این مفهوم که نخستین بار توسط ناحوم سوکولوف در آغاز قرن بیستم صورتبندی شد، پس از تأسیس دولت غاصب اسرائیل در سال ۱۹۴۸ مسیر نهادینه شدن تدریجی را پیمود و امروزه به یک اکوسیستم ارتباطی چندلایه، فراملی و دیجیتال تبدیل شده است. در سپهر مطالعات ارتباطات بینالملل، هاسبارا مفهومی پیچیده و پرکاربرد است اما از جنبه نظری کمتر مفهومپردازی شده و چارچوب تحلیلی آن هنوز منسجم نیست ولی این مفهوم در گفتمان سیاسی اسرائیل نقشی محوری ایفا میکند و در ادبیات آکادمیک فارسیزبان نیز کمتر بهصورت نظاممند مورد واکاوی قرار گرفته است.
از همین رو پرسش بنیادین آن است که هاسبارا چگونه بهمثابه یک نظام ارتباطی سازمانیافته عمل میکند و چه سازوکارهایی را برای مدیریت ادراک عمومی جهانی بهکار میگیرد. برای اساتید و پژوهشگران حوزه ارتباطات و رسانه، هاسبارا یک مطالعه موردی ممتاز است. زیرا امکان بررسی همزمان چند پرسش نظری بنیادین را فراهم میآورد: «مرزهای مفهومی میان دیپلماسی عمومی و پروپاگاندا»، «نقش پلتفرمهای دیجیتال در بازتولید یا به چالش کشیدن روایتهای مسلط»، «سازوکارهای خشونت معرفتی در مدیریت ادراک» و «پویاییهای مقاومت نمادین دربرابر دستگاههای ارتباطی دولتی».
از جنبه نظری، هاسبارا در طیفی میان دو پارادایم عمده ارتباطات بینالملل قرار میگیرد: «دیپلماسی عمومی» و «پروپاگاندا». در پارادایم نخست که ریشه در سنت نظری جوزف نای و مفهوم قدرت نرم دارد، ارتباط میان دولت و مخاطبان خارجی بهمثابه فرآیندی دوسویه، تعاملی و بلندمدت فهم میشود. در پارادایم دوم که ریشه در سنت نظری والتر لیپمن، ادوارد برنیز و هربرت شیلر دارد، هاسبارا نه یک گفتوگوی دوسویه بلکه تلاشی مستمر و یکسویه برای تحمیل خوانشی خاص از رویدادهاست که بهطور نظاممند تفسیرهای رقیب را به حاشیه میراند، بیاعتبار میکند یا از دستور کار عمومی حذف مینماید.
دیوید سیمان توف و عوفر فریدمن در پژوهش خود برای مرکز عالی ارتباطات راهبردی ناتو، سه رویکرد متمایز را در گفتمان اسرائیل کودککش تفکیک میکنند: «هاسبارا بر واکنش پس از رویداد استوار است و افق زمانی آن کوتاهمدت است»، «دیپلماسی عمومی بر تعامل بلندمدت و دائمی تاکید دارد» و «کمپین شناختی بر دستکاری ادراکات و احساسات برای ایجاد همدلی صرفنظر از صحت واقعیتها متمرکز است». این تفکیک نشان میدهد هاسبارا یک مفهوم یکپارچه و ثابت نیست بلکه میدانی متغیر از راهبردهای ارتباطی است. تحول تاریخی هاسبارا را میتوان در سه دوره متمایز دنبال کرد. در دوره نخست، از سال ۱۹۴۸ تا حدود سال ۱۹۹۰ هاسبارا عمدتا بهمثابه ابزاری برای مشروعیتبخشی به موجودیت اسرائیل و توجیه اقدامات نظامی آن دربرابر افکار عمومی جهانی عمل میکرد. در این مرحله، ارتباطات دولتی بیشتر یکسویه، نهادی و متمرکز بود و هدف اصلی آن دفاع از روایت رسمی دربرابر انتقادهای بینالمللی بهشمار میرفت. نمونه بارز این دوره، کمپین تبلیغاتی گسترده پس از جنگ سال ۱۹۶۷ بود که با شعار سرزمین موعود و دفاع از موجودیت تلاش کرد تصویر یک کشور کوچک در محاصره را در ذهن افکار عمومی جهانی تثبیت کند. در همین دوره، واحد سخنگوی ارتش اسرائیل با انتشار عکسها و گزارشهای هدفمند از میدان نبرد، نخستین هستههای روایتسازی نظامی را شکل داد.
دوره دوم از حدود سال ۲۰۰۰ تا سال ۲۰۱۲ با بحران کارآمدی هاسبارا و ظهور تدریجی دیپلماسی عمومی همراه شد. در اوایل دهه ۲۰۰۰ اسرائیل به این نتیجه رسید که هاسبارا بهعنوان یک دکترین ارتباطی عملیاتی در تغییر و تصحیح ادراک جهانی ناکارآمد است. آوی بنایاهو از چهرههای مرتبط با این حوزه، فقدان پیچیدگی مفهومی هاسبارا را عاملی کلیدی در این ناکارآمدی میدانست.
در پاسخ، وزارت امور خارجه آن دولت مستعجل در اواسط دهه ۲۰۰۰ دیپلماسی عمومی را بهعنوان رویکردی مکمل معرفی کرد که بر گفتوگوی بلندمدت با بازیگران خارجی و حتی منتقد، فراتر از مسائل صرفا امنیتی متمرکز بود. نمونه عملی این چرخش را میتوان در تأسیس اتاقهای جنگ رسانهای در جریان جنگ سال ۲۰۰۶ لبنان مشاهده کرد؛ اتاقهایی که با حضور افسران ارتش، دیپلماتها و فعالان رسانهای تلاش میکردند روایت رسمی را در لحظه به رسانههای جهانی تزریق کنند.
دوره سوم از سال ۲۰۱۲ تاکنون، با دیجیتالی شدن و ظهور آنچه «هاسبارا بایست» خوانده میشود، مشخص میگردد. در سال ۲۰۱۲ وزارت امور خارجه دولت سرزمین اشغالی بخش ارتباطات خود را از «هاسبارا» به «دیپلماسی عمومی» تغییر نام داد و یک اداره دیپلماسی دیجیتال برای ترویج روایتهای اسرائیلی در تمام پلتفرمهای اجتماعی و به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، روسی، فارسی و عربی ایجاد کرد. از نمونههای شاخص این دوره میتوان به کمپین اسرائیل تحت آتش در جریان جنگ ۲۰۱۴ غزه اشاره کرد که در آن وزارت امور خارجه با انتشار ویدئوهای کوتاه، اینفوگرافیکهای متحرک و پیامهای هدفمند در توئیتر و فیسبوک تلاش کرد حمله به غزه را بهمثابه دفاع مشروع بازنمایی کند.
در همین دوره، ارتش اسرائیل اقدام به انتشار گزارشهای ویدئویی با عنوان «گزارشهای میدانی» کرد که در آنها افسران جوان با لحنی غیررسمی و در قالب ویدئوهای سلفی، روایت رسمی را به مخاطبان جوان جهانی منتقل میکردند. نمونه دیگر، استفاده گسترده از اینفلوئنسرهای بینالمللی در سفرهای سازمانیافته به اسرائیل بود؛ سفرهایی که با پوشش کامل هزینهها، به تولید محتوای همسو با روایت رسمی در پلتفرمهایی مانند اینستاگرام و یوتیوب منجر میشد. در سال ۲۰۲۱، در جریان جنگ 11روزه غزه، ارتش اسرائیل بیش از 5هزار پست و توئیت در روز منتشر کرد که بسیاری از آنها با استفاده از تصاویر ماهوارهای، نقشههای گرافیکی و ادعاهای اطلاعاتی تلاش میکردند حملات به ساختمانهای مسکونی را بهمثابه اهداف نظامی توجیه کنند. در سطح عملیاتی، معماری هاسبارا را میتوان در قالب حلقههای متحدالمرکز تحلیل کرد. در مرکز این نظام، نهادهای دولتی قرار دارند. واحد سخنگوی ارتش، هماهنگی فعالیتهای دولت در سرزمینها، دفتر مطبوعات دولت، اداره اطلاعات ملی وابسته به دفتر نخستوزیری و وزارت امور خارجه با شبکه سفارتخانهها و کنسولگریهای خود، ارکان اصلی این حلقه را تشکیل میدهند.
حلقه دوم شامل سازمانهای غیردولتی طرفدار غاصب اسرائیل، بهویژه سازمانهای آمریکایی با بودجه و نفوذ قابل توجه مانند کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل، با «اسرائیل بایست» و کمیته دقت و انصاف در گزارشدهی از خاورمیانه و رهبران افکار و دیاسپورای یهودی است که در انتقال پیامها و گسترش روایت رسمی در جوامع مختلف نقش محوری دارند. نمونه بارز فعالیت این حلقه، کمپین برچسب زدن به محصولات اسرائیلی است که در آن این سازمانها با ارسال میلیونها ایمیل و پیام در شبکههای اجتماعی، قانونگذاران آمریکایی را تحت فشار قرار دادند تا قوانینی علیه جنبش تحریم، عدم سرمایهگذاری و تحریم تصویب کنند؛ تلاشی که در بیش از 30ایالت آمریکا به تصویب قوانین ضدتحریم منجر شد. حلقه سوم که در دوره معاصر اهمیت فزایندهای یافته است، عملیات دیجیتال و نفوذ را دربرمیگیرد؛ استفاده از الگوریتمهای پلتفرمهای اجتماعی، اینفلوئنسرها و کمپینهای تبلیغاتی هدفمند.
براساس گزارشها، بودجه اختصاصیافته به دیپلماسی عمومی و هاسبارا در سالهای اخیر به صدها میلیون دلار رسیده و بخش قابل توجهی از آن به تبلیغات دیجیتال در پلتفرمهایی مانند گوگل، یوتیوب و ایکس اختصاص یافته است. در سال ۲۰۲۳ گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد وزارت امور خارجه اسرائیل قراردادی با یک شرکت فناوری برای استفاده از هوش مصنوعی در تولید خودکار محتوای طرفدار اسرائیل در شبکههای اجتماعی منعقد کرده است؛ سیستمی که قادر بود در چند دقیقه، صدها کامنت و پست همسو با روایت رسمی تولید کند. نمونه دیگر، استفاده از اتاقهای فکر وابسته به نهادهای دولتی برای انتشار گزارشهای به ظاهر مستقل بود؛ گزارشهایی که با استناد به دادههای گزینش شده، ادعاهای حقوق بشری علیه اسرائیل را بیاعتبار میکردند. تحلیل محتوای هاسبارا چند تکنیک کلیدی را آشکار میسازد. میریام آوراغ مفهوم پرچمهای سرخ را برای توصیف تکنیکهای هاسبارایی بهکار میبرد که شامل استدلال و الزامات محکومیت است. دومی به این معناست که نقد سیاستهای دولت کودککش اسرائیل تنها پس از محکومیت گروههای فلسطینی مجاز شمرده میشود. نمونه عملی این تکنیک را میتوان در مصاحبههای تلویزیونی مقامات اسرائیلی مشاهده کرد؛ جایی که مصاحبهگر با طرح سوالی درباره تلفات غیرنظامیان غزه، بلافاصله با پاسخ «اما حماس چه» مواجه میشود و بدین ترتیب، بحث از مسئولیت اسرائیل به مسئولیت طرف مقابل منتقل میشود. هدف این پرچمها آن است که شرایط ساختاری زندگی روزمره فلسطینیان تحت نظام اشغال و آپارتاید از دستور کار بحث حذف شود. همچنین هاسبارا بهطور نظاممند منتقدان خود را از طریق برچسبزنی_ بهویژه اتهام یهودستیزی_ بیاعتبار میکند. نمونه شاخص این راهبرد، برخورد با سازمانهای حقوق بشری مانند عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر است؛ سازمانهایی که پس از انتشار گزارشهای انتقادی درباره آپارتاید اسرائیلی، بهطور نظاممند با اتهام یهودستیزی و فشار سیاسی مواجه شدند. در سال ۲۰۲۲ پس از انتشار گزارش عفو بینالملل با عنوان «آپارتاید اسرائیل علیه فلسطینیان»، وزارت امور خارجه اسرائیل کمپینی با عنوان «دروغ آپارتاید عفو بینالملل» به راه انداخت که در آن با انتشار ویدئوها و اینفوگرافیکها، این سازمان را به انتخاب گزینشی واقعیتها و همسویی با تروریسم متهم کرد. آوراغ هاسبارا را نه بهعنوان ابزاری برای اقناع بلکه بهمثابه سازوکاری برای خسته کردن مخاطب توصیف میکند. به بیان او، هاسبارا نه با متقاعد کردن مردم بلکه با خسته کردن آنها عمل میکند. نمونه عملی این راهبرد را میتوان در بحثهای طولانی و فرسایشی در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد مشاهده کرد؛ جایی که نمایندگان اسرائیل با ارائه صدها اصلاحیه، درخواستهای مکرر برای رأیگیری و طرح مسائل رویهای، روند تصویب قطعنامههای انتقادی را ماهها به تعویق میاندازند.
این راهبرد که تلههای گفتمانی نامیده میشود، بحثهای عمومی درباره مسئولیت دولت جلاد و بیرحم اسرائیل را به تعویق میاندازد. در نهایت، رسانههای جریان اصلی در جوامع دموکراتیک، زمانی که روایتهای فریبنده بازیگران قدرتمند را تقویت میکنند یا واقعیتهایی که این روایتها را رد میکنند به حاشیه میرانند، بهعنوان حاملان کمپینهای پروپاگاندا عمل میکنند. نمونه بارز این پویایی را میتوان در پوشش رسانهای جنگ ۲۰۱۴ غزه مشاهده کرد؛ جایی که شبکههایی مانند سیانان و بیبیسی در بسیاری از موارد، گزارشهای خود را با تاکید بر حق دفاع اسرائیل آغاز میکردند و تنها در بخشهای پایانی به تلفات غیرنظامیان غزه اشاره میکردند. این سازوکارها در کنار یکدیگر، نوعی خشونت معرفتی را شکل میدهند که نه فقط محتوای بحث بلکه شرایط امکان بحث را نیز محدود میکند. ادبیات انتقادی نیز تماما به پارادوکس بنیادین هاسبارا اشاره دارند. از یکسو، هاسبارا از نظر نهادی، بودجهای و حرفهای بهشدت رشد کرده و به یک صنعت ارتباطی پیچیده تبدیل شده است. از سوی دیگر همین نظام ارتباطی در بلندمدت به تضعیف مشروعیت اسرائیل و عمیقتر شدن بحران ادراکی آن انجامیده است. این پارادوکس ریشه در آن دارد که هاسبارا در بستر استعمار شهرکنشین عمل میکند؛ وضعیتی که دولت مستعجل اسرائیل را از بسیاری از دولتهای پس از منازعه متمایز میسازد. به بیان دیگر، هرچه هاسبارا بیشتر میکوشد اسرائیل را بهعنوان یک دموکراسی لیبرال بازنمایی کند، تناقض آن با واقعیتهای ساختاری اشغال، آپارتاید و سرکوب آشکارتر میشود. پژوهشهای اخیر این پویایی را در قالب مفهوم پیروزی پیرهای صورتبندی کردهاند. براساس این مفهوم، هاسبارا ممکن است در کوتاهمدت برتری تاکتیکی در مدیریت روایتها بهدست آورد اما در بلندمدت بحران مشروعیت و شکاف در وجدان جهانی را عمیقتر میکند. تصویر محمود عجور، کودک هشتساله غزهای که هر دو دست خود را از دست داد و برنده جایزه ورلد پرس فتو ۲۰۲۵ شد، نمونهای پارادایماتیک از این پویایی است. این تصویر امکان مشروعیتبخشی به آنچه را اسرائیل با محمود عجور کرد غیرممکن میسازد و از سدهای تحریریهای معمول درباره فلسطین و اسرائیل عبور میکند. نمونه دیگر، تصویر کودک و کفن در جنگ ۲۰۱۴ بود که با وجود تلاش گسترده دستگاه هاسبارا برای بیاعتبارسازی آن، به یکی از نمادهای مقاومت فلسطینی در سطح جهانی تبدیل شد. هاسبارا نه صرفا یک ابزار ارتباطی بلکه یک نظام گفتمانی است که در آن سیاست، فناوری، اخلاق و معرفتشناسی در هم تنیدهاند و تحلیل آن مستلزم رویکردی بینرشتهای است که از نظریههای ارتباطات بینالملل، مطالعات رسانه انتقادی، تحلیل گفتمان انتقادی و نظریههای قدرت و مقاومت بهره میگیرد.