آنچه می خوانید بخشی از گفته های زنده یاد علی حاتمی ، پس از ساخت سریال «هزار دستان» است که مهر 1367 در مجله فیلم به چاپ رسید.
کد خبر: ۱۵۵۱۴۸
حاتمی در این گفته ها به آنهایی که مدعی بودند حاتمی به تاریخ وفادار نیست ، پاسخ داد.
راستش یکی از آرزوهایم این است که روزی تاریخ ایران را بنویسم و در فرصتی خواهم نوشت. نه این تاریخ مرسوم و معمول را، بلکه تاریخ مردمی ایران را. همان اقوال و شایعات و حرف های مردم را، همان ها که با گذر زمان به باور مردم بدل می شود و آن وقت در حقیقت به تاریخ واقعی این مردم بدل می شود، که برای من ارزشی نه معادل که حتی بیشتر از تاریخ دارد. آرزوی من این است که روزی بنشینم و تاریخ مردمی دوره قاجار را بنویسم ، تاریخ باورهای مردم را، آن که می گوید: «شاه کج کلا / رفته کربلا / نون شده گرون / منی یک قرون». حالا اگر تماشاچی به اشتباه می افتد، مساله ای است که پس از سال ها کار باید بین من و تماشاچی کار من حل شده باشد. فیلم هایی که من می سازم، بی الگوست. ما وسترن نداریم، ما فیلم پلیسی ایرانی نداشته ایم، ماجرای ترور و «کمیته مجازات» نداشته ایم، فیلم تاریخی نداشته ایم. این اولین بازجویی را من می سازم. در این اولین بازجویی سینمایی ، تماشاچی ایرانی عادت به این بازجویی ندارد. او سبک فیلم های امریکایی را دیده. این بی الگویی ، البته با ناپختگی هایی که در کار من حتما هست، ارتباط را دشوار می کند. اما می شود گفت گاهی تاریخ تحت تاثیر سینما قرار می گیرد. وسترن را اصلا فوردها ساختند، تاریخ سامورایی ها را کوروساواها ساختند.
افسانه و تاریخ
اصلا چرا ما نباید افسانه بسازیم؛ چرا باید مرتب افسانه ها را تکرار کنیم؛ افسانه ها را مردم ساخته اند، خب، یکی هم من می سازم. اشکالش کجاست؛ شما در هیچ کتابی نمی خوانید که سربازی روسی پسته را با پوست خورده باشد. ولی با توجه به وضع بد سربازان روسی در آن روزها و عدم علاقه مردم تحت اشغال به سربازان اشغالگر روس، صحنه کاملا باور مردم می شود. بسیاری از مواقع، همین صحنه ها، همین باورهای مردم را که به تصویر کشیده ام، به عنوان سند تاریخی به کار رفته. پیرزنی را دیدم که قصه حسن کچل را برای نوه اش تعریف می کرد، اما قصه حسن کچل من را و نه قصه حسن کچل افسانه ای مرسوم را. خودم از صدای رادیو ایران، سال ها پیش شنیدم جمله ای را که من نوشته بودم از قول یک رئیس نظمیه قاجاری می خواند و به عنوان سند مکتوب تاریخی هم می خواند. اینجا تاریخ است که تحت تاثیر سینما و کار ما قرار می گیرد. این ادبیات عامیانه را من دوست دارم و به من بسیار نزدیک تر است اما هیچ وقت در سند تاریخی دست نمی برم، در مانیفست «کمیته مجازات» دست نبردم، متن همان است که بود، نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم اما وقتی از متین السلطنه فقط یک قطعه کوچک موزاییک از یک ساخت موزاییکی بزرگ باقی مانده ، بقیه اش را چه کنم؛ خب ، باید من بسازم ، اگر این بقیه ساخته شده توسط من با همان موزاییک کوچک اصل ناهمخوان بود، خب ، بله ، می شود نشست و بحث کرد. وقتی چیزی را می سازم ، طبعا نسخه علی حاتمی اش را می سازم. حضورم را اعلام می کنم. طبعا تصرف می کنم ، دست می برم ، تغییر می دهم.اصلا بگذارید حقیقتی را هم بگویم . در بسیاری از مواقع اشاره و ذکر حقایق تاریخی راهگشا نیست ، بلکه بیشتر مردم را به اشتباه می اندازد. سوال می کنم اگر من در این مجموعه سشوار نشان می دادم و آدمی که دارد موهایش را با سشوار خشک می کند، مردم چه فکر می کردند؛ اما راستش در آن دوره سشوار بوده. چند سال قبلترش هم بوده و من آگهی اش را هم دارم . اصلا کدام پرسوناژ این فیلم را با یک شخصیت تاریخی یکسان می بیند؛ سرپاس مختاری ؛ رئیس نظمیه ما رئیس نظمیه است ، از همه روسای نظمیه آن سالها چیزی دارد و هیچ کدام هم نیست ، نمودار و تیپ هم نیست ، کاراکتر است ، تلفیقی است ، شاخص و چکیده همه روسای نظمیه های آن دوره و عصر است . خان مظفر چکیده همه خاندان های حکومت گر در ایران است ، نه فرمانفرماست ، نه امیر شوکت الملک علم ، نه مخبرالسلطنه ، عمر فرمانفرما را دارد، مخبرالسلطنه است که کمیته مجازات را می خرد و مال خود می کند اما همه اینها جمع شده و در یک پرسوناژ تجلی کرده است اما در اصل ، من فقط دارم روی یک قصه پلیسی زمان قاجار کار می کنم . قصه ای که با واقعیات تاریخی زمانش پیوند دارد. من دارم شبیه سازی می کنم . دارم شبیه سازی هنری می کنم و مثل همه هنرمندان شبیه ساز به جزییات خیلی اهمیت می دهم. روی تزیینات به دقت کار می کنم . راستش اصلا بلد نیستم مستند بسازم . کار من نیست . کار من اصلا پرداختن به آدم ها، به صورت ها، به جزییات و تزیینات است.
تاریخ و تقویم
ایراد تاریخی و ایراد تقویمی با هم فرق دارند. ایراد تاریخی قلب حقیقت تاریخ است ، به قصدی و عمدی اما ایراد تقویمی یعنی گذاشتن واگن اسبی در خیابانی که در آن واگن اسبی نبوده. اینها خلاف محفوظات یک نسل است اما ایراد تاریخی نیست و مساله ای هم ایجاد نمی کند. ایراد تاریخی این است که بگویم متفقین به ایران نیامدند، به تهران نیامدند، تا واقعه 17 آذر را به گونه ای دیگر نشان بدهیم. در واقعه 17 آذر سربازی تیر می خورد، اما نه در میدان توپخانه، بلکه در میدان بهارستان. گراند هتل را اگر شبیه گراندهتل می ساختم که اصلا چیز بسیار زشت و کریهی می شد. عکس های واقعی گراندهتل نشان می دهد بیشتر شبیه یک کارخانه بوده. گراند هتل واقعی گراندهتل نشان می دهد بیشتر شبیه یک کارخانه بوده یک کارخانه بوده. گراند هتل واقعی اصلا طبقه پایینی نداشت. سالن در طبقه بالا بوده. من می خواستم پس زمینه کارم خیابان و مردم باشند، پس سالن را آوردم طبقه پایین. پرچم های روس و انگلیس و امریکا هیچ وقت روی عمارت شهرداری میدان توپخانه نبودند، بلکه روی عمارت راه آهن بودند، اما من برای بیان سینمایی آنها را به میدان توپخانه و عمارت شهرداری منتقل کردم که مفهوم اشغال شهر را برساند.