در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اوایل شاید با دیدن برخی از آنها احساسهای مختلفی به ما دست میدهد که مهمترینشان، دلسوزی است اما به مرور حتی دیگر دلمان برایشان نمیسوزد. مگر اینکه از آنها تصویری ببینیم که تکانمان بدهد. تصویری که روزها و شبها در ذهنمان رژه میرود و ما را وامیدارد که به اصطلاح وجدان خفتهمان را هی نیشتر بزنیم که چرا باید در سرزمینی که زیر پرچم عدالت اجتماعی و اسلامی گسترده شده، در سرزمینی که خداوند ثروتهای بیکرانی را در دل آن جای داده است، شاهد چنین تصاویری باشیم؟!
من می خواهم از یکی از همین بچه ها سخن بگویم همان دخترکی که مدتی است در تقاطع قیطریه ـ شریعتی پرسه میزند. تعدادشان زیاد است. میگویند صبح با وانت میآورندشان و آخر شب میآیند و آنها را میبرند تا حساب و کتاب دخل روزانه را پس بدهند. وقتی مدتی یکی از کسانی باشی که پشت چراغ قرمزهای طولانی بمانی، چهرههای آنها برایت آشنا میشوند و با نحوه گدایی هر کدام از آنها آشنا میشوی.
اما این یکی فرق دارد. تازه وارد است اما اعتماد به نفس عجیبی دارد. زیباست. اگر پدر و مادر داشت و لباس مناسب میپوشید، هر کس او را در کوچه و خیابان میدید لُپش را میگرفت و میگفت: بهبه چه دختر زیبایی! او هم از شرم سرش را میانداخت پایین یا پشت پدر و مادرش مخفی میشد.
اما اکنون نه خجالت میکشد و نه پشت کسی پنهان میشود چون یادش دادهاند تا بپرد جلوی ماشینهای شیک و مدل بالایی که پشت چراغ قرمز ایستادهاند. اول خودش را برای سرنشینان ماشین لوکس لوس کند و «برقصد» و اگر کاسبی نکرد در این هوای سرد لبانش را بگذارد روی کاپوت گرم ماشین و آن را ببوسد....
دعا میکنم چراغ قرمز زودتر سبز شود. دعا میکنم ای کاش یکی از مسوولان، سرنشین یکی از این ماشینهای مدل بالا باشد تا چراغ سبز نشده از ماشینش پیاده شود و دخترک و دوستانش را برای همیشه به یک سرپناه امن ببرد.... دعا میکنم اما انگار گرمای کاپوت ماشین برای لبان دخترک دلنشین است و صاحب ماشین قصد پیاده شدن ندارد.
طاهره آشیانی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: