گفت‌وگو با یک زندانی سابق

نمی‌خواهم به زندان برگردم

فروش مال‌ غیر و کلاهبرداری، اتهامی است که باعث شدحمیده ـ ق یک سال و نیم از عمرش را در زندان بگذراند. خودش می‌گوید: آن موقع در شرایط بدمالی قرار داشت و به گفته خودش وسوسه سبب شد دست به چنین کاری بزند اما بعد از آزادی، زندگی سالمی را در پیش گرفت. این زن در 24 سالگی به زندان افتاد و اکنون 35 ساله است. گفت‌وگوی ما با حمیده را بخوانید.
کد خبر: ۴۵۳۸۷۴

تا قبل از این اتهام هرگز کار خلاف انجام نداده بودی. چطور شد که یکدفعه چنین کاری کردی؟

من و شوهرم بشدت مشکل مالی داشتیم. آن موقع دوقلوهایم یک ساله بودند و شوهرم بیکار بود، یعنی در یک کارخانه کار می‌کرد که تعدیلش کرده بودند. شوهرخاله‌ام که کارمند یک وزارتخانه بود ماموریت یک ساله خارج از کشور گرفته بود و خاله‌ام هم کلید خانه‌اش را به من سپرد. من هم خانه را فروختم.

چطور دستگیر شدی؟

دو ماه بعد از این‌که خانه را فروختم، خاله‌ام برای سرکشی به ایران آمد و متوجه ماجرا شد، بعد هم من را گرفتند. بخشی از پولی را که گرفته بودم به صاحبخانه‌مان داده و خرج کارهای دیگر کرده بودیم اما بقیه‌اش را همان اول کار پس دادم.

زندان برایت چطور گذشت؟

هیچ وقت فکر نمی‌کردم در زندگی سر و کارم به زندان بیفتد. خیلی سخت بود، زنان زندانی خیلی اذیتم کردند. هر روز باید دعوا می‌کردم یا این‌که مثل خودشان می‌شدم. آن یک سال و نیم سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بود و امیدوارم برای هیچ‌کس پیش نیاید که در زندان بماند. واقعا غیرقابل تحمل است. سخت‌ترین چیز برای من دور شدن و جدایی از دوقلوهایم بود. واقعا دلم برای بچه‌ها یک ذره شده بود، هر شب از دوری‌شان گریه می‌کردم.

در مدتی که زندان بودی شوهرت چه کار می‌کرد؟

دنبال کار می‌گشت اما نتوانست کار درست و حسابی پیدا کند. برای همین دستفروشی می‌کرد؛ روسری و تی‌شرت می‌فروخت. تمام سعی‌اش این بود که هزینه‌های زندگی را تامین کند. بچه‌ها را هم وقتی خانه نبود به مادرش می‌سپرد.

بعد از آزادی چه اتفاقی افتاد و چطور به زندگی برگشتی؟

روزهای اول که اصلا از خانه بیرون نرفتم. می‌خواستم پیش بچه‌ها باشم. در آن مدت که نبودم خیلی سختی کشیده بودند و کمبود محبت داشتند. می‌خواستم جبران کنم. بعد از آن به شوهرم گفتم من هم می‌خواهم کار کنم. نمی‌خواستم دوباره به روزی بیفتیم که برای پول وسوسه شویم. او هم مخالفتی نکرد. از قبل کمی آرایشگری بلد بودم. بعد از این‌که کمی گشتم، در یک آرایشگاه مشغول شدم. البته فقط صبح‌ها را می‌رفتم تا بیشتر پیش بچه‌ها باشم.

شوهرت بالاخره شغل ثابتی پیدا کرد؟

تا دو سال بعد از آزادی من هنوز دستفروشی می‌کرد. این کار دردسرهای خودش را داشت اما از وقتی من هم کار می‌کردم وضع‌مان بهتر شده بود، البته این را هم بگویم که هرچقدر بچه‌ها بزرگ​تر می‌شدند خرج‌شان هم بیشتر می‌شد. بعد از یک مدتی با شوهرم تصمیم گرفتیم کار تازه‌ای کنیم. منتظر فرصتی بودیم تا بتوانیم مغازه‌ای را اجاره کنیم، اما این کار سرمایه می‌خواست که نداشتیم. دو سال از آزادی‌ام گذشته بود که شوهرم کار بهتری پیدا کرد. او گواهینامه پایه یک داشت و توانست راننده یک اتوبوس بین شهری شود. این کار برایش درآمد بیشتری داشت اما وظیفه من سنگین‌تر شد، چون خیلی وقت‌ها شوهرم شب را به خانه نمی‌آمد و من باید برای بچه‌ها هم پدر می‌شدم و هم مادر، این کار را قبلا همسرم در مدتی که من زندان بودم انجام داده بود.

الان اوضاع زندگی‌ات چطور است و از وضعی که داری راضی هستی؟

شوهرم الان با کامیون کار می‌کند. یک کامیون مدل پایین خریده. البته همه‌اش مال خودش نیست، با دو نفر دیگر شریک است، اما خودش با آن کار می‌کند. خیلی پیش می‌آید که به سفر برود و شب‌ها خانه نباشد. من از بچه‌ها مراقبت می‌کنم و البته هنوز در همان آرایشگاه مشغول هستم و شیفت صبح کار می‌کنم. بچه‌ها را کلاس زبان ثبت‌نام کرده‌ایم و می‌خواهم اگر پولش جور شد کلاس کامپیوتر هم بفرستمشان. نمی‌خواهم در زندگی چیزی کم و کسر داشته باشند. بچه‌ها همه امید و زندگی من هستند و به خاطر خوشبختی‌شان حاضر هستم هر سختی‌ای را تحمل کنم. البته حاضر نیستم دوباره به زندان برگردم. سالم زندگی کردن نعمت خیلی بزرگی است. آدم تا می‌تواند باید از کارهای خلاف دور بماند و دنبال دردسر نگردد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها