در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد از آن بود که شماره تلفنها رد و بدل شد سلیمان با این که خیلی زود با گوشههایی از شخصیت بیتا آشنا شد به رابطهاش با او پایان نداد:بیتا میگفت خانوادهاش خیلی قدیمی فکر میکنند و او نمیتواند آنها را تحمل کند برای همین در یک کارخانه مشغول به کار شده و در خانهای مجردی زندگی میکند.
اختلافات دختر جوان با خانوادهاش میتوانست برای سلیمان یک هشدار باشد اما او این موضوع را جدی نگرفت و یک سال تمام با بیتا در رابطه بود تا این که...مرد جوان میگوید: حدود یک سال از آشنایی ما گذشت و من از خانواده ام خواستم به خواستگاری بیتا بروند اما مادر و پدرم از لحظهای که بیتا را دیدند گفتند محال است به این ازدواج رضایت بدهند.
نوع پوشش، طرز گفتار و رفتار دختر جوان از جمله دلایلی بود که باعث مخالفت خانواده سلیمان با این وصلت شد اما مرد جوان که آن روزها تصمیم منطقی را به نفع عواطف زودگذر و افکار هیجانی کنار گذاشته بود بر این ازدواج تا آنجا پافشاری کرد که با خانوادهاش درگیر شد.
او میگوید: به خاطر بیتا دعوای شدیدی با پدرم کردم. من او را هل دادم و پدرم از روی پله افتاد بعد از آن وسایلم را جمع و خانه را ترک کردم.
لحظهای که مرد جوان خانهاش را ترک میکرد پدرش جملهای به او گفت که سلیمان هنوز فراموش نکرده است و افسوس میخورد که چرا با پدر خودش چنین رفتار ناپسندی را انجام داد: در آن لحظه پدرم با چشمانی اشکبار نگاهم کرد و گفت: الهی خیر نبینی که جواب محبتهایم را این طوری دادی.
سلیمان که در رویاهایش خود را کنار بیتا خوشبخت میدید بیتوجه به حرف پدر راهی خانه دختر مورد علاقهاش شد و گام دیگری در مسیر تباهی زندگیاش برداشت: آن روز به خانه بیتا رفتم و ما بعد از 2 ماه با هم ازدواج کردیم. خانواده همسرم نیز با اکراه در مراسم عقدمان شرکت کردند.
پدرش میگفت بیتا دختر من نیست و حق ندارد پا به خانهام بگذارد. هر وقت سر کار میرفتم فکر و ذهنم درگیر این موضوع بود که مبادا زنم با قیافهزنندهای که برای خودش درست میکند به سراغ دوستان بیاخلاقش برود.
دیگر برای پشیمانی دیر شده و مرد جوان پلهای پشت سرش را خراب کرده بود و چارهای نداشت جز این که یک سال و نیم بعد از ازدواج صاحب فرزندی دختر شدند ولی باز هم بیتا از رفتارهای گذشتهاش دست نکشید سلیمان توضیح میدهد: چند وقت پیش متوجه شدم بیتا برای تامین هزینه موادمخدر جیبهایم را خالی کرده است. ما سر این موضوع با هم درگیر شدیم و روز بعد او با سپردن دخترم به همسایه از خانه فرار کرد.
من موضوع را به پلیس 110 اطلاع دادم و ماموران پس از یک هفته همسرم را در مجلس لهو و لعب دستگیر کردند.
نمیدانم حالا با یک بچه بیگناه و یک دنیا بدبختی چه کنم؟ از روزی که با پدرم قهر کردم از خانوادهام خبری نگرفتم قصد دارم همسرم را طلاق بدهم من میخواهم با این تجربه تلخ زندگی جدیدی را زیر سایه پدر و مادرم شروع کنم.
این آخرین جمله مردی است که اکنون با افسوس به گذشته ویران شده خود مینگرد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: