آینه‌ها هم تنها می‌شوند

این نامه را سارا 19 ساله از تهران برایمان نوشته است. او منتظر پاسخ‌های خوب شماست. شمایی که هیچ‌کدام از دوستان این صفحه را تنها نگذاشته‌اید و به آنها با همین قلب مهربان و درایت بزرگ‌منشانه‌تان پاسخ داده‌اید. پس سارا را هم منتظر نگذارید. ما منتظریم:
کد خبر: ۲۲۹۶۶۰

دلم می‌خواهد با یک نفر درددل کنم، اما نمی‌دانم با چه کسی. نمی‌دانم کی می‌تواند حرف‌های مرا بشنود یا من به چه کسی می‌توانم اعتماد کنم، اما می‌خواهم به شما اعتماد کنم. می‌خواهم به کسانی که این صفحه را می‌خوانند اعتماد کنم. دوست دارم دوستانی داشته باشم که درد دل مرا بفهمند. تا حالا شده احساس کنی تنهایی و کسانی که باید دوستت داشته باشند، دوستت نداشته باشند؟ کسانی که دوست داشتنشان حق مسلم توست؟ حق توست که آنها تنهایت نگذارند؟ من این جوری‌ام. دختری با احساسات فوق‌العاده که حتی ناراحتی یک غریبه را هم نمی‌تواند ببیند. 3 ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند. دلیل جدایی‌شان هم مشکل پدرم بود. او به یک جور بیماری روانی مبتلاست، اما ای کاش مریض نبود چون من از همه لحاظ به پدرم افتخار می‌کنم. پدر من 3 سال در سوئد در رشته هلیکوپترسازی درس خواند و به 2 زبان سوئدی و انگلیسی تسلط کامل دارد. الان هم مترجم کتاب‌هایی برای کودکان و نوجوانان است. ناراحتی من فقط این نیست. من از این ناراحتم که خانواده پدرم با مادرم درباره مشکل پدرم صحبت نکرده بودند. مادرم همیشه به من می‌گوید اگر می‌دانستم که پدرت به این مشکل دچار است هیچ وقت ترکش نمی‌کردم، اما خب به هر حال قسمتشان این بود. جدای از همه اینها من یک غم بزرگ دیگر هم دارم.

متاسفانه من پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام را از دست داده‌ام و از تمام دنیا یک مادربزرگ پدری دارم که همیشه گمان می‌بردم مرا بسیار دوست دارد، اما اشتباه می‌کردم. او حتی چشم دیدن مرا هم ندارد. آخر شما بگویید مادربزرگی که نوه خودش را از خانه‌اش بیرون بیندازد چطور می‌تواند او را دوست داشته باشد؟ آن هم فقط به این دلیل که چون یک بار به مادر ناسزا گفت بهش اعتراض کردم و گفتم شنیدن این حرف‌ها و دادن این القاب به مادرم از زبان تو برای من درد خیلی سنگینی است. بعد از آن او مرا بیرون کرد و حتی گاهی اوقات به خانه ما تلفن می‌کند و با عوض کردن صدایش به من و مادرم توهین می‌کند. به خاطر همین می‌گویم که خیلی تنها هستم.

اما مادرم. اگر من این مادر را نداشتم هیچ وقت نمی‌توانستم آرامش داشته باشم. من همیشه ممنون مادرم هستم. او 26 سال در یکی از بهترین روزنامه‌های ایران کار کرد تا من آرامش داشته باشم، اما همیشه یک نفر هست که از این آرامش ما ناراحت است یعنی مادربزرگم. قلب من از یک بچه کوچکتره و با هر تلنگری می‌شکند. از دوستانم می‌خوام که کمکم کنند و به من نخندند. امیدوارم از این همه پرحرفی من ناراحت نشده باشید. فقط باهام حرف بزنید و به من کمک کنید. بگویید چه کار کنم تا بتوانم از این ناراحتی رها شوم. من دل‌شکسته‌ام. دلی که هر بار با رفتن پدرش به بیمارستان می‌شکند. پدری که می‌توانست بالای سر من باشد، اما نیست. پدری که می‌توانست بهترین‌ها باشد، اما نتوانست. این حرف‌ها را نمی‌توانم به کسی بگویم ولی از شما ممنونم که به حرف‌هایم گوش می‌کنید. منتظر جواب دوستانم هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها