در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به گزارش گروه فارس، شهید علیاصغر رنجبران در بیست و سوم آبان سال 1335 در میدان خراسان تهران به دنیا آمد. علیاصغر که تنها پسر خانواده نیز بود. معارف دینی را در کنار تحصیل فرا گرفت. سپس بعد از اخذ مدرک دیپلم در رشته علوم تجربی از دبیرستان تمدن تهران به مبارزان انقلابی پیوست.
شهید رنجبران بعد از پیروزی انقلاب در تاریخ 22/8/1358 وارد سپاه پاسداران شد و دوره 15 روزه آموزشی را که به پایان رساند. با سمت فرمانده دسته به بیجاراعزام شد.
با بازگشت به تهران در پادگان ولیعصر(عج) مشغول کارهای اطلاعاتی شد. ایشان برای مدتی سمت فرماندهی گروهانی در سرپل ذهاب را بر عهده داشت. با انتقال به تهران حفاظت از لانه جاسوسی و فرماندهی گروهان 2 ازگردان 4 سپاه را پذیرفت. اوایل سال 1360 حفاظت از بیت امام(ره) را بر عهده گرفت و درخرداد ماه همان سال درکنار احمد متوسلیان به مریوان اعزام گشت. در اواسط همان سال فرماندهی گردان 6 سپاه در پادگان ولیعصر (عج) را به او سپردند. علی اصغر در عملیات فتحالمبین با سمت فرماندهی گردان، عملیات بیتالمقدس، عملیات والفجر4 با عنوان جانشین فرماندهی تیپ 3 ابوذر به جنگ با عراقی ها مشغول بود.
علی اصغر رنجبران معاون تیپ عمار از لشگر 27 محمدرسولالله (ص) سرانجام در سیزدهم آبان سال 1362 در مرحله سوم عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین بر اثر مجروحیت از ناحیه پا و شکنجه نیروهای بعثی که چوب دستی او را در دهانش فرو برده بودند به شهادت رسید و در تاریخ 19/8/1362 در بهشت زهرا (س) قطعه 24، ردیف 77، شماره 27 در جوار مزار شهید چمران به خاک سپرده شد.
آنچه خواهید خواند قسمتی است از روزهای سخت مبارزه در جنگ با عراق که شهید رنجبران آن را در دفترچه یادداشت خود روایت کرده است.
در ادامه عملیات شناسایی و ایذایی برادران رزمنده که در مناطق مختلف عملیاتی غرب کشور صورت میگرفت در سال 60، براساس مأموریتی که از طرف مرکز به ما محول گردید، قرار شد به مریوان رفته و مأموریتی را ظرف یک هفته انجام داده و برگردیم، بدین جهت با چند تن از بهترین برادران رزمنده که دورههای تکاوری و جنگ های چریکی را دیده بودند به منطقه اعزام شدیم. طی صحبت هایی که از قبل شده بود تمام شرایط برای شروع و انجام عملیات آماده بود.
در منطقه جنب و جوش عجیبی بین بچههاافتاده بود و مرتباً مهمات و ادوات رزمی بود که به منطقه عملیاتی نقل و انتقال مییافت. نقشه عملیات از این قرار بود که:
میبایست ستاد عملیاتی پاوه با ستاد مریوان هماهنگ شده و با شناسایی جداگانهای که از منطقه عملیاتی صورت میگرفت متفقاً با هم عمل کنند و ارتفاعات بیاره و... (که ارتفاعات مشرف به این دو شهر تحت اشغال ضد انقلابیون تحت حمایت بعثیون کافر است) را به سقوط کشانده و به تصرف درآورند. طرح عملیاتی به ظاهر بسیار ساده مینمود اما برادران عزیز شناسایی که شروع به تشریح منطقه و پستی و بلندی های آن نمودند تازه فهمیدیم که مقداری هم کمبود نیروی کادر و عملیاتی ورزیده داریم و به طوری که تعریف میکردند دستهای که وارد عملیات میشوند حدود یک ماه در کوهستانهای غرب کشور در میان برف و باران و سرمایه شدید کوهستانی چادر زده و مانورهای سختی را انجام داده بودند تا آمادگی پیدا کرده بودند و بجاست یادی از فرمانده این گردان «شهید حسین نوژهای» و معاون ایشان «شهید رضا چراغی» نماییم. من نیز مسئولیت یک گردان ادغامی از بین برادران ارتش، سپاهی و بسیجی را داشتم و از آنجا که نمیتوانستم و نمیبایست تنها به آنچه که برادران شناسایی میگفتند اکتفا کنم قرار شد مرا نیز یک بار دیگر جهت شناسایی منطقه، زمین و عوارض آن، با خود ببرند. یکبار دیگر هم گفتهام عمدهترین قسمت یک عملیات، شناسایی دقیق از منطقهاست که براساس آن شناسایی، طرح عملیات ریخته میشود و سپس نیروها هستند که انجام عملیات را به عهده دارند، به این جهت افرادی جهت شناسایی انتخاب میشوند که از هر لحاظ ماهر بوده و مهمتر اینکه مخلص باشند، خود را نبازند و مسئله شهادت برایشان حل شده باشد.
باتفاق برادران اسدالله، حاج احمد، چراغی، نوژهای و دو برادر از مجاهدین عراقی به دیدگاه منطقه یعنی بلندترین نقطه منطقه رفتیم و با دوربین یکی دو ساعت منطقه را بررسی کردیم، شیارها، فرورفتگی و برآمدگی ها و موانع را که قبلاً خودشان رفته بودند نشانم دادند، در جبهه مریوان میبایست از چندین محور، عملیات صورت میگرفت تا به نیروهای عمل کننده در جبهه پاوه الحاق پیدا کرده و به هم دست میدادند (الحاق کردن و دست دادن دو تعبیر عملیاتی است و موقعی که در چند محور عملیات انجام گرفته و نیروها به هم میرسند و در آن منطقه مستقر میشوند، به کار برده میشود) این طرح کلی عملیات بود. شب بعد برادر شهید چراغی، شهید فرجی و شهید عبدی و چهار نفر دیگر از برادران ورزیده شناسایی که از بچههای باسابقه منطقه بودند و خیلی در این زمینه کار کرده و تجربه داشتند و به قول خودشان هر شب به شناسایی یک منطقه میرفتند و مثل کف دستشان با منطقه آشنایی داشتند. تقریباً ساعت 8- 9 شب در حالی که هوا بسیار سرد بود حرکت کردیم. برف تمام ارتفاعات مریوان را پوشانده بود. پس از دو، سه ساعت پیادهروی به پایین ارتفاعات شینگادور رسیدیم و از آنجا به طرف بالا حرکت کردیم. باید اضافه کنم آن موقع به علت اینکه چهار پنج ماهی از فعالیت بدنیام به خاطر کارهای ستادی کاسته شده بود آمادگی لازم و ورزیدگی و چالاکی گذشته را نداشتم.
فقط یک اسلحه کلاش قنداق تاشو با دو خشاب و یک سرنیزه با خود برداشته بودیم حتی قمقمه نیز همراه خود نداشتیم، میخواستیم بارمان سبک باشد. در حالی که کاملاً خیس شده بودیم بالا میرفتیم، به بالای قله که رسیدیم میبایست به طرف پایین دره که مقر بعثیون بود حرکت میکردیم، حدوداً مقدار 200- 300 متر بیشتر پایین نرفته بودیم که پایم گرفت و دیگر قادر به حرکت کردن نبودم و یا حداقل پا به پای آنها نمیتوانستم حرکت کنم به همین خاطر مرا در آخر ستون قرار دادند و همین علت بود که مرا از بقیه فاصله انداخت و جدا کرد. از اینجا به بعد اصل خاطرات من شروع میشود که چه کشیدیم و اگر خواست و اراده خداوند نبود هر لحظهاش خود لحظه مرگ و نیستی و یا حداقل اسارت من میتوانست باشد.
شبی که شناسایی انجام میگرفت اواخر ماه بود تاریکی محض که ظلمت شب های زمستان نیز مزید بر آن بود، بر همه جا سایه افکنده بود. نمنم باران نیز شروع شده بود از آنجا که شیارها شبیه به هم بود و در شب قابل تشخیص نبود، کافی بود قدمی بیجا برمیداشتم تا به شیاری دیگر میرفتم و راه اصلی را هم گم میکردم، به علت تند رفتن بچهها خیلی عقب افتاده بودم، آنها زیر پای هدف بودند و سعی میکردند هر چه زودتر کارشان را انجام دهند و سریع برگردند. فاصلهام مرتباً بیشتر میشد چندین بار صدا زدم... عبدی، عبدی و...
نمیتوانستم صدایم را زیاد بلند کنم به همین خاطر نمیشنیدند، حالا دیگر تنها شبحی از آنها را میدیدم که در حال حرکتند. تازه این هم تا زمانی بود که در یک خط مستقیم در حرکت بودند همین که سرازیر شدند دیگر هیچ چیز دیده نمیشد، از رسیدن به آنها ناامید شده بودم، کمی ترس و دلهره داشتم، منتهای هدف را نمیشناختم با خود فکر کردم اگر همینجا بنشینم حتماً موقع برگشتنشان مرا خواهند دید و با هم برمیگردیم. نزدیک بیست دقیقهای نشستم، خبری نشد؛ بعد فکر کردم به پایین شیار برگردم و بچههایی را که در ابتدای حرکتمان برای حفاظت گذاشته بودیم پیدا کنم لااقل منطقه برای آنها مشخص بود. پایین رفتم و هرچه صدا کردم جوابی نشنیدم، هنوز ناامید نشده بودم، به مسیری که از ابتدا حرکت کرده بودیم رفته و همانجا نشستم به این خیال که اینها بالاخره از همین مسیر رد میشوند، هرچه نشستم خبری نشد.
هوا دیگر روشن شده بود اما چون زمستان بود و هنوز باران میآمد، دره را مه غلیظی پوشانده بود. چشمم جایی را نمیدید به زحمت خودم را از ارتفاعات مقابل بالا کشدیم و یک مقدار که راه رفتم به علت لغزندگی زمین زیر پایم در رفت و روی تخته سنگی افتادم. وقتی به بالای سرم نگاه کردم سنگرهای دستچین دشمن را دیدم دقیقتر به اطراف نگاه کردم دور تا دورم را سنگرهایی احاطه کرده بود. نمیدانستم داخل آنها آدم هست یا نه ولی به هر حال دیگرحتی لحظهای توقف کردن در آنجا را جایز نمیدیدم که اگر هوا روشن میشد و مه فرو مینشست و خورشید سر میزد اسارتم حتمی بود. لباسم یک اورکت معمولی برادران سپاه با شلوار سبز سپاهی و کلاهی پشمی که بر سرم کشیده بودم با ریش انبوهی که هر کس از دور میدید به راحتی میفهمید که رزمندهای از سپاه اسلام هستم. پشت تخته سنگی به حالت چمپاتمه نشستم هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. کوچکترین حرکتم باعث این میشد که به سراغم بیایند. تا غروب آن روز به همان شکلی که بودم ماندم تشنگی و گرسنگی کمکم اذیتم میکرد. باران از صبح قطع نشده بود.
ساعت 6 بعدازظهر بود که صدای ماشین عراقیها را شنیدم که تدارکات میآورد. دیگر هوا تاریک شده بود که ناگهان یکی صدایم کرد، فکر کردم خواب میبینم خوب دقت کردم صدای شهید چراغی را شنیدم که مرتب صدایم میزد. با خوشحالی خودم را از آن ارتفاع بالا کشیدم و متقابلاً چراغی را صدا زدم، بعد از مدتی صدای چراغی ضعیف و ضعیفتر میشد و من هنوز او را پیدا نکرده بودم، زمانی او را دیدم که دیگر چون شبحی به نظر میرسید و تا خودم را به طرف آن شبح برسانم به کلی محو شده بود؛ خدایا چه سرنوشت و قسمتی پیشرو داشتم من که در عملیاتهای مختلف شرکت داشتم و بعضاً زخمی هم شده بودم لیاقت شهادت را پیدا نکرده بودم و حالا در این موقعیت به این صورت مردن؟! ترس از مردن نداشتم دوست داشتم خداوند مرگم را در مقابل ایثار خونم قرار دهد، میترسیدم بدون اینکه حتی یک بعثی را به جهنم بفرستم به اسارت آنها یا ضد انقلابیون درآیم. پایین منطقه آلوده به وجود دمکرات ها، کومله و بقیه دارودسته کثیفشان بود و بالایش هم که پر از سنگرهای عراقی بود. (بعداً فهمیدم موقعی که من بچهها را صدا میزدم آنها فکر میکردند من اسیر ضد انقلابها یا بعثیها شدهام و آنها مرا به زور مجبور به صدا زدن آنها کردهاند و لذا اگر هم میشنیدند جواب نمیدادند به همین خاطر دیگر دنبالم نیامدند.)
بعد از اینکه از پیدا کردن آنها ناامید شدم، پیراهن و شلوار سپاه را از تنم بیرون آوردم و زیر تخته سنگی پنهان کردم که اگر از بین رفتم و یا اسیر شدم با لباس سپاه نباشم که موجب خوشحالی دشمن باشد. دوباره باران شروع به باریدن کرده بود، سرما و بارش سیلآسای باران و نداشتن سرپناهی شدیداً اذیتم میکردم به طوری که صدای بهم خوردن دندانهایم را میشنیدم. تمام بدنم را رعشه گرفته بود و به شدت میلرزیدم در این مدت 48 ساعت هیچ آبی نخورده بودم بدنم شدیداً احتیاج به آب داشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: