خانه‌دوست

نه در هیجانم نه سکونی دارم

هــارپــاگ (مـجـیــد) نـیـازی از اسـتـان گـلـسـتـان شـهــرسـتــان مـیـنــودشــت: «مــادر تــو ای جــادوی عشق، ای تو فروغ هر بهار/ حک کرده است بر چـهـره‌ات، چـیـن و چـروک ایـن روزگـار/ لـرزان کنون چون شاخه بید/ گیسوی تو گشته سپید/ از عـبــور ســال‌هــای بــی‌شـمــار/ از گــردش گـردون خوار/ غمگین و خسته از چه‌ای/ پیر و شکسته از چه‌ای/ دانم که آن روی پرند / آنقدر چون سرو بـلـنــد/ افـسـرده شـد خـمـیـده گـشـت/ از بـهـر مـهـر فرزند/ مادر تو ای جادوی عشق، ای تو فروغ هر بـهــار/ حــک کــرده اســت بـر چـهـره‌ات، چـیـن و چروک این روزگار/ چشمان تو دریچه‌ای است/ رو بـه بـاغ آرزو/ یـا چنان آیینه‌/ بینم خود را من اندرو»
کد خبر: ۲۶۹۳۹۴

داش مــجــیـــد خــزایــی از نــوشـهــر: «نــه عـقــل درســـت، نــه جـنــونــی دارم/ نــه در هـیـجــانــم، نــه سکونی دارم/ چون پنجره‌ای که بر زمین افتاده/ نه دور و بری و نه درونی دارم.»( کافه کاغذی: ای بـسـوزه پدر عشق... داش مجید نبینم غمت رو، بدخواه مدخواه داشتی آدرسش رو بفرست جان خودم همین شترگاو رو سیم ثانیه براشون پست می‌کنم، بیچاره می‌شن.»

گوزل خانم 17 ساله: «کافه یادت می‌یاد وقتی بــرات نــامـه دادم 15 سـالـه بـودم؟ حـالا 17 سـالـه شـدم. سـال دیـگـه هـم کـنـکـور دارم. چقدر زود بزرگ شدم. باورم نمی‌شه که سال دیگه کنکور دارم هـمـیـشــه کـنـکــور بــرام یــک رویــای دســت نیافتنی بود.

آرزوی مـــن: مـــن دوســت داشـتــم و دارم یــه منجم آماتور خوب بشم که بتونم در رقابت‌های مـسـیــه و صـوفـی شـرکـت کـنـم و تـازه مـقـام هـم بیاورم.

اما طرز آشنایی من با کافه کاغذی: اوایل که پدرم روزنامه خریدن را شروع کرد، سال 2006 بــود و جـام جـهـانـی. اون روزهـا فـکـر کـنـم یـک ضمیمه ورزش و البته فوتبالی چاپ می‌شد به نام میدان که من عاشقش بودم. ولی بعد از یک مـدت ضـمیمه تعطیل شد و منم ناراحت شدم. بعد از اون هم فکر کنم اوایل سه‌شنبه‌ها سیب چـاپ مـی‌شد بعد طی اقدامی هفته بعد متوجه شـدم کـه یـک ضـمـیـمـه به اسم نسل سوم چاپ شده. ببخشیدها، اوایل به نظرم زیاد جالب نبود و الـبـتــه اوایـل صـفـحـه‌ای بـه اسـم صـفـحـه کـافـه کاغذی هم نبود. بعد از مدتی که همین طوری با بـی‌مـیـلـی ورق مـی‌زدم و هـمـان‌طور که قبلا به خود کافه هم گفته بودم یکهو با یک تیتر بزرگ کـنـکـوری‌هـا بخوانند روبه‌رو شدم. البته خودم که کنکوری نبودم ولی خواهرم چرا. من بیچاره فکر کردم یه مشاور قبل از کنکور سفارش‌هایی را به کنکوری‌های عزیز داده‌اند. فکر کن کافه را بــا یـک مـشـاور کـنـکـور اشـتـبـاه گـرفـتـم (کـافـه کـاغـذی: خـیـلـی هـم چـمـه؟) خـلاصه با جدیت مـشـغــول خــوانــدن شـدم و تـا بـه امـروز کـه روز دوشـنبه است و فردا سه‌شنبه و نسل سه چاپ مـی‌شـه هـنـوز بـا جـدیـت مـشـغول خواندن کافه هـسـتـم. در واقـع کنکور خواهرم باعث شد من یک نسل سوم خوان حرفه‌ای بشوم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها