مقتول به من نظر داشت

نام: فریبا-ک،متاهل سن و تحصیلات: 50 سال ـ ابتدایی اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۴۶۱۱۵

فریبا خانواده‌ای ندارد. او خیلی کم سن وسال بود که همه را از دست داد. پدر و مادر و برادرش فوت شدند. او آن زمان در یک روستا در غرب کشور سکونت داشت و برای ادامه زندگی به خانه عموهایش رفت. او می‌گوید: هنوز 12 ساله نشده بودم که مدرسه را ول کردم. یعنی عموهایم گفتند دیگر لازم نیست درس بخوانم، بعد هم من را فرستادند سر کار. در مزرعه مردم کار می‌کردم و پولش به عموهایم می‌رسید به جایش به من غذا می‌دادند. 13 سالم بود که عموی بزرگم من را شوهر داد.

فریبا همسرش را دوست نداشت و در آن سن کم حتی معنی زندگی مشترک را به درستی درک نمی‌کرد. او می‌گوید: 14 ساله بودم که طلاق گرفتم و به خانه عمویم برگشتم. آنجا به من خیلی سخت می‌گذشت، زن عمویم کتکم می‌زد، بعد هم من را به یک مرد سپردند. از آن به بعد به کار خلاف افتادم اما بعد از مدتی با شوهر دومم آشنا شدم و دیگر توبه کردم.ازدواج دوم فریبا دوام بیشتری داشت و زن جوان صاحب 3 فرزند شد اما بعد از آن شوهرش ازدواج مجدد کرد و فریبا تصمیم به طلاق گرفت.

او توضیح می‌دهد: حضانت بچه‌هایم را شوهرم گرفت و من بدون این‌که دستم به جایی بند باشد زندگی تازه‌ای را شروع کردم، این بار وارد قاچاق شدم البته نه مواد مخدر. از جنوب سیگار به تهران قاچاق می‌کردم، درآمدش خوب بود ولی دوبار به این اتهام دستگیر شدم دفعه اول را یک‌سال و دفعه دوم را دو سال در زندان بودم. زندان برای من که خانه عمویم را تجربه کرده بودم خیلی سخت نبود. زن عمویم من را خیلی اذیت کرد او حتی با سیخ داغ من را می‌سوزاند. آن موقع خیلی بچه بودم و کاری از دستم برنمی‌آمد به هر حال آن تجربه باعث شده بود زندان را خیلی راحت‌تر تحمل کنم.

فریبا بعد از این‌که دومین محکومیتش را سپری کرد با مردی به نام کمال آشنا شد و با وی ازدواج کرد. زن زندانی می‌گوید: زیاد دوست نداشتم ازدواج کنم اما کمال که دلش برایم سوخته بود اصرار کرد و من هم قبول کردم. این ازدواج باعث شد خانواده شوهرم او را طرد کنند. آنها از من خوش‌شان نمی‌آمد. شوهرم خانه‌ای کرایه کرد. صاحبخانه یک پیرمرد و پیرزن بودند، خانه هم کلنگی بود. آدم می‌ترسید شب‌ها بخوابد و سقف روی سرش خراب شود.

کمال در یک قهوه‌خانه کارگر بود و به سختی زندگی‌شان را تامین می‌کرد.زن زندانی داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: 2 سال اول همه چیز خوب بود با این‌که فقیر بودیم اما زندگی خوبی داشتیم اما بعد از آن که پیرزن صاحبخانه فوت کرد، مشکلات من شروع شد. پیرمرد به من نظر داشت. شوهرم صبح‌ها زود می‌رفت و شب ساعت 12 به خانه برمی‌گشت. پیرمرد هم می‌خواست از این فرصت استفاده کند. چند بار از دستش فرار کردم. یک‌بار حتی کار به آنجا کشید که با هم کتک‌کاری کردیم ولی به شوهرم چیزی نمی‌گفتم تا مشکلی پیش نیاید.

زن میانسال سرش را پایین می‌اندازد و ادامه می‌دهد: یک بار پیرمرد را تهدید کردم که اگر بخواهد به کارهایش ادامه بدهد او را می‌کشم اما فایده‌ای نداشت و دست بردار نبود. بالاخره تصمیم گرفتم او را بکشم برای همین آبمیوه مسموم برایش درست کردم اما فهمید و نخورد. بعد دیگر چاره‌ای ندیدم جز این‌که به شوهرم بگویم. از سیر تا پیاز ماجرا را برای کمال تعریف کردم و او هم به این تصمیم رسید که پیرمرد را بکشیم. ما شب یواشکی به اتاق او رفتیم، چاقو دست من بود اول من 2 ضربه زدم، کمال ترسید و خواست جلویم را بگیرد اما بعد فکر کرد اگر پیرمرد زنده بماند از ما شکایت می‌کند و به زندان می‌افتیم پس بهتر است او را بکشیم. او ضربه آخر را خودش زد و پیرمرد را کشت. بعد از آن فرار کردیم و به جنوب رفتیم.

در همان روزهایی که پلیس در جست‌ ‌وجوی این زوج بود آنها زندگی سختی را پشت سر می‌گذاشتند. فریبا می‌گوید: پول نداشتیم خانه بگیریم برای همین یک چادر خریدیم و کنار دریا در چادر زندگی می‌کردیم. کمال کارگری می‌کرد و غذا می‌خرید اما دیگر زندگی نداشتیم و شب و روزمان شده بود غصه و ترس. بالاخره هم بعد از یک ماه ما را دستگیر کردند و به جرم‌مان اعتراف کردیم. حالا هم در زندان هستم.فریبا سرگذشت تلخی دارد. او می‌گوید: اگر پدر و مادرم زنده بودند هیچ‌وقت به این حال و روز نمی‌افتادم. عموهایم در حقم نامردی کردند و زندگی‌ام را خراب کردند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها