گفت‌وگو با مردی که در نوجوانی دست به چاقو برد

راهم را تازه پیدا کرده‌ام

16 سالگی سنی حساس و سرنوشت‌ساز است، سنی که نوجوانان در آستانه اتمام دوران متوسطه هستند و باید برای آینده خود برنامه‌ریزی کنند، اما برخی نوجوانان با خطاها و اشتباه‌هایی که مرتکب می‌شوند سرنوشتشان را به بازی می‌گیرند. «معین ـ ف» یکی از این افراد است. وی در 16 سالگی به زندان افتاد. او که اکنون مردی 28 ساله است در گفت‌وگویی کوتاه درباره این دوران صحبت کرده است.
کد خبر: ۴۴۰۹۳۷

چرا در آن سن کم به زندان افتادی؟

من معمولا با بچه‌ها مشروب می‌خوردم. آن روز هم مست بودم و متوجه نبودم چه کار می‌کنم. یکی از بچه‌ها حرفی زد که عصبانی شدم و با چاقو به او حمله کردم. بعد هم به زندان افتادم. برایم 2 سال حبس و دیه بریدند.

چه شد که سراغ مشروبات الکلی رفتی. این همه هشدار را در این باره نشنیده و نخوانده بودی؟

بچه بودم، عقلم نمی‌رسید. می‌خواستم برای خودم صفا کنم. دوستانم من را پای بساط مشروب بردند. روزی که دعوا کردم، تازه یک هفته بود که ترک‌تحصیل کرده بودم.

پس ترک‌تحصیل هم کرده بودی. خانواده‌ات مخالفت نکردند؟ کمی درباره خانواده‌ات توضیح بده.

پدرم آبدارچی بود، یعنی هنوز هم هست. در یک شرکت نفتی کار می‌کند. مادرم هم بیسواد و خانه‌دار است. یک برادر و یک خواهر کوچک‌تر از خودم دارم که خواهرم شوهر کرده و برادرم فعلا سرباز است. آنها هم درس را رها کردند. پدرم زیاد به مدرسه اهمیت نمی‌داد. بیشتر نصیحت می‌کرد یک کاری را یاد بگیریم که بعدا به دردمان بخورد ولی من همین که مدرسه را رها کردم، افتادم حبس. کاری هم یاد نگرفتم. البته در کانون نجاری یاد گرفتم، کمی هم مکانیکی کردم که مکانیکی بعدا به دردم خورد.

قبل از این که درباره دوران بعد از آزادی‌ات توضیح بدهی، درباره شرایط حبس بگو.

خب سخت است، کاری هم نمی‌شود کرد البته ما کانون بودیم و زیاد سخت نمی‌گرفتند. از صبح تا بعدازظهر سرمان گرم بود. خوش‌رفتاری هم می‌کردند. مددکار هم داشتیم که هر وقت نوبت‌مان می‌شد باید می‌رفتیم و برایش حرف می‌زدیم. معمولا از خانواده‌مان می‌پرسید و از این که الان چه فکر می‌کنم، چه می‌خواهم و بعدا می‌خواهم چه کاره شوم. من خوشم می‌آمد. آن مددکار اولین نفری در زندگی‌ام بود که با من جدی حرف می‌زد و حرف‌هایم را با دقت گوش می‌کرد. برایم وقت می‌گذاشت و حوصله داشت.

دیه را چطور پرداخت کردی؟

پدرم که پول زیادی نداشت. نصفش را تخفیف گرفت، بقیه را هم با وام و بدبختی جور کرد تا آزاد شوم. روزی که آزاد شدم مرا گوشه‌ای کشاند و گفت اگر از این به بعد بخواهم سراغ مشروب یا دوستان قدیمی‌ام بروم، حسابم را می‌رسد. من هم گفتم چشم و از فردایش دنبال کار گشتم تا این‌که بعد از یک ماه شاید هم کمی بیشتر در یک تعویض روغنی مشغول شدم و با حقوقم قسط وامی را که پدرم گرفته بود می‌دادم.

دیگر سراغ تحصیل نرفتی؟

در کانون که بودم درس خواندم، وقتی هم بیرون آمدم دنبالش بودم که دیپلم بگیرم و بالاخره هم گرفتم، اما دیگر اصلا به دانشگاه فکر هم نکردم. مخم نمی‌کشید. همان مکانیکی برایم خوب بود. اتفاقا کارها را زود هم یاد می‌گرفتم. سر 2 سال برای خودم کسی شدم و در یک مکانیکی درست و حسابی کار پیدا کردم.

هنوز هم در مکانیکی کار می‌کنی؟ برنامه‌‌ات برای آینده چیست؟

هنوز هم در مکانیکی هستم. خیلی دوست دارم برای خودم مغازه بگیرم، اما فعلا که پولش را ندارم. تازه اگر هم پولش را داشتم شاید این کار را نمی‌کردم چون معلوم نیست کار آدم بگیرد یا نه. جایی را اجاره می‌کنی و تا بخواهی مشتری پیدا کنی باید مغازه را تحویل بدهی و بروی جای دیگر. این طور فایده ندارد. همین جایی که هستم خوب است و درآمد خوبی دارم. برای همین هم تصمیمم را برای ازدواج قطعی کرده‌ام.

همسر آینده‌ات را انتخاب کرده‌ای یا این که فعلا فقط در حد حرف است؟

می‌خواهم با دختر دایی‌ام ازدواج کنم. ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. مادرم با برادرش صحبت کرده و او هم مخالفتی ندارد. دایی‌ام هم اتفاقا در کار ماشین است. در صافکاری کار می‌کند. شاید بعدا توانستیم با هم مغازه‌ بزنیم، اما فعلا باید به فکر چیزهای دیگری باشم، زیاد عجله ندارم، من تازه راه زندگی را پیدا کرده‌ام و می‌دانم بالاخره به خیلی چیزها می‌رسم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها