انگیزه‌های یک جنایت خانوادگی از زبان جوان قاتل

نباید در زندگی خواهرم دخالت می‌کردم

«عذاب وجدان بد دردی است. آدم را از پا درمی‌آورد. خواب و خوراک نداری. کابوس می‌بینی. خواب آن کسی را که کشته‌ای. یک کلام، دیوانه می‌شوی. بدبخت و سیاه روز.» اینها را رامین می‌گوید. 26 ساله است و متهم به قتل، آن هم کشتن خواهر. او قصاص نخواهد شد. این را خودش می‌داند. پدر و مادرش اعلام رضایت کرده‌‌اند، چاره‌ای هم نداشتند جز این. یک فرزندشان حالا در گور خوابیده و انتظار برای مرگ دومی غیرممکن است. مجازات رامین فقط این است که چند سالی را پشت میله‌های زندان بماند. اما همین مجازات هم برایش عذاب‌آور است به ویژه وقتی با احساس، شرمساری و پشیمانی آمیخته می‌شود.
کد خبر: ۲۴۷۹۸۳

خواهرت را، او که هم خون تو بود، محرم رازهای نوجوانی‌ات و هم‌بازی کودکی‌ات، کشته‌ای. چرا؟ چه طور راضی به این کار شدی؟

سرش را پایین می‌اندازد. قطره اشک از ته چشمش می‌لغزد، بیرون می‌آید و روی صورتش می‌لرزد: «نمی‌خواستم او را بکشم. یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم. ناگهان تا سرحد جنون عصبانی شدم. به طرفش حمله و با روسری خفه‌اش کردم. هنوز هم باور نمی‌کنم چنین کاری کرده باشم. با او اختلاف داشتم، قبول اما قتل هرگز دلخواه و هدف قبلی‌‌ام نبود.»

اختلافات رامین و خواهرش ریحانه از سال‌ها قبل شروع شده بود و دامنه این اختلاف به برادر و خواهر ختم نمی‌شد بلکه همه اعضای خانواده با ریحانه مشکل داشتند و کار به جایی رسیده بود که همه دختر را طرد کرده بودند، متهم می‌گوید این داستان سر دراز دارد به 10 سال پیش برمی‌گردد وقتی خواهرم ازدواج کرد. او نباید این کار را انجام می‌داد.

ازدواج جنجالی ریحانه و شوهرش چگونه رقم خورد. رامین ماجرا را این طور شرح می‌دهد: «خواستگار ریحانه مردی افغان بود. همه خانواده با این وصلت مخالف بودند . ما می‌گفتیم آبروی خانوادگی‌مان به خطر می‌افتد. ریحانه گزینه‌های بهتری هم داشت. اما دلبسته آن مرد افغان شده بود و به حرف‌‌ها و توصیه‌های ما اعتنایی نداشت. بالاخره او علی‌رغم مخالفت‌های خانواده با همان مرد ازدواج کرد و باعث سرشکستگی ما شد. همه فامیل به ما متلک می‌گفتند. دیگر آبرو و حیثیتی برایمان باقی نمانده بود. این طور شد که ریحانه را طرد کردیم. در این 10 سال رابطه و رفت و آمدی بین ما وجود نداشت و همه از دست او عصبانی بودند. ضمن این که حرف و حدیث‌ها هنوز تمام نشده بود و هر کسی چیزی به ما می‌گفت.»

مخالفت با ازدواج ریحانه به تدریج به کینه از او تبدیل شد. از رامین می‌پرسم هر چند با ازدواج خواهرت مخالف بودی، به این فکر نکردی طرد کردن او ممکن است در زندگی آینده‌اش تاثیر منفی بگذارد؟ متهم جواب می‌دهد: «به این قضایا فکر نمی‌کردیم. این تصمیمی بود که خودش گرفته بود. ریحانه بین خانواده‌اش و آن مرد افغان، ما را کنار زده بود و باید پای حرفش می‌ایستاد. اصلا هدف ما این بود که او را تحت فشار بگذاریم تا از شوهرش طلاق بگیرد اما این کارهای ما هیچ تاثیری نداشت و مجبور شدیم به صورت مستقیم خواسته‌مان را بازگو کنیم. چندین بار از ریحانه خواستیم از همسرش طلاق بگیرد ولی او مقاومت می‌کرد و می‌گفت از زندگی‌اش راضی است و احساس خوشبختی می‌کند.»

متهم چند بار با کف دست به پیشانی‌اش می‌زند و بعد ادامه می‌دهد: «کار ریحانه ، خانواده‌ام را آشفته کرد. آنقدر این کار او برایم گران تمام شد که دچار مشکلات روحی و روانی شدم و به تدریج به سمت مواد مخدر رفتم.»

بالاخره در این جنایت هم از اعتیاد سخن به میان می‌آید و حرف‌های متهم نشان می‌دهد در نهایت مواد مخدر باعث شد او ریحانه را بکشد. رامین چند دقیقه‌ای سکوت می‌کند. به دور و اطراف نگاهی می‌اندازد. چشم‌هایش را می‌مالد و بالاخره بغضش می‌ترکد: «آنقدر تحقیر شده بودم که نمی‌توانستم سرم را بالا بگیرم. حرف‌ها و کنایه‌های مردم بیشتر از هر چیز دیگری مرا عصبی می‌کرد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم نباید تا این حد تحت تاثیر اطرافیان قرار می‌گرفتم. اصلا به کسی مربوط نبود که شوهر خواهرم کیست. این حق ریحانه بود که شریک زندگی‌اش را انتخاب کند. البته او باید به نصیحت‌های پدر و مادرم گوش می‌داد ولی گرفتن تصمیم آخر به عهده خودش بود.»

رامین بعد از چند جمله صحبت درباره دخالت‌های دیگران دوباره به داستان اصلی برمی‌گردد، به ماجرای قتل و هر چند حرف زدن در این باره و مرور خاطره‌های تلخ گذشته برایش دشوار است به قول خودش جزییات را توضیح می‌دهد تا شاید از حادثه مشابه دیگری جلوگیری کند: «مردم باید بدانند من چه اشتباهی انجام دادم و چه طور شد که مرتکب این خطا شدم تا آنها راهی را که من رفته‌‌ام، نروند و اشتباه‌های مرا تکرار نکنند.» او بقیه ماجرا را این طور توضیح می‌دهد: «در شرایط نابسامان روحی روانی در حالی که خواهرم را مسوول تمام ناکامی‌هایم می‌دانستم تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم. من تنها و بی‌هویت شده بودم و ریحانه مقصر این اتفاق بود. روز حادثه به خانه‌اش رفتم تا اتمام حجت کنم.»

رامین تا آن زمان به این فکر نکرده بود که اگر به خواسته‌ها و اهدافش نرسیده، مقصر اصلی خود او است. او بیکاری، اعتیاد، وضع روحی نامناسب و همه بدبختی‌هایش را با یک کلمه توجیه می‌کرد: ریحانه. او در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کند به‌روزی بازمی‌گردد که به خانه خواهرش رفته بود: «زنگ را که زدم شوهر ریحانه در را باز کرد. تا قبل از آن هرگز پایم را آنجا نگذاشته بودم. اما آن روز هدفم این بود که برای آخرین بار از خواهرم بخواهم همسرش را ترک کند. وقتی با شوهرخواهرم رودررو شدم از او خواستم ریحانه را صدا بزند. ولی گفت زنش در خانه نیست و به خانه خاله‌اش رفته است. اول حرفش را باور نکردم و خودم با صدای بلند ریحانه را چند بار صدا زدم. وقتی کسی جواب نداد مطمئن شدم در منزل نیست برای همین با شوهرش صحبت کردم و به او گفتم باید دست از سر خواهرم بردارد.»

دخالت پسر جوان در زندگی زناشویی خواهرش و همسر او در این مرحله به درگیری و کشمکش منجر شد. متهم در حالی که دوباره به پیشانی‌اش می‌کوبد، می‌‌گوید: «ای کاش از همانجا به خانه برمی‌گشتم ولی بر اشتباه خودم پافشاری کردم و چند بار از شوهرخواهرم خواستم ریحانه را طلاق بدهد اما او جواب داد هر دو از زندگی‌شان راضی هستند و هرگز به طلاق و جدایی فکر نمی‌کنند. این طور شد که کار ما به مجادله کشیده شد.»

آن طور که رامین می‌گوید تا آن زمان ریحانه در خانه نبود. پس قتل چگونه اتفاق افتاد؟ متهم که عصبی به نظر می‌رسد دستش را ناخودآگاه در جیب فرو می‌برد. دنبال سیگار می‌گردد اما همراه ندارد و اصلا اجازه ندارد اینجا سیگار بکشد. او سعی می‌کند بر خودش مسلط شود و بعد ادامه می‌‌دهد: «وسط مشاجره بود که ریحانه از راه رسید. با دیدن او خونم بیشتر به جوش آمد. گفتم می‌خواهم با او خصوصی صحبت کنم. او مرا به داخل یکی از اتاق‌های خانه برد. در را بستم و بعد به او گفتم از تحقیرها و توهین‌های اطرافیان خسته شده‌ام و دیگر نمی‌‌توانم این وضعیت را تحمل کنم. توضیح دادم به خاطر ازدواج اشتباه او و به خاطر افغان بودن همسرش نمی‌توانم سرم را بالا بگیرم نه کار درست و حسابی دارم نه زندگی روبه‌راهی. ریحانه به خواسته من که همان طلاق بود اعتنایی نداشت و همچنان می‌گفت شوهرش را دوست دارد و از او جدا نخواهد شد. او می‌گفت بیکاری من ربطی به او ندارد. از حرف مردم هم نمی‌ترسد و نمی‌تواند به خاطر دیگران زندگی خودش را خراب کند. آنقدر عصبانی بودم که .... »

نمی‌تواند جمله‌اش را تمام کند از او می‌خواهم آرام شود. آب تعارف می‌کنم اما لیوان را پس می‌زند. چشمانش سرخ شده است. با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: «داشتم می‌گفتم. آنقدر عصبانی شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم. بارها به آن لحظات فکر کرده‌ام. واقعا نمی‌دانم چطور شد که آن کار را انجام دادم اصلا حالت طبیعی نداشتم. تعادلم را از دست داده و انگار دیوانه شده بودم.»

رامین دوباره به نفس نفس می‌افتد. دکمه بالایی پیراهنش را باز می‌کند تا راحت‌تر نفس بکشد و بعد می‌گوید: «این چند جمله را هم که بگویم دیگر حرف نمی‌زنم. نمی‌توانم. اعصابم نمی‌کشد. یک لحظه به ریحانه حمله کردم و روسری‌اش را دور گردنش آنقدر فشار دادم تا او بی‌حال روی زمین افتاد. وقتی فهمیدم او مرده فرار کردم و به خانه برادر بزرگ‌ترم رفتم. از او پول خواستم اول فکر کرد برای خریدن مواد می‌خواهم برای همین گفت نمی‌دهد بعد توضیح دادم چه کرده‌ام. باورش نمی‌شد. داد و فریاد راه انداخت و بالاخره کمی پول داد تا فرار کنم ولی بالاخره دستگیر شدم.»

حالا بلند می‌شود که به طرف در خروجی برود. با او همگام می‌شوم تا بتوانم این سوال را که الان چه احساسی دارد بپرسم. او زیرچشمی نگاهی به من می‌اندازد و همان جملاتی را می‌گوید که در اول گزارش آمده است: «عذاب وجدان، کابوس، سیاه‌روزی و بدبختی» و بعد ادامه می‌دهد: «هر کسی آزاد است با شخص مورد علاقه‌اش ازدواج کند اما باید صلاح خود و خانواده‌اش را در نظر بگیرد و به مشورت و نصیحت پدر و مادر و خانواده‌اش گوش کند. هنوز هم می‌گویم اگر ریحانه با آن مرد افغان ازدواج نمی‌کرد بهتر بود اما وقتی وصلت انجام شد دیگر نباید کسی در زندگی آنها دخالت می‌کرد. من و خانواده‌ام این اشتباه را مرتکب شدیم. بعد هم این که جوانان باید بدانند اگر به هدف‌هایشان نرسیدند اول از همه خودشان مقصر هستند و نباید به انتقام‌گیری از دیگران فکر کنند.»

این حرف‌ها آخرین جملات رامین است و او بدون خداحافظی از دادگاه بیرون می‌رود تا به زندان برگردد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها