در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دختر در پاسخ میگوید: «مطمئنم که همیشه فرزند خوبی بودهای در مدرسه نمرات خوب میگرفتی و با همه مهربان بودهای. درست مثل حالا».
پدر لبخندی میزند و میگوید «نه اصلا» این طور نبوده . من با مشکلات زیادی رو به رو بودهام که عنان امور از کفم در رفته بود و نمیدانستم چه باید بکنم. حدود 18 سال داشتم که مادرم فوت کرد. من در حالی که دو برادر بزرگتر داشتم با پدری زندگی میکردیم که تنها چیزی که برایش اهمیت نداشت تعهد و مسوولیت بود.
تا آن زمان فکر میکردم پدرم همیشه مادرمان را بشدت دوست میداشته و از مرگ او بسیار ناراحت است. اما وقتی متوجه شدم که پدر در اواخر عمر مادر که بیمار شده بود تصمیم گرفته بوده پس از مرگ او با زن دیگری که از اهالی نیوجرسی بود ازدواج کند و به من و برادرانم فکر نمیکرده، دچار چنان حالتی از خشم و نفرت نسبت به او شدم که دیگر نمیتوانستم خانه را تحمل کنم. پس دنبال درس و ادامه تحصیل نرفتم و در یک کارگاه چوب بری شروع به کار کردم. روزها کار میکردم و شبها در همانجا میخوابیدم. تصمیم گرفته بودم دیگر هرگز به خانواده و تشکیل زندگی و بستگانم فکر نکنم. در آن لحظه میخواستم تا آخر دنیا بدوم و به همه چیز برسم.اما تنهایی خیلی سخت بود. وقتی شادی مردم را میدیدم تاسف میخوردم و احساس کینهای که از پدر در دل داشتم شدت میگرفت. پس از مدت کوتاهی دیدم دیگر کارگری در طول روز برایم کافی نیست و میخواهم فکری راحت داشته باشم.
متاسفانه یکی از مشتریهایی که چند سال بزرگتر از من بود مرا تشویق کرد که سیگار بکشم و پس از مدتی نیز مرا با مواد مخدر دیگر آشنا کرد.
من که میخواستم از شر فکرهای منفی خلاص شوم چند بار آنها را امتحان کردم. اما تا به خود بیایم معتاد شده بودم و از کار نیز اخراج شدم.
دیگر نمیدانستم چه کنم. به خانه که نمیرفتم. کاری هم نداشتم . همه مرا به چشم دیگری نگاه میکردم. کسی حاضر نبود حتی اجازه دهد برف خانهاش را پارو کنم و پولی بگیرم. از همه چیز سیر شده بودم . حالا دیگر به جای آخر دنیا فقط به فکر یک وعده غذای گرم و یک جای خواب گرم بودم. اما فایده نداشت . وقتی دیگر از همه جا ناامید شده بودم متوجه گفتگوی تلفنی دو نفر شدم که آدرس جایی به نام دلری بیچ در فلوریدا را به هم میدادند . مثل اینکه در آنجا به معتادان کمک میکردند.
هیچی پول برایم نمانده بود. پس با کمال شرمندگی به سمت محل کار برادرم رفتم و از او خواستم فقط یک بلیط برای فلوریدا برایم تهیه کند. او که وضعیت مرا میدانست و نگران بود این کار را برایم انجام داد.
من به فلوریدا آمدم. شنیده بودم یکی از افراد ثروتمندی که خودش زمانی معتاد بود تقبل کرده بوده که پس از ترک تمام ثروت خود را برای کمک به معتادان و افرادی مانند من خرج کند.
در ابتدا به هیچ کس اعتماد نداشتم و همه را دشمن میدانستم . تنها شرط اقامت در آنجا این بود که تا زمان ترک نمیتوانستیم از آن جا خارج شویم.من که جای دیگری نداشتم بدون تامل قبول کردم و یک رختخواب و یک بشقاب غذای داغ به من دادند.
در آنجا یکی از مشاوران روانشناسی هفتهای یک بار به ملاقات ما میآمد و در یک کلاس در مورد مشکلات و احساساتمان صحبت میکردیم.کلاسهای 12 گانه را نیز در برنامه داشتیم. میگفتند شانس ترک موق افراد با این برنامهها 90 درصد و ترک دائم آنها تا 40 درصد بوده است. مدتی که گذشت متوجه شدم هم چنان که وجودم از نفرت و کینه خالی میشود علاقهام به مواد نیز کاهش مییابد. در واقع مثل اینکه قرار بوده با آمدن به اینجا تبدیل به فرد دیگری شوم.
بسیاری از افرادی که به آنجا میآمدند خانواده و همسر و یا فرزند داشتند و میخواستند پس از اتمام دوره به محل زندگی خود بر گردند اما من که هیچ وابستگی نداشتم تصمیم گرفتم تا همانجا بمانم و پس از ترک در مرحله اول از آنها تقاضا کردم مرا به عنوان کارگر به کار بگیرند تا همانجا کار کنم.
مدتی کار کردم تا وقتی یکی از نردههای حیاط پشتی شکسته بود داوطلب تعمیر آن شدم. آنها که از کار چوببری من خوششان آمد از من خواستند کارهای تعمیراتی و مربوط به سقف و دیوارها و بازسازی آنها را برایشان انجام دهم. با تشویقهای آنها دیگر احساس میکردم که وجودم مفید است.
در آن زمان با خود فکر کردم که نه نفرت از پدر و خانه پدری درست بوده و نه به فکر رسیدن به همه امکانات و مواهب زندگی. افراد در هر جایی که هستند همان جایی است که باید باشند. اگر ما در هر جایی که هستیم فقط بهترین کارهایی را که میتوانیم انجام دهیم دیگر نیازی به این همه احساس تنهایی و یا نفرت و کینه نمیباشد.
پس تصمیم گرفتم که تمام سعی خود را در کار بکنم و با صرفه جویی زیاد توانستم یک محل کوچک را برای کار چوب بری برای خود اجاره کنم و در آن به کار بپردازم. اما برای دلری بیچ همواره با کمال میل و رایگان کار میکردم.
بعد از مدتی که جایی برای زندگی برای خود اجاره کردم و تصمیم به گذراندن یک دوره کاری گرفتم و بتدریج کارم را گسترش دادم.
در جریان کارها با فردی آشنا شدم که دختری موقر و مهربان داشت که با او ازدواج کردم و تصمیم گرفتم به شکرانه تمام موهبتهایی که به من عطا شده بود هرگز کاری نکنم که منجر به پشیمانی و تاسف شود. پس سعی کردم همواره مردی مهربان و منطقی باشم که تمام خلاهایی که در خانه پدری داشتم برای فرزندانم پر کنم. البته فکر میکنم تا حدی نیز در این امر موفق بودهام. اما در وقتی که به افراط و تفریط فکر میکردم بدترین چیز مواد مخدر بود که ضربه نهایی را به زندگی من زد. به همین دلیل حالا میخواهم با تمام وجود به بقای دلری بیچ کمک کنم تا جوانان دیگری که به انتهای راه رسیدهاند بتوانند زندگی را از نو شروع کنند. »
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع: nytimes
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: