در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نمیخواهی تمامش کنی؟ حتی اگر اعتراف کنم؟ اعتراف کنم که خودم را فریب دادم و پف صورتت را گذاشتم به حساب حساسیتهای بهار و تاولهای روی پوست دستهایت را که سر باز کرده بودند ، ندیده گرفتم و سرفههای خشک و تبدارت را نشنیدم و نخواستم چشمهایت را ببینم که میدانستم ورم کرده بودند و نخواستم از چرایی وجود آن کپسول اکسیژن در خانهات چیزی بدانم و نخواستم نگاهت کنم وقتی سرفههایت به خون نشست و روزبهروز لاغرتر شدنت را گذاشتم به حساب روزههایت و سرگیجههایت را گذاشتم پای گیجی دنیا و گمشدنهای هر چند ماه یکبارت را نادیده گرفتم تا به خودم دروغ گفته باشم که رفتهای سفر، که بیمارستان ساسان جای تو نیست، که هنوز سرپایی، که هنوز توی دفتر کاهیات خاطرات جنگ را مینویسی و هنوز لبخند مینشیند روی لبهایت وقتی از فتح خرمشهر میگویی و دستمال آبیات چشمهایت را میپوشاند وقتی از بچههای تاولزده سردشتی حرف میزنی و...
من نخواستم باور کنم که سرنوشت تو با آن بچههای تاولزده که نفسنفس میزدند و کبود شده بودند، پیوند خورده است و دلم نخواست بدانم که مرگ، تو را از آن سالهای دور نشان کرده بود و هی به خودم گفتم که چلههای الرحمنم دردهای تو را شفا میدهند و هی به خودم گفتم مرگ گاهی وقتها عاشقها را فراموش میکند و هی به خودم گفتم معجزه همیشه ممکن است حتی اگر محال باشد، مثل اثر نکردن خردل که با خونت آمیخته بود و هی به خودم گفتم باید دروغهایم را باور کنم، که شاید اگر دروغی را از ته دل باور کنم به حقیقت بپیوندد، که شاید...
حالا بلند شو! با من اینطوری شوخی نکن نازنین! این شوخیات مرا به گریه میاندازد! همه شوخیها که بامزه نیستند! من اصلا خندهام نمیگیرد که تو آن همه نحیف و شکننده زیر ملحفه سپید دراز کشیدهای، اصلا خندهدار نیست که اینطور بینفس روی آن تخت خودت را به مردن زدهای! حالا بلند شو، این شوخی لعنتی را بس کن و بیا با هم به مناسبت امروز، خاطره تلخ تیرماه سال 1366 را دوباره ورق بزنیم. راستی، تو هم آنجا بودی؟
مریم یوشیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: