در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک بار برای خودم یک صحنه مرگ آفریدم. کمی جوهر سرخ از اتاق کار پدرم برداشتم، به پیشانی و دستهایم مالیدم، بعد روی کف اتاق که بسیار سرد بود، دراز کشیدم، درست پای پلکان. آنجا بیسروصدا و بیدم زدن منتظر ماندم که کسی سر برسد و اولین فریاد وحشت را سر دهد. قلبم به سرعت میتپید. موزائیکها خیلی سرد بودند.
در همین لحظه مچ پایم گرفت و تمام پایم از درد به لرزه افتاد. به خودم گفتم: چه بهتر! لرزش مرگ است.
ولی در عین حال ترسیدم: مادرم اگر مرا اینطوری ببیند شاید از ناراحتی خودش را از پلکان پرت کند. دعا میکردم این کار را نکند و سماجت به خرج میدادم. در همین موقع در حیاط باز شد و احساس کردم که نوک عصایی به زانویم خورد. عمویم بود که با قیافهای کاملا جدی و بیتغییر از بالای قد یک متر و هشتاد سانتیمتریاش به من میگفت: پاشو احمق! برو صورتت را بشور! از شدت خشم و درد، گمان میکردم واقعا خواهم مرد.
به نقل از کتاب «فلینی از نگاه فلینی»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: