ناتاشا باید تاوان می‌داد

«من فکر می‌کردم ناتاشا همان دختری است که می‌تواند آرزوهای مرا به تحقق برساند. فکر می‌کردم او با همه دخترهای دیگر جهان فرق دارد و آنقدر به این رابطه خوش‌بین بودم که حتی ارتباط با پدر و مادر و خانواده‌ام را هم قطع کردم. می‌خواستم با او زندگی کنم و دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت. او را دوست داشتم و می‌دانستم که می‌تواند مرا خوشبخت کند. من در مورد انتخابم اشتباه کرده بودم و تاوانی که باید برای آن می‌پرداختم بیش از آنچه بود که حتی تصورش را می‌کردم. همه چیز را از دست داده بودم و این ناتاشا بود که باید قسمتی از آن را هزینه می‌کرد. پس نقشه قتل من بی‌دلیل نبود.»
کد خبر: ۲۷۶۱۴۱

«اریک هابر» پسر 28 ساله‌ای است که چند سال قبل برای ادامه تحصیلات راهی آمریکا شد. او تنها چند ماه پس از اقامت در آمریکا با دختر جوانی به اسم ناتاشا آشنا شد. ناتاشا هم همچون اریک اهل آلمان بود و به تنهایی برای درس خواندن به این کشور سفر کرده بود. گرچه آنها بیش از 5 سال اختلاف سنی داشتند اما شباهت‌هایی که در آنها بود سبب شد که خیلی زود آشنایی آنها در دانشگاه به رابطه‌ای عمیق تبدیل شود.

«ما سر کلاس‌ها با هم نبودیم چون من برای فوق‌لیسانس درس می‌خواندم و او تازه قصد داشت لیسانس بگیرد، اما بقیه زمان‌ها را در دانشگاه با هم سپری می‌کردیم. از این‌که از من کوچک‌تر و شادتر بود لذت می‌بردم و با خودم فکر می‌کردم او لااقل کسی است که می‌تواند مرا از لاک ساکتی که در آن فرو رفته بودم بیرون بکشد. واقعیت این بود که پدر و مادرم هم به همین خاطر با ادامه تحصیل من در آمریکا با وجود هزینه‌های بسیار بالایی که داشت موافقت کرده بودند. آنها تصور می‌کردند پسر افسرده‌شان که در زندگی همه چیز دارد اما خوشحال نیست می‌تواند در این کشور پهناور لااقل تجاربی را کسب کند که به دردش بخورد. اینها همه جملاتی بود که از دهان پدرم می‌شنیدم که برای راضی کردن مادرم به این سفر به او می‌گفت. به هر حال من با هزینه‌های بالایی راهی این کشور شده بودم، اما انگیزه‌ای هم نداشتم. خودم خیلی خوب می‌دانستم که از نظر روحی بشدت آسیب‌ دیده‌ام و دلیلش را هم نمی‌توانستم بفهمم. این که در همه دوران نوجوانی و جوانی‌ام به خاطر پدرم که پزشکی حاذق بود و درآمد خوبی داشت همه امکاناتی داشته، اما باز هم ناراضی بودم برای خودم جای تعجب داشت. بسیاری از دوستان من مدام به من می‌گفتند که آرزوی آنهاست که امکاناتی چون من داشته باشند اما من هیچ وقت راضی نبودم. هر مدل خودرو که اراده می‌کردم در اختیارم بود اما خیلی زود دلزده می‌شدم. دیدن ناتاشا انگار تمامی آن حالات را در وجودم از بین برده بود. همه انگیزه‌ام آن بود که او را خوشحال کنم و خوشبختانه او خیلی زود و با اتفاق‌های خیلی کوچک هم خوشحال می‌شد این برایم بی‌نظیر بود. می‌دانستم کمتر دختری است که این‌گونه سر حال و شاداب باشد و از همه لحظات زندگیش لذت ببرد.»

6 ماه پس از آشنایی اریک با ناتاشا آنها اعلام نامزدی کردند و قرار عروسی خود را برای سال بعد گذاشتند. خانواده اریک که می‌دانستند پسرشان در شرایط روحی متعادل نیست بشدت با این ازدواج مخالفت کردند. علت مخالفت آنها عدم اطمینان به انتخابی بود که پسرشان داشت. آنها می‌دانستند که اریک علاوه بر مشکلات روحی که دارد بسیار عجول است و این بار هم در انتخابش عجولانه تصمیم گرفته است. تصوراتی که پس از سانحه مرگ ناتاشا بی‌مورد هم جلوه نکرد.

«آنها نمی‌توانستند خوشحالی مرا ببینند. برایم عجیب بود که مادری که همیشه مدعی بود تنها شادی و خوشحالی من برایش مهم است چرا با این ازدواج به این شکل مخالفت می‌کرد. آنها ناتاشا را دیده بودند و خیلی از او تعریف می‌کردند اما هر زمان که بحث ازدواج می‌شد بشدت مخالف بودند. مادرم معتقد بود من بار دیگر مثل تحصیل در آمریکا بشدت عجولانه تصمیم گرفته‌ام و وقت آن است که درست فکر کنم اما من زیربار نمی‌رفتم. حتی تصور این که ناتاشا را از دست بدهم برایم غیرممکن بود. اهمیتی نداشت که خانواده‌ام چه می‌گفتند آنچه مهم بود آن بود که به او برسم؛ پس با خانواده‌ام به طور کامل قطع ارتباط کردم.»

اریک که همه هزینه‌های زندگی پر از رفاه خود را در آمریکا از پدرش دریافت می‌کرد با اعلام مخالفت آنها با ازدواجش با ناتاشا با همه آنها قطع ارتباط کرد. او حتی با یکی از خاله‌های نزدیک خود که ارتباطی خیلی خوب با او داشت و همچون مادرش بود نیز به خاطر دفاع او از نظرات پدر و مادرش دیگر تماس نگرفت. او همه درهای پشت سر خود را بست تا به دختری که بشدت به او علاقه‌مند بود برسد. دختری که ظاهرا این ماجراها چیزی جز یک ماجراجویی ساده برایش نبود.

«چند ماهی را بدون کوچک‌ترین تماس با خانواده‌ام گذراندم. می‌دانستم که در پرداخت هزینه دانشگاهم کوچک‌ترین مشکلی نخواهم داشت، اما از سوی دیگر هزینه‌های جاری زندگی‌ام هم برعهده پدرم بود که آن را قطع کرده بود. انگار می‌خواست مرا امتحان کند و به من ثابت کند که من بدون کمک‌های او هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. برایم مهم نبود چون ناتاشا این وضع را پذیرفته بود و مدعی بود با وجود تمامی مخالفت‌ها قرار ازدواج ما در سال آینده پابرجا خواهد بود. چند هفته پس از این قطع رابطه مشکلات مالی‌ام شروع شد. هزینه زندگی که من به آن عادت داشتم بالا بود و از پس آن برنمی‌آمدم به همین خاطر علاوه بر کارهای پروژه‌ای در دانشگاه شروع به کار در یک رستوران کردم. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. زمانی که پشت صندوق رستوران ایستاده بودم مدام با خودم فکر می‌کردم من که پسر یک پزشک معروف در آلمان بودم چطور اکنون به جایی رسیده‌ام که برای کم شدن یک دلار از صندوق باید جواب پس بدهم. این سوالات همیشه در ذهنم بود، اما لب خندان ناتاشا را که می‌دیدم همه چیز را فراموش می‌کردم تا این که آنچه نباید اتفاق می‌افتاد صورت گرفت.»

ناتاشا که انگار جذب وضعیت مالی خوب اریک شده بود با شروع مشکلات کم‌کم حضور خود را در رابطه‌شان کمرنگ‌تر کرد. او به بهانه این که باید درس بخواند مدام از دیدن اریک سرباز می‌زد و بالاخره پس از چند ماه اعلام کرد که نامزدی آنها به هم خورده و او حاضر به ازدواج با اریک نیست. ضربه بزرگی که اریک را به مرز جنون رسانده و نقشه قتل این دختر جوان را در ذهن او نمایان ساخت.

«چطور می‌توانست با من این کار را بکند. می‌دانست من عزیزترین افراد زندگی‌ام یعنی خانواده‌ام را به خاطر او از دست داده‌ام. باید در رستوران کار می‌کردم تا هزینه‌هایم را پرداخت کنم. آن وقت به سادگی همه چیز را خراب کرد. باید تاوان این کارش را پرداخت می‌کرد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها