باران ، عشق ، فرهاد و بیستون

شب/داخلی-خارجی/کوچه-حیاط خانه آن شب اوایل پاییز هم که ما از خیابان نصرت غربی به کوچه ای فرعی پیچیدیم
کد خبر: ۱۶۲۶۶
، جماعت زیادی مقابل یک خانه تقریبا قدیمی دو طبقه با نمای آجری جمع شده بودند ، گروه فیلمبرداری مشغول نورپردازی داخل کوچه و چیدن ریل تراولینگ بودند. چراغهای 800و 2000کوچه را کاملا روشن کرده بود و یک بنز سیاه رنگ مدل 170، کنار کوچه مقابل خانه دوطبقه پارک بود. به گفته خانم مهدوی ، مدیر تولید فیلم «آواز در باران » آن شب قرار بود یدالله صمدی چند سکانس دیدنی از این فیلم را کارگردانی کند. از در کوچک منتهی به ساختمان که وارد شدم ، در طبقه اول دو اتاق تودرتو بود که انواع وسایل ، داخل آن دیده می شد، دو راهروی قائم به یکدیگر و باریک و یک اتاق در سمت دیگر که بر روی در آن با کاغذ نوشته شده بود: «ورود اکیدا ممنوع » که بعدا فهمیدم این اتاق قرار است اطاق «لیلی » باشد. داخل حیاط، کنار دیوار تختی چوبی گذاشته بودند و کارگردان و چند نفر دیگر روی آن نشسته یا در اطراف ایستاده و مشغول گفتگو بودند. قبل از آن شب ، «صمدی » برایم شخصیتی بود که کمتر با مطبوعات مصاحبه می کرد و چندان به ارتباط با آنها اعتقادی نداشت . اما پس از معرفی ما به یکدیگر، او چنان مهربان و صمیمی سر صحبت را باز کرد که در همان ابتدا تمام ذهنیت گذشته ام نسبت به او به هم ریخت . روی تخت نشستم و خوشحال بودم از این که چقدر زود و با همکاری کارگردان می توانم کارم را شروع کنم که پرویز پرستویی بازیگر نقش اول فیلم را دیدم . او با آنچه تاکنون دیده بودم ، کاملا فرق داشت لباس خاکستری که دمی نیز داشت ، پوشیده بود و در حال قدم زدن بی توجه به دیگران مشغول حفظ کردن دیالوگ هایش بود. بنابراین حدس زدم که سر الاغی که رویش ، روکش نایلونی کشیده بودند و با دقت از آن محافظت می کردند، متعلق به کیست . پیش از این گفته بودند فیلم «کمدی » است و پرستویی نیز سابقه طولانی در ایفای چنین نقشهایی دارد. از «بنفشه » دختر جوان صمدی که در این فیلم ، سمت منشی صحنه پدر را دارد، می خواهم مختصری از قصه فیلم و سکانسی که قرار است فیلمبرداری شود، برایم بگوید. بنفشه با پدر مشورت می کند. آنها تاکنون خلاصه قصه فیلم را به جایی نداده اند. صمدی می گوید، فقط می توانم بگویم «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد» می پرسم ، عشق چیست و فرهاد کیست ؛ می گوید، فرهاد ما پرویز پرستویی است که پسر جمشید مشایخی (قدرت ) است . قدرت ، برادرش و خانواده هایشان سالیان زیادی است که در این خانه زندگی می کنند، اما خان منزل قدرت است که یراق فروش است و همیشه حرف ، حرف اوست . می پرسم بااستقبالی که امسال مردم از فیلمهای طنز داشتند، شما چه جایگاهی برای سینمای کمدی قائلید؛ صمدی می گوید: وقتی مردم از فیلمی استقبال می کنند، نشاندهنده این است که نتیجه مثبت است و مردم آن نوع فیلم را دوست دارند. اما بین طنز و هزل ، همیشه تفاوت هایی وجود دارد. من سعی می کنم هزل نسازم . پرستویی مثل همیشه متواضع پیش می آید و سوالی از صمدی می پرسد، کارگردان فیلم توضیحاتی به او می دهد و پرستویی دوباره مشغول تمرین می شود. او در کار خیلی جدی است هیاهوی کوچه و رفت و آمد اطرافیان ، هیچکدام او را از کارش وانمی دارد. صمدی درباره پرستویی می گوید: ایشان در این زمینه استاد هستند. من برای او احترام زیادی قائلم شخصیت والای او، رفتار انسانی و مردانه او گاهی مرا متعجب می کند. پرستویی بسیار صبور، شکیبا وعلاقه مند است . از زمانی که قرار شد با هم کار کنیم ، خودش را وقف کار کرده است . یک بار به او گفتم برای تمرین و روخوانی فیلمنامه ، کی وقت داری . گفت : تا آخر عمر و امضائ کرد. صحنه برای فیلمبرداری آماده است . به همراه کارگردان به کوچه می رویم .
خارجی / شب / کوچه
داخل کوچه و روبه روی خانه هنوز شلوغ است ، زن ، مرد، بچه و جوان ایستاده اند، بچه ها سروصدا می کنند. درکنار خانه ، کوچه باریکی که قائم به کوچه اصلی است ، قرار دارد. داخل این کوچه حدود 5متر ریل تراولینگ چیده اند. مهرداد فخیمی پشت دوربین است و محمود سماک باشی ، هدفون به گوش و با «ناگرا» به کمک دستیارش لول صدا را کنترل می کند. با حساسیت بالای او در ضبط صدا، گروه برای آرام کردن جماعت کار سختی در پیش دارند. پرستویی که از حیاط بیرون می آید، صدای هورای مردم بالا می رود، اما او همچنان بی توجه و عادی است . به داخل کوچه فرعی می رود. بعد از چند لحظه کتایون ریاحی می آید. او ظاهری کاملا ساده و امروزی دارد که چندان جلب توجه نمی کند. مانتو و شلوار و روسری مشکی پوشیده و چادر مشکی به دست دارد. پرستویی و ریاحی کنار هم می ایستند. صمدی با آنها صحبت می کند. قرار است در ابتدای پلان ، ریاحی چادرش را به سر کند و با پرستویی که سر الاغ را به دست دارد، صحبت کنان جلو بیایند و دوربین با آنها حرکت کند. از صمدی می پرسم آیا انتخاب کتایون ریاحی که سابقه کار کمدی ندارد، نوعی ریسک محسوب نمی شود؛ می گوید: بازیگر با فکر و نوع کار کارگردان می تواند کمدین شود. قصه این فیلم براساس طنز موقعیت پیش می رود، بنابراین لازم نیست آنها کارهای عجیب و غریب انجام دهند، فقط لازم است موقعیت ها را بخوبی اجرا کنند. گروه فیلمبرداری چند بار با بازیگران تمرین می کنند. آنها از عمق کادر می آیند، از پیچ کوچه می گذرند و در کنار در حیاط ماشین رو می ایستند. ریاحی با چهره ای غمگین و چشمهای اشک آلود به صحبتهای پرستویی گوش می دهد. کارگردان پشت دوربین می نشیند و یک بار پلان را تمرینی می گیرند. همه چیز برای فیلمبرداری آماده است . دستیار کارگردان اعلام سکوت می کند. صدا، دوربین ، حرکت : لیلی چادر به سر می اندازد و با فرهاد حرکت می کند، فرهاد با بغض می گوید: لیلی خانم ، حاضرم این کوچه را با صدای عرعرم ، بذارم روی سرم . مردما، همسایه ها، از در و پنجره سر بکشند از خونه شون بیان بیرون ، دست به سر خر بکشند ببینند، فرهاده ، اون که می گن داماده . جلو در می ایستند. لیلی اشکهایش بر صورتش می ریزد. فرهاد: ا... لیلی گریه می کنی ... ما که حرفامونو زدیم . دیگه باید به آینده خودمون و همدیگه فکر کنیم . لیلی وقت گریه کردن نیست ، دیر میشه ... خروار، خروار عمرمونو ریختیم دور... دیرمیشه ها. لیلی : گریه من هم ، فقط واسه خودم نیست . نگاهش را کمی به سمت کوچه اصلی می چرخاند، چشمانش وحشت زده می شود و مضطرب می گوید: عمو قدرت ... پرستویی خیلی سریع با سر الاغ صورت خود را ماسکه می کند.
«کات »
صمدی ، توضیحاتی را به ریاحی می دهد و از او می خواهد زمان ایستادن مقابل در، طوری بچرخد که نیم رخش به طرف دوربین باشد. پرستویی هم سر الاغ را به صورتش نزدیک تر کند. برداشت دوم با موفقیت گرفته می شود. از دستیار دوم کارگردان می خواهم خلاصه قصه سکانس قبل از این پلان را برایم بگوید: فرهاد و لیلی در یک رستوران با هم شام می خورند و بعد به طرف خانه می آیند، به نزدیکی محله شان که می رسند، لیلی چادر به سر می اندازد. صمدی درباره شخصیت «لیلی » می گوید: او دختری تقریبا سنتی است که در یک خانواده سنتی بزرگ شده است ؛ خانواده ای که به دلیل نفوذ «عمو قدرت » همیشه زیر سایه امر و نهی های او بوده است . لیلی خیاطی و گلدوزی می کند و چون فرهاد (پسرعمویش ) شعر دوست دارد، کتاب شعر می خواند و چون او به نقاشی علاقه مند است ، نقاشی نیز می کشد. کارگردان دکوپاژ را اصطلاحا رج زده است ، بعد از پلان بالا، قرار می شود تا ریل تراولینگ و نورها جمع نشده ، پلان دوم از سکانس بعدی فیلمبرداری شود. در این پلان پرستویی سر الاغ را به روی شانه گذاشته و سلانه و سلانه از همان کوچه فرعی که آمده ، می رود. صمدی می گوید: قبل از این پلان ، قدرت ، فرهاد را با عصبانیت از حیاط بیرون می اندازد. صمدی در دکوپاژ سکانس حرکت فرهاد و لیلی از سبک کلاسیک پیروی می کند، ابتدا نمای مادر (Mastershot) می گیرد و سپس پلانهای خورده شده و کوتاه تر را فیلمبرداری می کند. پلانی که پرستویی و ریاحی کنار در مقابل یکدیگر ایستاده اند، در 3نمای اورشولدر دکوپاژ شده است . مهرداد فخیمی ، صورت پرستویی را نورخوانی می کند. همه چیز آماده است . صدا، دوربین ، حرکت : فرهاد: لیلی تو داری گریه می کنی ؛ و... «کات » فیلمبردار و کارگردان راضی هستند. سماک باشی صداها را گوش می کند. پرستویی نگران به او نگاه می کند، گویا کمی در خوب بودن نوع بیان دیالوگ هایش شک دارد. از سماک باشی می خواهد که بگذارد دیالوگ ها را گوش کند. پس از آن آرام می شود. جدیت پرستویی وقتی کاملا مشهود می شود که زمان گرفتن نماهای ریاحی با این که چهره پرستویی دیده نمی شود، اما او برای ایجاد حس در بازیگر مقابل ، بغض می کند و چشمانش پر از اشک می شود. فیلمبرداری این پلانها تا وقت شام ادامه دارد. در داخل حیاط، جمشید مشایخی با لباسی مشکی به تن و کلاه شاپوی مشکی به دست ، روی تخت کنار حیاط نشسته است . لبخند همیشگی او، آدمی را به مصاحبت با او تشویق می کند. می گویم گویا قرار است پس از سالها نقش طنزی را در سینما بازی کنید؛ پکی به سیگارش می زند و می گوید: فیلم ، طنز موقعیت است . ما جدی بازی می کنیم و موقعیت هاست که ایجاد خنده می کند. در سالهای تجربه و بازی در سینما، نقشی متفاوت است . در تئاتر خیلی مواقع نقش آدمهای خشن و منفی را بازی کرده ام . یک بار نقش یک سردار مغول را به عهده داشتم ، اما در سینما کمتر نقش منفی داشته ام . ما بازیگریم و لازم است هر نقشی را بازی کنیم . در این فیلم ، پدری خشن و سختگیر هستم که سواد آنچنانی ندارم و حتی دوست ندارم پسرم تحصیل کند. این جور آدمها در زمانه ما بسیارند. آدمهای سختگیری که فکر می کنند فرزندانشان نباید استقلال داشته باشند و همیشه باید گوش به فرمان آنها باشند. صمدی ، انسانی متواضع است . مرا میهمان خود می داند و شام را در کنار هم در داخل حیاط می خوریم و باز هم فرصت مناسبی پیش می آید برای گپی کوتاه . می پرسم چه شد که با آقای شفق به عنوان تهیه کننده کار کردید؛ می گوید: در سال 67و سر صحنه «ساوالان » با هم آشنا شدیم ، ایشان هم مثل خود من آذری هستند. ما حسابی همزبانیم ، خیلی دوست داشتیم با هم کار کنیم . تا امسال که ساخت «آواز باران » پیش آمد و من به این نتیجه رسیدم که با ایشان براحتی می توان کار کرد.
شب / خارجی / کوچه
مشایخی پشت فرمان بنز مدل 170نشسته است . قرار است پلانی گرفته شود که مشایخی (قدرت ) با ماشینش از ابتدای کوچه اصلی به طرف خانه می آید و فرهاد و لیلی را مقابل در خانه می بیند. صمدی و فخیمی درباره جای دوربین صحبت می کنند. پس از چند دقیقه ، جای دوربین مشخص می شود. کارگردان پلان را برای مشایخی توضیح می دهد. او مقابل خانه که می رسد، با شتاب از ماشین پیاده می شود و با عصبانیت به طرف در خانه می رود. دوربین در وسط کوچه به گونه ای قرار می گیرد که با حرکت ماشین پان (Pan) می کند و زمانی که «قدرت » از ماشین پیاده می شود، با او حرکت کرده ، به لیلی و فرهاد می رسد. اجرای این پلان برای مشایخی که سال گذشته از یک حادثه رانندگی جان سالم به در برد و پاهایش بشدت آسیب دید، کمی مشکل است ؛ اما او در ایفای نقش بسیار تواناست و صمدی نیز آدم بسیار صبوری است . ماشین بنز قدیمی است و سیستم آن با ماشین های امروزی کاملا فرق می کند و این امر هدایت آن را برای مشایخی کمی مشکل کرده است و گروه مجبور است چند بار تمرین کند و برداشت پلان به تکرار می رسد. مشایخی از ماشین پیاده می شود و با عصبانیت به طرف لیلی و فرهاد می آید. فرهاد را -چون صورتش را با سر الاغ ماسکه کرده است -نمی شناسد با فریاد به لیلی می گوید: این یارو کیه ... فرهاد می گریزد و از کادر خارج می شود و قدرت به دنبال او...
طاهره آشیانی
ashyani@jamejamdaily.net
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها