در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میلان که در حرفه خود بسیار کارکشته و صاحبنام است همه برنامهریزیهای این قتل را از پیش انجام میدهد، اتاق مناسب و مشرف به خیابان در اختیار میگیرد و سفارش اسلحه و باقی اقدامات را به بهترین وجهی میدهد و فقط باید منتظر بماند تا با ورود ماشین پلیس و خارج شدن شاهد از آن، خیلی آسان ماشه را بکشد و همه چیز تمام شود. با این همه، میلان مهمترین قضیه را نادیده گرفته است. در همسایگی او مردی اتاق گرفته که زندگی پریشانی دارد. او که فرانسوا نام دارد چون همسرش لوئیز او را ترک کرده، قصد دارد خودش را بکشد و اصلا به این هتل آمده تا مقدمات کار را فراهم کند. فرانسوا هر چقدر که خوشقلب و مهربان به نظر میرسد، به همان اندازه دست و پاچلفتی هم است. ملاقات فرانسوا و میلان منجر به یکسری اتفاقات خندهداری میشود که هر دو را از آنچه میخوستند انجام دهند باز میدارد.
کمدی سیاه مزاحم ساخته ادوارد مولینارو برای فرانسویها یک اثر مرجع و کمدی جاودانه نام گرفته است. اگر فیلم را دیده باشید احتمالا با خود فرانسویها موافق خواهید بود. لحن فیلم به قواعد ژانر وفادار است، با این همه قرار نیست فقط یک کمدی صرف مرسوم باشد. در واقع سیاهی و گزنده بودن لحن آن، به تمسخر گرفتن یافتهها و داشتههای عصر جدید و مدرنیته و همچنین هجو بیتفاوتی آدمی در این بازار مکاره را چنان اثرگذار روایت میکند که باعث میشود مزاحم فقط یک کمدی خندهدار به نظر نرسد. روایت خطکشی شده و مرزبندیهایی که مولینارو در مزاحم ارائه کرد باعث شد حتی مستر پیسی مانند بیلی وایلدر فقید نیز نتواند جلوی خودش را بگیرد و او نسخه آمریکایی این فیلم را سال 1981ساخت.
در این مهمترین اثر مولینارو قرار نیست با دیدن آدمهای غیرواقعی یا رخ دادن اتفاقات غیرمعمول و خلق صحنههای بیمایه خنده به لب تماشاگر بیاید. در واقع به معنای واقعی کلمه تماشاگر با 2 کاراکتر واقعی روبهروست که دست بر قضا هر دو با مرگ سروکار دارند و به تعبیری آن را میخواهند. با این تفاوت که رالف مرگ را برای دیگری میخواهد و فرانسوا آن را برای خودش. همین سر و کله زدن با مرگ در مفهوم غیرواقعیاش هجویهای تمامعیار برای انسانهایی است که به قول فرانسوا نمیدانند از دنیا چه میخواهند و اصلا در اینجا چه کار میکنند.
تفاوتهای شاخص و تناقضهای آشکار نمادین و حتی ناهمگون بودن و اتفاقات تصادفی و غیرقابل پیشبینی، در ذات یک کار کمدی است و ارائه صحیح و منطبق با قواعد ژانر میتواند به خلق کمدی موفق کمک کند.
در فیلم مزاحم اصلیترین تفاوتها و تناقضات و ناهمگونی مربوط به خود قهرمانان داستان است که حالا به تصادف، همسایه هم شدهاند. به گونهای که پیش از این که رالف و فرانسوا زبان باز کنند تماشاگر میتواند تفاوت زمین تا آسمانی این دو را تشخیص دهد. رالف یک مرد جدی بسیار مصمم و ظاهرا خالی از هرگونه عطوفتی است که احتمالا با خودش هم قهر است و فرانسوا مردی بازنده و احساساتی و پریشان و درمانده که داشتن یک دوست برایش رویاست. حالا تصور کنید برخلاف انتظار، قرار باشد بین فرانسوا و میلان دوستی عمیقی شکل بگیرد. معلوم است از لحظه پیدایش این دوستی، دردسرهای بامزهای برای هر دو نفر و عمدتا برای رالف پیش خواهد آمد و خوشبختی اینجاست که قرار نیست حوادث و تصادفات فیلم مزاحم، اتفاقاتی فقط لوس و پر از لودگی و مسخرهبازی باشد.
دیالوگها نیز در مزاحم عالی و حساب شده است. در واقع هر چه نمایشنامه فرانسیس وبر پخته و کارآمد جلوهگری کرد، برگردان سینمایی آن نیز چنین روندی را تجربه کرد و شاید این مهم و موفقیت به این سبب بود که مولینارو از وبر تقاضا کرده بود که از نمایشنامه خودش، فیلمنامه این فیلم را بنویسد و دقیقا همان مضامین فلسفی و سیاه زندگی را نیز در آن بگنجاند. البته قرار نیست در مزاحم و ابتدا به ساکن، ظرفیتی خاص برای کسی در نظر بگیریم. چنانچه در سکانس افتتاحیه و در سکانس دوم جایی که با کاراکترهایمان روبهرو میشویم لحن فیلم تا حدی جدی است. از وقتی پرواز ایرفرانس به فرودگاه مون پلیه مینشیند و لینو ونتورا (رالف میلان) وارد شهر میشود و در صحنهای چند عکس از شاهد میبیند و سپس خیلی عادی عکسها را آتش میزند و به هتل میرود تا وقتی همسایهاش در هتل از راه میرسد، همه چیز عادی است و باورکردنی نیست که نیمساعت دیگر همین فرانسوای بینوا کاری میکند تا رالف را مانند دیوانهها ژاکت مخصوص به تن کرده و در اتاق ایزولههای روانی بازداشت کنند. تماشاگر ابتدا هم باور نمیکند همین فرانسوای خوش قلب اینقدر نادان باشد که بخواهد با طناب ظریف پرده دیواری و لوله 5/0 اینچی سیفون توالت خودش را دار بزند و به قول رالف که از خام دستیهای فرانسوا به ستوه آمده بود اگر مرگ ساده بود که اینقدر در زندگی مهم جلوه نمینمود.
مزاحم (L’emmerdeur)
کارگردان: ادواردو مولینارو/ فیلمنامه: فرانسیس وبر/ محصول 1973 ایتالیا و فرانسه/ 85 دقیقه
بازیگران: ژاک برل ( فرانسوا پیگنون )، لینو ونتورا (رالف میلان) و ژان پیر داراس (فوژه)
موقعیتهای کمیک و الگوبرداری اشتباهی از آنها نیز بهکرات در فیلم مورد استفاده موفق قرار گرفته است. صحنهای را به یاد بیاورید که در سکانس پایانی، رالف که دیگر از دست کارهای فرانسوا کارد به استخوانش رسیده و از طرف دیگر درگیر پاکسازیهای مرسوم و تسویهحسابهای مربوط به دوروبریهای خود است، میخواهد جلوی یک خودرو را در بزرگراه بگیرد و سهسوته خود را به هتل برساند، چرا که نیم ساعت بیشتر به زمان عملیات نمانده است. وقتی بعد از یکی دو تا دست بلند کردن برای ماشینهای عبوری نتیجه نمیگیرد، بسیار مصمم وسط جاده میایستد تا این که یک تاکسی ـ که سرعت سرسامآوری نیز دارد ـ جلوی پایش توقف میکند.
رالف یک اسکناس درشت زیر برف پاککن میگذارد و سوار میشود. عین همین صحنه را یک توریست میبیند و سعی میکند روش رالف را پیاده کند، اما نتیجهاش آن میشود که ماشین عبوری او را بالای درخت میفرستد. الگوبرداری اشتباه به عنوان مزمنترین درد بشری حتی در کلام نیز مدام در فیلم تکرار میشود. جایی که رالف میگوید اگر قرار بود من از زندگی پدربزرگم الگو میگرفتم الان باید با یک بز سر و کله میزدم...
سهم کارگردانی و فیلمنامه در ماندگاری کمدی سیاه مزاحم همانطور که ذکر شد، واقعا غیرقابل انکار است، اما نمیتوان از نوع بازی لینو ونتورا در نقش رالف و ژاک برل در نقش فرانسوا بیتفاوت گذشت. فیزیک حرکتی، پختگی و کارآمدی بازیگری مانند ونتورا که در ایران نیز بسیار محبوب است ستودنی است. او مثل همیشه کارش را کرده و به مدد فیلمنامه خوب و کارگردانی ششدانگ در این فیلم بیشتر درخشیده است و برل نیز به عنوان یک کمدین موقر گاهی به قدری با انرژی و قدرت در صحنهها ظاهر میشود که ونتورا را به حاشیه برده است.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: