وقتی صبح قامت شب را می‌شکند!

کد خبر: ۳۳۰۳۹۶

از علی هاشمی فقط نامی شنیده بودم و کمابیش از دلاوری‌هایش.

اما حالا به یقین از او بیشتر می‌شنویم؛ حالا که پس از 22 سال پیدایش کرده‌اند؛ پیدایش کرده‌ایم.

دوستانش از او می‌گویند و آن مادر که در برابر دوربین چنان قدرتمند سخن می‌راند و شاید فقط مادران به عظمت این چنین سخن گفتن واقف باشند... باید مادر باشی تا درکش کنی... و گفته‌های همسرش و فرزندی که او هم مانند ما از پدر تنها خاطراتی دارد.

کاش از این بزرگان، هنرمندانه بگوییم؛ بنگاریم و زندگانی‌شان را به تصویر کشیم تا آنان که ندیده‌اند و نمی‌دانند، از دریچه هنر و قدرت آن به برخی از زوایای وجود دلاوران این سرزمین پی برند.

آنان که نمی‌دانیم دیگر در کدامین زمان چونان ایشان بر این جهان خاکی پای می‌نهند.

****

«صبح، قامت شب را می‌شکست... الله اکبر.

بوی علف‌های تازه از پنجره باز می‌ریخت تو اتاق. کاش می‌شد یک ذره خاک می‌ریختم تو دهنم... خدایا، حالم چقدر بد است! کاش ریحان قابله، زودتر می‌آمد. درد دوباره امانم را برید. نشستم زمین و بیست و دو بار صلوات فرستادم.

صدای زنگوله‌های رمه که تازه از خانه بیرون زده بودند، به گوش می‌رسید. خاک! خاک! چقدر دلم خاک می‌خواست! دکتر گفته بود نگذارند بخورم.»

کتاب «گردان عشق» با این جملات، آغاز می‌شود؛ جملاتی که بیان‌کننده آغاز زندگی شیر مردی به نام «احمد» است.

احمدی که گام به گام با او آشناتر می‌شویم. او بزرگ‌تر می‌شود و دنیا در برابرش کوچک‌تر.

«هیچ توقع و انتظاری از ما نداشت. می‌دانست دست تنگ هستیم. تنها درخواستی که همیشه تکرار می‌کرد، «کتاب» بود. با چشم خودش می‌دید که برای مخارج زندگی از صبح تا غروب کنار دار قالی می‌نشینم. فرش هم که می‌بافتم مال خودمان نبود... برای مردم کار می‌کردم و مزد می‌گرفتم. احمد همه اینها را خوب می‌فهمید؛ اما چه‌کار می‌توانست بکند؟ کودکی بود که در خانواده‌ای دست تنگ و کم‌درآمد چشم باز کرده بود... پانزده شانزده ساله بود که برای کمک به خرج خانواده به کارگری رفت.» ص 14

مادر از او چنین می‌گوید و خواهر بر آن خاطرات روزهای دور این‌گونه می‌افزاید:«آن روزها یک خانه خشت و گلی داشتیم که آب و برق نداشت؛ اما آدم‌هایی در آن زندگی می‌کردند که به پاکی همان قنات‌های دارستان بودند. او (احمد) مثل همه کودکان رشد می‌کرد؛ اما مثل همه آنها فکر نمی‌کرد. از هیچ موضوعی به راحتی نمی‌گذشت. لانه مورچه‌ها، آسمان آبی، درخت‌ها، همه چیز برایش سوال بود. نمی‌توانستیم به او باری
به هر جهت جواب بدهیم. کسی نمی‌دانست او از این همه سوال ریز و درشت و بعضا حیرت‌انگیز، در جستجوی خداست. وقتی از چاه آب می‌کشید، در زلال آن خیره می‌شد. اگر رعد و برق و باران می‌آمد، زیر باران می‌ایستاد تا آن را با تمام وجودش حس کند.» ص 21

و همسرش از میان آن دریای بی‌انتها از خاطره‌های مردی بزرگ و پدر فرزندانش در دل و جان دارد به قطره‌ای کفایت می‌کند.

«احمدآقا به صله‌رحم اهمیت فوق‌العاده‌ای می‌داد. از جبهه که می‌آمد اولین کارش این بود که به سراغ بزرگ‌ترها برود. مادرش را در بغل می‌فشرد و می‌خواست در حقش دعا کند. حتی به سراغ کوچک‌ترها هم می‌رفت. بعد می‌آمد به خانه، جارو را برمی‌داشت و همه جا را نظافت می‌کرد. می‌گفتم: «احمدآقا، من با این کار شما خجالت می‌کشم.»

با آن مظلومیتی که همیشه در چهره‌اش بود، می‌گفت: «خانم، من شرمنده‌ام که نمی‌توانم بیشتر از دو سه ماه یک بار در این خانه به تو کمک کنم.» بعد هرچه اصرار می‌کردم که کار را رها کند، قبول نمی‌کرد. ظروف را می‌شست، سبزی پاک می‌کرد و هر کار دیگری که خدمتی به خانه بود، انجام می‌داد.» ص 34

دوستان سردار رشید ایران و اسلام «شهید احمد شول» هم در باره او سخن بسیار دارند. آن‌قدر که در یک کتاب و دو کتاب و.... نمی‌گنجد.

«یادم است وقتی از جبهه می‌آمد، اولین سوالش این بود که آیا به خانواده‌های شهدا سر زده‌اید؟ اکثر مواقع هم خودش به خانواده رزمنده‌ها سرکشی می‌کرد تا اگر مشکلی داشتند، حل کند...

احمدآقا انسانی بود که به ظواهر دنیا اهمیت نمی‌داد. تنها موردی که صورتش را از خشم تیره می‌کرد، دیدن زورگوها و مستبدین بود. معتقد بود در کشوری که از ثمره خون شهید زنده است، نباید زورگوها جان بگیرند.» ص 55

و دیگری می‌گوید: «از فرماندهان گروهان و دسته‌ها می‌خواست که تواضع را فراموش نکنند تا الگوی نیروهای زیر دستشان بشوند. می‌گفت: مردم بهترین سرمایه زندگی‌شان را به اینجا فرستاده‌اند. نباید ما به دلخواه خودمان و طرز تلقی شخصی با آنها رفتار کنیم. مکتب ما دستورهای خودش را ازقبل داده! پس با آنها همان‌طور رفتار کنید که خدا و پیغمبر فرموده‌اند.» ص 67

«شهید احمد شول» فرمانده شجاع گردان 416 لشگر 41 ثارالله در سخنرانی‌ای برای بسیجیان، داستانی نقل کرده و از آنها خواسته بود تنها برای خدا کار کنند و بس. این نوشتار را با آن داستان به پایان می‌بریم.

«بنده خدایی بود که هرجا می‌نشست، می‌گفت: کاش روز عاشورا در کربلا بودم و در رکاب «آقا» می‌جنگیدم. یک شب این بنده خدا خواب دید که حضرت امام حسین ع آمد و فرمود حال که می‌خواهی در رکاب من باشی اشکالی ندارد؛ این اسب، این هم شمشیر و این هم صحنه کربلا. مرد در خواب، اسب و شمشیر را می‌گیرد و جلو می‌رود. هر قدم که بر می‌دارد، می‌بیند عجب غوغایی است؛ هر که می‌رود، دیگر بر نمی‌گردد... فریاد کنان اسب را می‌گذارد، شمشیر را می‌اندازد و فرار می‌کند. در همان حال خواب، داد و فریاد هم می‌کشد. خانمش از خواب بیدارش می‌کند و می‌گوید: چرا داد و فریاد می‌کشی؟ آن بنده خدا نفسی تازه می‌کند و می‌گوید: خدا خیرت بدهد خانم که بیدارم کردی؛ وگرنه شوهرت را از دست داده بودی و بچه‌هایمان یتیم شده بودند.» ص 69

****

اگر بخواهیم خواندنی‌های کتاب «گردان عشق» را باز گوییم باید همه 174 صفحه آن را باز بنویسیم.کتاب «گردان عشق» را اصغر فکوری بازآفرینی و ستاد کنگره شهدای استان کرمان آن را منتشر کرده است.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار نشر روانه کرده‌اند‌ می‌توانندبرای معرفی 2 نسخه از کتاب‌های خود را به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری ، قسمت پرواز با کتاب ارسال کنند .

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها