پای صحبت‌های یک متهم به قتل

اعتیاد زندگی ما رابه باد داد

می‌گویند دوران سربازی برای پسران دوران به یادماندنی است و بهترین خاطرات زندگیشان را از این دوران دارند. کمال هم روزهای خوبی را در دوران سربازی‌اش گذرانده است و هنوز هم بهترین دوستانش کسانی هستند که در دوران خدمت با آنها اشنا شده است.
کد خبر: ۲۶۵۰۵۸

اما این روزها او را به جرم قتل بازداشت کرده‌اند. آن هم قتل جوانی که کمال می‌گوید بهترین دوستش بوده و دلیلی برای کشتن او نداشته است.

مرد جوان که سیگار پشت سیگار روشن می‌کند تا پریشانی درونش را پنهان کند می‌گوید: من ارسطو را نکشتم ، ما با هم دوست صمیمی بودیم. نمی‌دانم چرا مرا دستگیر کردند با این‌که هیچ دلیلی مبنی بر این‌که من قاتل هستم پیدا نکرده‌اند. ارسطو در آتشی که خودش افروخته بود سوخت و جان داد. اگر او معتاد نشده بود و به تزریق هروئین تا این حد وابسته نبود این طور نمی‌شد.

به دوقلو‌های به هم چسبیده معروف بودند آنقدر که به هم نزدیک بودند و روز و شب را با هم می‌گذراندند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد یک روز این دو دوست صمیمی از هم جدا شوند و سرنوشتی تلخ داشته باشند. کمال می‌گوید: هر دوی ما خیلی قدرتمند بودیم. زورمان چند برابر سربازان دیگر بود همه ما را می‌شناختند و به زور بازویمان در پادگان معروف بودیم حتی فرماندهان هم ما را می‌شناختند و کارهایی را به ما محول می‌کردند که احتیاج به قدرت بدنی زیادی داشت. ساعت 4 که از پادگان بیرون می‌آمدیم انگار نه انگار که از صبح سر پا بودیم. به باشگاه می‌رفتیم و ورزش می‌کردیم. شب‌ها هم یا من در خانه ارسطو بودم و یا او در خانه ما بود. مثل دو برادر. اما اعتیاد هر دوی ما را از پای در آورد. تنها چیزی که برایمان مانده بود دوستی و صداقتی بود که آن هم اینطور شد.

هنوز هم برای والدین دو جوان پوشیده است که آنها چطور به مواد آلوده شدند و به اینجا کشیده شدند. کمال سال‌هاست که این موضوع را چون رازی در سینهاش نگه داشته است. اما این بار بازگو می‌کند: ارسطو عاشق شده بود. می‌گفت هر طور شده است میخواهد با دختر همسایه ازدواج کند. تمام شب و روزش شده بود آن دختر. نمی‌دانم چرا چیزی هم به کسی نمی‌گفت حتی به مادرش. می‌گفتم باید بگویی. او که علم غیب ندارد و از درون تو خبر دار نیست. می‌گفت نمی‌تواند و می‌ترسید از این‌که به او جواب رد بدهند. یک ماه بعد صدای هلهله از خانه آنها بیرونآمد و دیگر دختری پشت پنجره نبود تا ارسطو به عشق او شبها بی‌خواب شود. دختر جوان ازدواج کرد و رفت. از آن به بعد ارسطو تنها شد و مدام دنبال چیزی می‌گشت تا غم درونش را کم کند. با سیگار شروع شد و بعد هم حشیش و بعد هم هروئین. من تنها کسی بودم که می‌دانستم ارسطو چقدر ناراحت است و چرا این کارها را می‌کند می‌خواست خودش را از بین ببرد. می‌گفت دیگر زندگی برایش معنی ندارد. من شبانه روزم را با او می‌گذراندم تا یک وقت خودش را نکشد که در این اوضاع من هم درگیر مواد شدم.

کمال و ارسطو حتی مواد کشیدن را هم با هم انجام می‌دادند : شبهایی که پدر و مادر من در خانه نبودند ارسطو به خانه ما می‌آمد و آنجا مواد می‌کشیدیم. من تریاک می‌کشیدم و ارسطو هروئین. البته بیشتر اوقات در خانه مادر ارسطو بودیم. او کمتر به تهران می‌آمد و بیشتر پیش دخترش در شمال زندگی می‌کرد. مدت زمانی که در تهران بود شاید به 3 ماه در سال نمی‌رسید. بنابر این فضا برای این‌که ما بتوانیم مواد مصرف کنیم آماده بود.

تهیه پول مواد یکی از مشکلاتی بود که این دو جوان داشتند: من با ماشین پدرم کار می‌کردم . مسافرکش بودم. پدرم پیر و از کار افتاده شده بود که من باید خرج او و مادرم را می‌دادم البته پدرم حقوق بازنشستگی می‌گرفت اما آنقدر کم بود که هزینه خودش را هم نمی‌توانست تامین کند. من هر روز که کار می‌کردم مقداری پول به مادرم می‌دادم، مابقی را هم مواد میخریدم و به خانه ارسطو می‌رفتم تا با هم مصرف کنیم. بیشتر روزها من هزینه موادش را می‌دادم.

کمال هنوز هم فکر می‌کند رفاقتی که با ارسطو داشته استمثالزدنی است اما خانواده هر دو نفرشان با ارتباط آنها مخالف بودند: مادرم که می‌دید من معتاد شده‌ام و هر روز بیشتر از روز قبل در این گرداب فرو می‌روم سعی می‌کرد جلوی من را بگیرد تا به خانه ارسطو نروم. من و مادرم مدت‌ها بود که با هم دعوا داشتیم. مادر ارسطو هم همین طور. او هم سعی می‌کرد ما را از هم جدا کند و چندبار وقتی به خانه آمد ومن را در خانه‌اش دید بیرونم کرد و گفت که دیگر اجازه ندارم برگردم. اما رابطه من و ارسطو خیلی صمیمی بود و نمی‌توانستیم از هم جدا شویم. نمی‌‌دانم چرا این‌طور شد و هردو خانواده به روز سیاه نشستند.

کمال از روز حادثه می‌گوید: مادر ارسطو در خانه نبود. او با من تماس گرفت و گفت که ظهر به خانه ما بیا مادرم به شمال رفته است. من هم ظهر که شد مواد خریدم و به خانه ارسطو رفتم. نمی‌دانستم مدتی است که تزریقی شده است. من در آشپزخانه نشسته بودم داشتم مواد می‌کشیدم ،دیدم ارسطو نیست. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و دیدم که او مواد را آب کرده و در حال تزریق به خودش است. من در حال خودم نبودم و فرصت بحث هم نبود. بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در آنجا مواد کشیدم ، دقایقی بعد کاملا نشئه شده بودم. یکدفعه بوی سوختگی و آتش به مشامم رسید. باور نمی‌کردم اتفاقی افتاده باشد. به خودم گفتم حتما ارسطو در حال آب کردن مواد پارچه‌ای را سوزانده است. وارد اتاق شدم و دیدم آتش همه جا را فرا گرفته است و ارسطو هم گوشه‌ای افتاده است.

هنوز هم وقتی آن لحظات را به یاد می‌آورد اشک در چشمانش جمع می‌شود. می‌گوید: آنقدر وحشت کردم که نمی‌دانستم چه کنم. سوئیچ ماشین را برداشتم و به راه افتادم. با عجله از پله‌ها پایین می‌آمدم و سعی می‌کردم فرار کنم اما نمی‌توانستم. انگار بدنم نمی‌توانست تند تر حرکت کند هر طور شده بود خودم را به ماشین رساندم و سوار شدم. هنوز آتش همه جای خانه را نگرفته بود. تا جایی که می‌توانستم گاز دادم و فرار کردم. چند دقیقه بعد به خودم آمدم و از خودم پرسیدم چرا صبر نکردم تا به ارسطو کمک کنم. خیلی از محل دور شده بودم. برگشتم و خواستم وارد خانه شوم که دیدم ماموران آتش نشانی در آنجا هستند. بعد هم با شکایت مادر ارسطو من دستگیر شدم.

مادر ارسطو از کجا می‌دانست که روز حادثه کمال در خانه او بوده است. مرد جوان در این باره می‌گوید: تنها کسی که با ارسطو رفت و آمد داشت من بودم. بنابر این فهمیدن این‌که روز حادثه من در کجا بودم کار سختی نبود. کارآگاهان می‌گویند ارسطو زمانی که به بیمارستان منتقل شده است نفس می‌کشیده بنابراین حریق عمدی بوده و این مرد می‌خواسته خودش را نجات دهد. در حالی که من از ترسم از محل فرار کردم و برنگشتم.

کمال در شعبه 71 دادگاه کیفری محاکمه می‌شود و همچنان بر بی‌گناهی‌اش تاکید دارد با این حال شواهدی علیه وی نیز وجود دارد. او می‌گوید: مرگ ارسطو به من ضربه بزرگی زد بخصوص این‌که در خانه نماندم تا به ارسطو کمک کنم. با این‌که بی‌گناه هستم اما دلم می‌خواهد بمیرم و از این زندگی نکبت بار که خودم آن را درست کردم خلاص شوم. ای کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند تا با ارسطو در روزهای خوش سربازی باشیم.

حدیث ضابطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها