می‌خواستم دخترم بهتر زندگی کند

تام برک کارمند بازنشسته‌ای است که به اتهام قتل دامادش جان ویلیمز دستگیر شده است. تام متهم است پس از آن‌که متوجه شد زندگی مشترک دخترش سوزی با جان مدام در کشمکش و دعوا می‌گذرد و حتی کار به درگیری فیزیکی میان آنها انجامیده، نقشه قتل دامادش را طراحی و توسط مردی خلافکار اجرا کرد.
کد خبر: ۵۰۹۹۹۷

برای هر پدری سخت است که ناراحتی فرزندش را ببیند. آرزوی هر والدینی خوشبختی و سعادت فرزندی است که برای بزرگ شدن او زحمت زیادی کشیده شده و لیاقت بهترین‌ها را دارد. من وقتی تنها 30 سال داشتم همسرم را بر اثر یک تصادف تلخ از دست دادم و تنها دختر یک ساله‌ام سوزی برایم باقی ماند. آن زمان با خودم فکر کردم اگر تنها یک دلیل برای زنده ماندن من وجود داشته باشد، آن هم بزرگ کردن دختری است که زنم برایم به یادگار گذاشته است. می‌دانستم کار سختی است چون باید هم برای دخترم پدری می‌کردم و هم مادرش می‌شدم و این اصلا آسان نبود. اما اشتیاقم برای نگهداری از سوزی که شباهت بی‌نهایتی به همسرم داشت سبب می‌شد از خستگی‌ها و بی‌خوابی‌ها و سختی‌ها راحت‌تر بگذرم و به آینده خوش بین باشم. حضورسوزی در زندگی تنهایم، تنها نقطه شادی و امیدم بود؛ دختری که بیشتر از جانم دوستش دارم و از کوچک‌ترین احساس ناراحتی‌اش عذاب می‌کشم.

تام برک کارمند بازنشسته‌ای است که به اتهام قتل دامادش جان ویلیمز دستگیر شده است. تام متهم است پس از آن‌که متوجه شد زندگی مشترک دخترش سوزی با جان مدام در کشمکش و دعوا می‌گذرد و حتی کار به درگیری فیزیکی میان آنها انجامیده است، نقشه قتل دامادش را طراحی و توسط مردی خلافکار اجرا کرده است. جان ویلیمز با ضربات چوب بیسبال به سرو صورتش جان سپرد و تحقیقات پلیس پس از مرگ او نشان داد که دستور قتل توسط پدر زن او و به یک خلافکار سابقه دار داده شده تا این جوان 33 ساله را از پا در بیاورد. تام برک با قبول اتهام همکاری در مرگ دامادش از خود دفاعی نکرده و بزودی حکم نهایی اش را دریافت می‌کند.

سختی زیادی کشیدم

بعد از مرگ همسرم زندگی سختی داشتم. هر چقدر هم بگویم که چه اندازه نگهداری کردن از یک خردسال سخت بود و برایم فشارهای روحی در پی داشت نمی‌توانید به عمق آن پی ببرید. باید برای سوزی مادری می‌کردم و در عین حال پدرش بودم و وظایف مالی نیز به عهده‌ام بود. من حتی برای آن که بتوانم زندگی بهتری برای سوزی فراهم کنم، ادامه تحصیل دادم. می‌دانستم برای درآمد بیشتر، باید تحصیلات بالاتری داشته باشم. این بود که با هر سختی و مشقتی بود، درس خواندم. در آن دوران، دخترم را پیش مادر پیرم می‌گذاشتم تا از او نگهداری کند. با این که شرایط زندگی برایم بسیار سخت بود و روز به روز دلتنگی‌ام برای همسرم بیشتر می‌شد، به امید تنها دخترم همه سختی‌ها را به جان می‌خریدم.

سوزی در کنار مادرم بزرگ می‌شد تا من فرصت داشته باشم درس بخوانم و زندگی بهتری برایمان مهیا شود. بعد از اتمام درسم وارد بازار کار شدم که اصلا ساده نبود. تا قبل از مرگ همسرم من در مغازه یکی از دوستانم فروشندگی می‌کردم و احتیاجی به درس خواندن نداشتم اما بعد از آن به ناچار لیسانس گرفتم و بعد از سه ماه تلاش در یک شرکت مهندسی استخدام شدم. کارم سخت نبود اما برای من که عادت به محیط اداری نداشتم روزها بسختی می‌گذشت. درآمدم آنقدری بود که پرستاری برای دخترم که دیگر بزرگ‌تر شده بود بگیرم و از این بابت خیالم راحت باشد. روزها به این ترتیب سپری شدند و من همه امید و آرزویم را در سوزی خلاصه کردم. مادرم اصرار زیادی داشت که دوباره ازدواج کنم اما زیر بار نمی‌رفتم. دلم نمی‌خواست حتی یک لحظه از یاد همسر متوفی‌ام غافل شوم یا این‌که در آینده دخترم تصور کند با ازدواج مجددم به او و مادرش پشت کرده‌ام. روزهای سختی بود که هنوز هم وقتی یادشان می‌افتم احساس خستگی می‌کنم. من همه این تلاش‌ها را کردم تا در آینده زندگی خوبی برای تنها امیدم سوزی دوست کنم. در حالی که او سال‌ها بعد با انتخاب نادرستش همه چیز را خراب کرد.

قتل با چوب بیسبال

جسد نیمه جان جان ویلیمز در پارکی نزدیکی منزلش کشف شد. با وجود تلاش پزشکان برای نجات جان او که از ناحیه سر و جمجمه بشدت آسیب دیده بود این مرد جوان جانش را از دست داد و پرونده قتل او تشکیل شد. ماموران پلیس از روی شماره تلفن همراه جان، با همسرش که خود را سوزی معرفی می‌کرد تماس گرفتند و او را در جریان حادثه رخ داده قرار دادند.

بازجویی‌های اولیه از سوزی مشخص کرد این زوج با آن‌که مدت زیادی از ازدواجشان نمی‌گذشت اما مشکلات بسیاری داشتند که بارها آنها را تا مرز جدایی کشانده بود. سوزی مدام از نارضایتی پدرش سخن می‌گفت که همواره با وصلت آنها مشکل داشته و مدام تنها دخترش را به این خاطر سرزنش می‌کرده است.

سرنخ‌ها کم کم پلیس را در رابطه با قتلی که با چوب بیسبال صورت گرفته بود به پدر زن مقتول رساند و او خیلی زود اتهامش را پذیرفت. او اعتراف کرد با پرداخت پول به یک خلافکار حرفه‌ای از او خواسته که دخترش را برای همیشه از شر مردی که او را آزار می‌داده راحت کند و این اتفاق افتاده است. اتفاقی که بابت آن تام برک به اتهام صدور دستور قتل عمد بازداشت شده است.

زندگی‌اش جهنم شده بود

من و دخترم رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم. هر چه بزرگتر می‌شد صمیمیت میان ما بیشتر و عمیق‌تر می‌شد. او در مورد همه چیز با من حرف می‌زد. من همانقدر که پدرش بودم، نقش دوست صمیمی‌ یا حتی مادرش را هم بازی می‌کردم. اولین بار که اسم جان را آورد، عکس‌العمل خاصی نشان ندادم. با خودم فکر کردم او هم یکی دیگر از همکلاسی‌های دخترم است که در دانشگاه با هم آشنا شده‌اند. اما چند ماه بعد، متوجه شدم ارتباط میان آنها جدی است و دخترم در مورد ازدواج با او فکر می‌کند. او به من گفت که جان از او خواستگاری کرده و منتظر پاسخ اوست. شوکه شده بودم. چطور ممکن بود همه چیز اینقدر زود اتفاق افتاده باشد و دخترم خواستگاری داشته باشد که من حتی یک بار هم او را ندیده‌ام؟ از سوزی خواستم تا ترتیبی بدهد ما یکدیگر را ملاقات کنیم. برایم مهم بود بدانم چه کسی توانسته به خودش جرات و جسارت بدهد از تنها دختر من خواستگاری کند. وقتی جان را دیدم، انگار دنیا روی سرم خراب شد. او از همان پسرهایی بود که من اصلا از آنها خوشم نمی‌آمد، چون معلوم بود زندگی مشترک را شوخی می‌گیرند. رفتارهایش مثل پسرهای نوجوانی بود که تازه به زندگی واقعی پاگذاشته‌اند و مشغول تجربه کردن دنیای اطرافند.

از سوزی خواستم به ازدواج با چنین پسری فکر هم نکند. فکر می‌کردم باوجود رابطه نزدیکی که با هم داریم و این که او هرگز روی حرف من حرف نزده بود، با این هشدار دیگر هرگز اسم جان را نخواهد آورد. اما اشتباه کرده بودم. ازدواج آنها که باید بهترین روز زندگی من می‌شد به بدترین شکل برایم سپری شد و دخترم را دست مردی سپردم که می‌دانستم آزارش خواهد داد. تنها چند هفته بعد بود که دخترم برای اولین‌بار نزدم آمد و از شوهرش بدگویی کرد. می‌گفت جان بد دهن است و به هر علت نامعلومی او را به باد ناسزا می‌گیرد. سوزی من کمتر از گل در زندگی‌اش از دهان من نشنیده بود و این رفتارها برایش سخت و ناگوار بود. سعی کردم با نصیحت کردنش اوضاع را بهتر کنم اما بی‌فایده بود. هرچه بیشتر از ازدواجشان می‌گذشت جان گستاخ‌تر می‌شد. کار را به جایی رسانده بود که دست روی سوزی بلند می‌کرد و با پرتاب اشیای خانه به سویش زندگی‌اش را تهدید می‌کرد. من با آن سختی دخترم را بزرگ نکرده بودم که گرفتار چنین مردی شود این بود که نقشه از بین بردنش را کشیدم و آن را اجرا کردم. می‌دانم اکنون دخترم چه حال بدی دارد اما لااقل از شر مردی بی‌صفت که زندگی‌اش را جهنم کرده بود راحت شده و می‌تواند تا پایان عمر زندگی بهتری داشته باشد. اگر باز اشتباه نکند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها