صخره صخره در باران

وقتی از کسی یک پیشینه ذهنی داشته باشی، قضاوت‌های قلمت هم کم و بیش تحت تاثیر آن خواهد بود. نگارنده اگر چه وحید طلعت را از نزدیک ندیده، اما می‌دانم شاعری است جوان و سری پر شور دارد. شعرهای طلعت در مجموعه آب، باد، آتش، وطن ما را به یاد چهار عنصر طبیعت یعنی آب، باد، آتش و خاک که قدما بدان معتقد بودند می‌اندازد. در اینجا شاعر به جای خاک هنرمندانه واژه وطن را گذاشته است. در نگاه اول آدم خیال می‌کند با یک کتاب فلسفی رو به روست. وقتی آن را ورق می‌زنیم، با شعر‌هایی مواجه می‌شویم که کم و بیش رنگ و بوی فلسفی هم دارند. شاعر اگر چه طرح‌های فلسفی نمی‌ریزد و بنا هم نداشته (به گمان نگارنده) فلسفی حرف بزند، اما شعر خودش را به فضایی می‌کشاند که ناگزیر می‌شود این گونه حرف بزند و استقبال کند از این فضا.
کد خبر: ۲۶۹۷۳۶

 

وقتی که دنیا خلق می‌شد ما دو تن بودیم
هم مرز نه، همسایه نه، هموطن بودیم

***

کابوس شد زندگی مان در خواب‌های عمیقش
تا آنچنان که خودش خواست یک جور تعبیرمان کرد

***

آشوب کن بشور بر این جبر مطلقت
این بار سر نوشت خدا را رقم بزن

هرکس در جهانی که برای خودش می‌سازد زندگی می‌کند. اغلب افراد جامعه این جهان را نمی‌سازند، بلکه در محدوده‌ای زندگی می‌کنند که دیگران برایشان ساخته‌اند. همین اعتقاداتی که ما داریم، ساخته و پرداخته نسل‌های قبلی است و کمتر ریسک می‌کنیم به بازسازی‌اش بپردازیم. شاعران ما هم بر همین اساس شعر می‌گویند و سعی می‌کنند حریم‌ها را حفظ کنند و پای در منطقه ممنوعه نگذارند. اما به نظر می‌رسد طلعت در تلاش است این مرز‌ها را بشکند، خودش را رها کند و فکرش را آزاد کند از تمام قید و بندها. او سعی می‌کند جهانی بزرگ برای خودش بسازد. جهانی که رنگ و بوی ملیت ندارد. جهانی که مرزهای جغرافیایی به هیچ وجه محدودش نمی‌کند. او فکرش را از کلیشه‌هایی که برایش ساخته‌اند آزاد می‌کند. به همین سبب کلمات محدودش نمی‌کنند.

وقتی که دنیا خلق می‌شد ما دو تن بودیم
هم مرز نه، همسایه نه، هموطن بودیم
جغرافیا معنا نمی‌شد در وجود ما
یک روح آواره ولی در دو بدن بودیم

یکی از این نمونه‌هایی که شاعر کلیشه‌های فکری را می‌شکند، در استعمال واژه چنگیز است. وی به این واژه بار مثبت القا می‌کند. بماند که موفق بوده یا نه ولی سعی کرده است از چارچوب‌هایی که ما به لغات داده‌ایم بیرون بیاید.

ای عشق ای همیشه ویرانگر آباد کن مرا که هزاران سال
در انتظار لحظه موعودم در انتظار لشکر چنگیزم

همان‌گونه که شاعر کم و بیش تلاش کرده جهانش را وسعت ببخشد، تلاش کرده است از تنوع اوزان هم بهره بجوید. نسبت به شاعران جوان که اوزان خاص در شعرشان کلیشه شده، طلعت هم در استفاده از اوزان کوتاه و هم در بهره‌گیری از اوزان بلند موفق بوده است. وی از وزن‌هایی که شاعران دیگر  بخصوص در این فضایی که بر غزل حاکم است  مکرر از آنها بهره می‌جویند کمتر استفاده کرده است. در کنار این هنجارشکنی می‌توان به بهره‌گیری گسترده واژگان اشاره کرد. بسامد واژه‌هایی مثل باران، ابر، آسمان، ستاره و ماه که در شاعران دیگر به یک نگاه در کتابشان انبوهی از این کلمات خود را نشان می‌دهند، کم است و در عوض سعی شده است واژگان تقریبا غریب بیشتر استخدام شود:

شروع تازه‌ای از زیستن نبودی اگر
همیشه میل به انسان شدن نبودی اگر

درونمایه بیشتر غزل‌های کتاب آب، باد، آتش، وطن عشق است. شاعر با کسی حرف می‌زند و دیالوگ‌های عاشقانه دارد. گاه با او از آغاز خلقت سخن می‌گوید، گاه از آوارگی‌ها و سرگردانی‌ها. این معشوق گاه به صورت نماد‌های اسطوره‌ای خطاب قرار می‌گیرد و گاه به صورت شاهدی که خوبی‌های مناطق مختلف در او جمع شده است.

چشم‌هایت مرا به کابل برد، دست‌هایت مرا به ترکستان
بیستون را درون شعرم کند، طعم شیرین حسرت فرهاد

استفاده از زبان صمیمی و محاوره ویژگی مثبت غزل‌های وحید طلعت است

این معشوقه یک وطن و زبان خاص ندارد و از قوم خاصی هم نیست گرچه شاعر گاه او را با امتیازهای ازبکی مخاطب قرار می‌دهد، گاه با ویژگی‌های ترکمنی می‌خواند و گاه با خصوصیات ترکی و گاهی با خصوصیات دیگر اقوام. همان گونه که شاعر وطنش را از چار چوب مرز جغرافیای ایران بیرون می‌داند تلاش می‌کند این معشوقه هموطنی به همین گستردگی داشته باشد و شاید این معشوقه وطن شاعر باشد؛ وطنی که مرزش به گستره فرهنگ فارسی است. چون بسامد کلمه وطن در شعرش بسیار زیاد است.

شال بلند ازبکی از گل به تن داری
زیبای من که چشم‌های ترکمن داری
شیرین‌ترین بودای شرق دور می‌دانم
در کوه‌های هندوکش هم کوهکن داری
جغرافیای سرنوشت من تصور کن
هرجا که هستی، قعر چشمانم وطن داری

***

تاثیرپذیری از شاعران دیگر و فضای شعری در شعر‌های مجموعه آب، باد، آتش، وطن شاید در نگاه اول خودش را نشان ندهد، اما کم و بیش دیده می‌شود. به نظر می‌رسد یکی دوتا از غزل‌های این مجموعه تحت تاثیر غزل معروف سیدرضا محمدی «صدا ز کالبد تن بدر کشید مرا» سروده شده است. هرچند که به طور مستقیم این تاثیرپذیری وجود ندارد، ولی فضای شعرها تا حدودی به فضای این غزل نزدیک است. این ابیات را ببینید.

کشاند روح مرا هر کجا که خواست دلش
به عمد خانه عقل مرا خراب گذاشت
دو بال داد و تصویری از پرنده کشید
دچار جبر قفس کرد، توی قاب گذاشت

***

یا این ابیات را:
تراش داد تو را صخره صخره در باران
شکست تیشه، سپس با کلنگ خلقت کرد
کشید تابلویی از غروب در ذهنش
و بعد نقش زد از هرچه رنگ خلقت کرد

***

ساختار شعر‌ها هر چه به سمت پایان مجموعه نزدیک می‌شویم مستحکم‌تر می‌شود. این استحکام در غزل‌های پایانی بیشتر خود را نشان می‌دهد. غزل‌های تقریبا آخر کتاب با یک اسکلت‌بندی محکم سروده شده است. اوج این استخوان‌بندی را در غزل‌های 42 و 44 و... می‌بینیم. نکته دیگر این که در غزل‌های این مجموعه زبان شاعر هم بسیار صمیمی و خودمانی است. شاید حسن بزرگش این باشد که از زبان محاوره استفاده شده است. شاعر آنقدر با مخاطب صمیمی می‌شود که بسادگی حرف‌هایش را می‌زند، اما محکم و هرگز نمی‌گذارد صمیمیت زبانش رنگ زبان کوچه و بازار بگیرد.

به ابتدا رسیدم... تو را خدا، بنویس
مرا شبیه غم خود در ابتدا بنویس
مرا که ابر کویرم سیاه بی‌باران
ببار، آه، بباران، به ابر‌ها بنویس
شروع کن به همان شیوه‌ای که مرسوم است
برای حذف من از متن ماجرا بنویس

سید حکیم بینش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها