پشت پرده جنایت یک دختر نابغه

همه او را به یک صفت می‌شناختند: نابغه. اهل درس و مطالعه بود و سر به زیر و آرام اما حالا پشت میله‌های زندان است، آن هم به جرم قتل؛ پدرکشی. حادثه چگونه اتفاق افتاد و انگیزه مرجان برای این جنایت چه بود؟ مرجان 16 سال بیشتر ندارد. او با دو خواهر و پدر و مادرش زندگی به ظاهر آرامی داشت. وضع مالی‌شان چندان خوب نبود و آنها در خانه سرایداری زندگی می‌کردند و پدر وظیفه مراقبت از ویلای خانواده‌ای ثروتمند را بر عهده داشت.
کد خبر: ۲۸۸۹۳۹

مرجان علاقه زیادی به مدرسه و درس داشت و دانش‌آموز نابغه مقطع راهنمایی محسوب می‌شد و سال تحصیلی گذشته با معدل 5/19 قبول شد. یکی از معلمان مرجان می‌گوید: او فوق‌العاده با استعداد بود و می‌توانست آینده درخشانی داشته باشد. همه معلمان روی او حساب ویژه باز کرده بودند و کسی تصور نمی‌کرد او روزی دست به چنین کاری بزند.

مرجان علاوه بر دروس مدرسه به مطالعه آزاد هم علاقه‌مند بود. وضع مالی خانواده‌اش اجازه نمی‌داد از معلم خصوصی و کلاس‌های فوق برنامه استفاده کند با این وجود به خاطر جذابیت زبان انگلیسی سعی کرد هر طور که شده این زبان را یاد بگیرد. معلم مرجان می‌گوید: او زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کرد و حتی می‌توانست این درس را به دیگران تدریس کند. این که دانش‌آموزی در این سن و سال به چنین مهارتی برسد نبوغ او را نشان می‌دهد.

زندگی مرجان فقط در کتاب و درس خلاصه نمی‌شد او یک تفریح مهیج هم داشت. پدر او یک موتورسیکلت داشت و مرجان از کودکی عاشق موتورسواری بود. برای همین خیلی زود رانندگی را یاد گرفت و هر وقت فرصتی دست می‌داد و فراغتی پیش می‌آمد در کوچه‌های خلوت موتورسواری می‌کرد. همه اینها نشان می‌داد مرجان دختری شاداب و پر انرژی است، اما لبخند روی لب دخترک فقط یک نقاب بود. او چند بار دست به خودکشی زده و حتی یک بار رگ دستش را بریده و اگر مادرش به موقع نرسیده بود او حالا زنده نبود. مرجان می‌گوید: یکی از خواهرهایم هم یک بار خودکشی کرد اما زنده ماند.

مشکل دو دختر اما چه بود که در این سن کم مرگ را به بودن و زیستن ترجیح می‌دادند. جواب این سوال را مادر آنها می‌دانست اما از ترس شوهر هرگز زبان باز نکرد تا این که قتل به وقوع پیوست و تمام اسرار برملا شد. مرجان با چشمانی گریان و صدایی لرزان می‌گوید: پدرم چند بار می‌خواست در غذای من و خواهرانم مواد بیهوش‌کننده بریزد و به ما تعرض کند اما موفق به این کار نشد. فساد اخلاقی او باعث شده بود زندگی ما تحت‌الشعاع قرار بگیرد. بعضی شب‌ها وقتی از خواب می‌پریدم پدرم را بالای سرم می‌دیدم . او افکار شیطانی در سر داشت. دیگر نمی‌توانستم این زندگی را تحمل کنم. برای همین نقشه قتل پدرم را کشیدم. اگر او را آن شب نمی‌کشتم قطعا شب دیگری این کار را انجام می‌دادم. می‌خواستم با این کار آرامش را به زندگی‌مان برگردانم. نمی‌دانستم دستم رو می‌شود و مرا به زندان می‌برند.

مرجان بعد از این که خودش را در بن بست دید به طراحی قتل پدر اقدام و سعی کرد از هوشش در این کار بهره بگیرد و جنایت را به گونه‌ای انجام بدهد که کسی به وی مشکوک نشود. او زمانی سراغ پدرش رفت که مرد در خواب عمیقی فرو رفته بود، او می‌گوید: در یک لحظه با چاقو ضربه‌‌ای به قفسه سینه او زدم. پدرم بیدار شد و همان طور که خونریزی می‌کرد به طرف اتاق خواهرانم دوید. من هم ضربه دوم را به کمر او زدم و بعد شیشه خانه را شکستم و به 110 زنگ زدم و گفتم دو مرد ناشناس با شکستن شیشه وارد خانه سرایداری شده و پدرم را کشتهاند اما ماموران داستانم را باور نکردند آنها به مادرم مظنون شدند و او را بازداشت کردند، مادرم هم مرا لو داد.

مرجان اکنون نگران آینده‌اش است. او نمی‌داند چه سرنوشتی را برایش رقم می‌زنند و چه مجازاتی در انتظارش است. از این که از مدرسه دور مانده و درسش عقب می‌افتد ناراحت است و ملتمسانه می‌خواهد او را آزاد کنند.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها