در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آلودگی هوا هم که چنان روی این شهر خیمه زده که گویا ساکن تهران شده و حالاحالاها هم خیال ندارد از اینجا برود، زور هیچکس و هیچ ارگانی هم که به او نمیرسد، پس کجا برود از اینجا بهتر؟!
وقتی این غروب زمستانی بیرمق که به جای آن نارنجی خوشرنگ روی تابلوهای نقاشی، طوسی بود با سرفههایی که طعم آلودگی میداد، در آمیخت؛ حال ابری مرا هم بارانی کرد.
صدای رضا توی سرم میپیچید، حرفهایی که توی این سه ساعت یک ریز گفته بود، از بس که دلش پر بود.
صدای رضا که همیشه برایم رنگ خنده و نشان از شادی داشت، امروز به خسخسهای برآمده از سینهای خسته و کهنسال میمانست.
خسخسهایی که حالا طوفانی سنگین در سرم به پا کرده بود.
رضا از من کم سن و سالتر بود؛ اهل کار بود و پر جنبوجوش، پسرکی داشت که زندگیاش را زیباتر کرده بود.
همیشه در ذهنم بود که هر وقت و با هر کس و از هر کجا که حرف میزد، گریزی هم به خانه داشت؛ از همسر و پسرش میگفت. از حال و گفتار و رفتارشان، وقتی از آنها میگفت، چهرهاش به واقع دیدنی میشد، انگار تمام اجزای صورتش با هم میخندید.
اما امرور رضا با من جور دیگری حرف میزد. آن جور که در خاطراتم جایی نداشت! خسته و مانده در بهتی نامأنوس؛ چونان غریقی که به دنبال دستی برای نجات تلاش میکند.
خودش خواسته بود به خانهشان بروم.
فکر نمیکردم تنها باشد، اما تنها بود. تکیدهتر از پیش و مثل این که در این چند ماهی که ندیده بودمش چند سال پیرتر.
ابتدا تصور کردم بیمار است، البته بیمار هم شده بود، اما نه جسمش، روحش درگیر ناملایماتی شده بود که چونان زلزلهای سهمگین، ستونهای محکم زندگیاش را لرزانده بود.
سرمای هوا را تازه احساس کردم، پیاده میرفتم و خورشید که حالا فقط سرک میکشید به این شهر زیر پرده طوسی، به بادها اجازه میداد رقصان از رفتنش، بر در و دیوار و سر و روی مردم بکوبند. یقههای کاپشن مشکیام را بالا زدم، اما قدمهایم تندتر نشدند. آنها هم مانند خورشید زمستانی، بیرمق بودند و توان رفتنی چالاک را نداشتند، پس دل به باد دادم و با او همراه شدم.رضا چای را دم کرد و آمد و نشست، شروع کرد از این در و آن در گفتن و پرسیدن، چهره درهمش فریاد میزد که اینها فقط تعارفاتی سردند و نه حرفهای او. پس دل به دلش دادم، آرام آرام یخش آب شد، آرام آرام حرف دلش جاری گشت و درد دلش بر دلم نشست.
آنقدر گفت که وقتی رفت تا چای را بریزد و بیاورد، آب کتری تمام و چای حسابی جوشیده بود.
تا چای دوم آماده شود، از رخنه کردن موریانه بیاعتمادی در زندگیشان گفت، از این که نه او و نه همسرش به ذهنشان هم نمیرسید که روزی به اینجا برسند، از این که دیوار بیاعتمادی، چنان آرام بالا آمده بود و میانشان جای گرفته بود که وقتی درکش کردند، چونان درختی تنومند، فاصلهای جدی بین آنها ایجاد کرده بود.
گفت: فکر میکردم این دیوار است و دیوارها بیریشهاند، دیوارها درخت نیستند که ریشه بدوانند در زمین، پس میتوانم با قدری تلاش، آن را خراب کنم و از میان برش دارم، اما بعد از مدتی دریافتم بیاعتمادی ریشهاش را نه در زمین که در قلبم دوانده است. ای کاش درخت بود، آن وقت ریشههایش را تا آخرین تکه از زمین بیرون میکشیدم، اما حالا با این دل چه کنم؟ اگر بخواهم بیاعتمادی را از آن بیرون کنم، باید دلم را تکهتکه کنم و ذرهذره ریشهها را از آن بیرون بکشم، اما آن چه بر جای میماند دیگر من نیستم. انسانی است بی دل و روح؛ جنازهای است که ادای زندهها را در خواهد آورد.
مترسکی است که به شکلهای مختلف در میآید تا دیگران انسان بپندارندش. شاید دیگران خیلی زود این تفاوت و تغییر را درک نکنند، اما خودم میدانم که آنگاه دیگر زندگی برای من بیمعناست.
رضا آنقدر گفت و من آن قدر شنیدم که چای دوم مانند فضای خانه یخ کرد.احساس کردم وجودم از سوز دلش که به سوز سرد زمستان میمانست، یخ زده است. شاید به همین سبب توان سخن گفتنم نمانده بود، حداکثر میتوانستم بشنوم؛ پس فقط شنیدم تا او سبکتر شود و سخن خود را برای فرصتی دیگر گذاشتم، رضا هم بیدرنگ پذیرفت، گویا او هم اینگونه راحتتر بود. شاید از شنیدن پند و حرفهای به ظاهر اخلاقی خسته بود... شاید.
اما میدانم که حرفهایش با من میماند، نه امروز و فردا و چند روز دیگر، این حرفها که از دل بر میآیند، سخت از دل و ذهن بیرون میروند. گویی دل را میخراشند تا بر آن جای گیرند. اما این هم خوش است، اگر از خاطر نبرم که زندگی چه بیمعنا میشود، وقتی دیوار بیاعتمادی قد میکشد.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: