در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز به چند مرغفروشی رفتم و چند کیلو لاشه مرغ و پای مرغ کیلویی صد تومان خریدم و در حالی که روزنامه، سامسونت و کلاه اسپورت همراه داشتم، از ماشین پیاده و وارد کوچه شدم؛ ولی متاسفانه از سگها خبری نبود. یک ساعت صبر کردم تا شاید بیایند و من بلافاصله لاشه مرغ را به طرفشان پرتاب کنم و با مشغول ساختن آنها، از محوطه دور شوم و هم این که آنها را برای شبهای دیگر نمکگیر کنم. صبر و حوصله من به پایان رسید تا این که چاره را در این دیدم که چند صفحه از روزنامه را که مربوط به فروش املاک و متفرقه بود، از روزنامه جدا کرده و روی زمین درست سر کوچه، پهن کردم و لاشه مرغ را روی صفحات گذاشتم و به راه خود ادامه دادم. صبح که به سر کار میرفتم، متوجه شدم که همه لاشهها و پای مرغ توسط سگها خورده شده. شب، زمان برگشت به روستا و منزلم با احتیاط وارد کوچه شدم. هر 3 سگ سر کوچه پرسه میزدند. با این که آن شب دست خالی بودم و لاشه و استخوانی همراه نداشتم؛ ولی سگها به محض دیدن من و مشاهده روزنامه در دستم شروع کردند به تکان دادن دمهایشان و پارس کردن که نشانه تشکر از من بود. آنها با استفاده از غریزه و حس بویایی قوی که خداوند در وجود آنها قرار داده، پی برده بودند که شب گذشته روزنامه و لاشه مرغ از طرف من غریبه و تازه وارد بوده چون برای آنها چنین تجربهای به وسیله بومیان و ساکنان کوچه که همه کشاورز بودند، تکرار نشده بود و سابقه نداشت ، زیرا روستاییان و بومیان کمتر به سگ و حس بویایی و وفاداری آنها اهمیت میدهند.
آنها دنبالم افتادند و با فاصله 3 متری مرا تا دم خانهام بدرقه و مواظبت کردند و زمانی که صبح قصد خروج از خانه را داشتم، با مشاهده آنها دم خانهام تعجبم بیشتر شد. آنها با دیدن من همان حرکات تشکرآمیز را انجام دادند. من ناچار به خانه برگشتم و مقداری غذای متفرقه و بیات و پوست مرغ و نان برداشتم و جلوی خانه جلوی آنها ریختم. آنها بعد از خوردن غذا با ابراز وفاداری و محبت مرا تا جاده اصلی بدرقه کردند.
آن شب دوباره با دست پر و با مقداری لاشه مرغ و استخوانهایی که از قصابی شهر گرفته بودم، وارد کوچه شدم و در حضور آنها صفحهای از روزنامه را روی سنگ پهن کرده و دوباره غذا را روی روزنامه ریختم. آنها دوباره مرا تا دم منزلم بدرقه کردند و کاملا مطمئن شدند که من غریبه نیستم بدین ترتیب راه و روش مقابله با تهاجم آنها و ایجاد پل عاطفی و ارتباطی با آنها را کاملا آموختم. آنها گاهی جلوی خانه من کشیک میدادند و اجازه نمیدادند سگ دیگری یا شخصی غریبه به دروازه و محوطه سکونت من نزدیک شود!
دو سه روز به سفر رفته بودم. زمان برگشت با 56 کیلو لاشه مرغ و ضایعات گوسفند به محل سکونتم برگشتم. وقتی که از ماشین پیاده شدم و هوا تاریک بود، سگها بوی مرا از صد متری احساس کردند و به طرفم دویدند. من هم آنها را به سر کوچه کشاندم و صفحهای روزنامه پهن کردم و تمام غذا را جلویشان روی صفحه ریختم. آنها بعد از خوردن نصف غذا، بقیه را با دهانشان به مکان خلوت و پشت بوتهها بردند و هر کدام سهم خود را برای روز بعد و ساعات گرسنگی ذخیره کردند. من از مشاهده پسانداز و ذخیره توسط سگها واقعا متعجب شدم و آنها را از بعضی آدمها عاقلتر دیدم.
بهرام فرهودی ، دبیر بازنشسته از بندر انزلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: