش به‌عنوان فرمانده نیروها را در کنار مهدی هاشمی به‌خاطر خواهید آورد.

او را بتازگی در سریال «مهمانان ویژه» به کارگردانی جواد رضویان به‌عنوان نویسنده و بازیگر دیدیم؛ مجموعه‌ای که از شبکه تهران روی آنتن رفت که با اقبال مخاطبان روبه‌روشد.

محسن کیایی می‌گوید در سریال مهمانان ویژه طی پنج روز، سه‌بار دچار حادثه شدم و هر بار یک نقطه خاص از سرم آسیب دید. اولین‌بار در سکانسی بود که من باید از پله‌های خانه بالا می‌دویدم تا به آقای خمسه برسم. او در سریال عادت داشت کفش پرتاب کند و همین کار راهم کرد اما این کفش چنان به سر من خورد که با وجود اتمام پخش سریال هنوز فک من درد می‌کند! ضربه آنقدر شدید بود که کار به همین خاطر تعطیل شد، چون من از شدت درد نمی‌توانستم بازی کنم. البته ناگفته نماند در این صحنه کفش را دستیار کارگردان پرتاب کرد.

دومین اتفاق دو روز بعد رخ داد. زمانی که با امیرحسین صدیق در خیابان، جلوی یک مینی‌بوس بازی داشتیم، بوم‌ من نزدیک بود داخل جوی آب بیفتد، اما نیفتاد و صاف به سرمن وبه همان نقطه متورم و ملتهب سر من خورد.

سه روز بعد در پارکینگ خانه مشغول تمیز کردن شیشه‌های ماشین بودم و می‌خواستم سر کار بروم که یکدفعه چیزی محکم به همان نقطه سرم برخورد کرد، نگاه کردم و متوجه شدم ظاهرا کلاغی یک استخوان مرغ به منقار داشته و پروازکنان می‌رفته که به علت سنگینی از منقارش رها شده و دوباره بر آن نقطه از سر من افتاده است! به هرحال به قول قدیمی‌ها تا سه نشه بازی نشه. خدا را شکر در این ماجراها سرم را از دست ندادم.(جام جم - ضمیمه تپش)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها